و عبور باید کرد...

بایگانی

فک کنم دیگه لحظه ی احتضار رسیده دبگه کاریش نمی شه کرد. تقلا کردن بیشتر گندشو بالا میاره.

۱ نظر ۰۴ آبان ۹۶ ، ۱۰:۳۳
مانا

هم زمان که غرق افکارمم و با خودم دارم می گم دیگه نمی تونم بمونم... باید برم... یه لحظه هم نمی شه موند... هیچ کاری نمی شه کرد... سیاوش قمیشی داره می خونه... طاقت بیار رفیق... ما هر دو بی کسیم... اما من نمی تونم طاقت بیارم... تنهایی خیلی سخته... اما هر جا برمم بازم تنهام... باید خودمو مشغول کنم تا نفهمم که تنهام... این تنها راهه... یه راه دیگه ای هم هست... شفا...

۱ نظر ۲۱ مهر ۹۶ ، ۰۱:۳۷
مانا

اگه بلد بودم درست حرف بزنم... حتما می گفتم که دوست داشتن فقط دوست داشتن و خوش اخلاق بودن و اذیت نکردن و چشم گفتن نیست... دوست داشتن حضور داشتن، حضور داشتن، حضور داشتن و حضور داشتنه...

دوست داشتن بودنه... دیده شدنه... 

دلم از همین الآن براشون می سوزه...

۰ نظر ۲۰ مهر ۹۶ ، ۱۲:۵۹
مانا

و چقدر خوشبختی به ما نزدیک است...

ممنون خدای من...

۰ نظر ۱۰ مهر ۹۶ ، ۱۹:۵۵
مانا

خوشی هایی زودگذر...

اینه زندگی من...

تا میای یه کم شادی کنی که آره راهی وجود داره... یه اتفاقی می افته که ثابت می کنه نه... تو تنهایی... شاید بتونم خودمو از این تنهایی در بیارم... اما نمی تونم... قبلد نیستم... سریع گریم می گیره و خودمو لو می دم...

چه رویاهایی که نداشتم... البته خودم می دونستم این جوری می شه... اما فک می کردم می تونم درستش کنم... اما دیدم تنبل تر از اونم که خودمو به سختیش بدم... حیف این فرصتی که از دستش دادم... حیف... من باختم همین.

یا حسین...

۱ نظر ۰۹ مهر ۹۶ ، ۱۵:۱۲
مانا

تنهای تنهای تنها...

خودم کردم... خودم خواستم... خودم...

۰ نظر ۰۷ مهر ۹۶ ، ۱۵:۰۸
مانا

به درجه ای از عرفان تو زندگی رسیدم که نمی دونستم امشب شب اول محرمه فک می کردم فردا شبه

این بود زندگی...

اف بر تو...

۰ نظر ۳۱ شهریور ۹۶ ، ۰۱:۰۱
مانا

دلم: دلتنگشم...

عقلم: ولش کن بابا بیست روزه ندیدیش و عادت کردی از این به بعد هم روش

اما متاسفانه من آدم منطقی ای هستم تا احساساتی...


*. شاید هم خوشبختانه
۰ نظر ۲۶ شهریور ۹۶ ، ۱۷:۰۶
مانا
حالا که تو هستی می توانم پرواز کنم... می توانم تمام بادکنک های دنیا را قرض بگیرم، با آن ها به آسمان بروم... وقتی هم که آخرینشان ترکید در آغوش تو بیفتم...
حالا که تو هستی می توانم تمام لحظاتی که نبودی را در یک لحظه ی چشمان تو زندگی کنم...
حالا که تو هستی می توانم شاد باشم از پریدن خسته نشوم مثل کودکانی که چیز تازه ای پیدا کرده اند و می دوند تا آن را نشان دیگران بدهند، کل دنیا را بدوم و تو را نشان همه بدهم...
ممنون که هستی...
۰ نظر ۲۵ شهریور ۹۶ ، ۰۷:۱۱
مانا

باور نمی کنم این من باشم... منی که همیشه به خودم می نازیدم که چه آرام و مطیعم... اما الآن سر تا پا خوی وحشیانه ای در من غوغا می کند که همه چیز را به تاراج می برد...

همه چیز از دست رفته... فقط همین...

تنها خاطراتی گنگ و مبهم از گذشته ای نه چندان دور باقی مانده و دیگر هیچ... خاطراتی البته دوست داشتنی...


* درد دارم کاش مامان بابام پیشم بودن.. فقط مامان بابام
۱ نظر ۲۳ شهریور ۹۶ ، ۰۱:۲۶
مانا

دلم گرفته... تنهای تنهام... کسی رو ندارم باهاش حرف بزنم...

خدایا کاش تو بودی... کاش تو باشی...

۰ نظر ۲۱ شهریور ۹۶ ، ۱۸:۰۰
مانا

سال 90

اتوبوس کوی امام - هتل پل

روی صندلی کنار پنجره نشستم دستمو گذاشتم زیر چونه ام و بیرونو نگاه می کنم و به چیزایی نا معلوم فکر می کنم... به چیزایی که دل خوشی ای توش نیست...

سال 96

اتوبوس کوی امام - سی و سه پل

روی صندلی کنار پنجره نشستم دستمو گذاشتم زیر چونه ام و بیرونو نگاه می کنم و به چیزایی نا معلوم فکر می کنم... به چیزایی که دل خوشی ای توش نیست...

تا آدما عوض نشن هر چقدرم سال ها و ماه ها بیاد و بگذره و هر چقدرم اطرافشون و اطرافیانشون عوض بشن و بیان و برن هیچ چیزی عوض نمی شه...

درد همون درده و غم همون غمه و غصه همون غصه اس...

۱ نظر ۱۹ شهریور ۹۶ ، ۲۰:۴۹
مانا

همیشه همینه... شاید فک کنی خیلی دردناکه... اما به چیزی که همیشه هست راحت می شه عادت کرد... فقط اگه بخوای...اما نه سخته... اگه سخت نبود که این قد جانکاه نبود... نمی دونم... فقط اینو می دونم که باید به تنهایی عادت کرد... حتی اگر در میان تن ها باشی...

۱ نظر ۱۹ شهریور ۹۶ ، ۰۸:۲۵
مانا

این جا مقدس است... مقدس به یاد حضورت در لحظه لحظه های سطرهایش... مقدس است چون لبریز است از دل نوشته هایی مملو از اسم تو... یاد تو... این جا مقدس است چون تو را فریاد می زند... ای عشق پاک من... نامت بلند باد ای آموزگار عشق...

۱ نظر ۲۹ مهر ۹۵ ، ۰۱:۵۴
مانا

ماه خندید به کوتاهی شور و شعفم

دست بردم به تمنا و و نیامد به کفم


کشش ساحل اگر هست، چرا کوشش موج؟

جذبه ی دیدن تو میکشد از هر طرفم


راه تردید مسیر گذر عاشق نیست

چه کنم با چه کنم های دل بی هدفم؟


پدرانم همه سرگشته ی حیرت بودند

من اگر راه به جایی ببرم ناخلفم


زخم بیهوده مزن، سینه ام از قلب تهی است

بهتر آن است که سربسته بماند صدفم


سلام داداش ایلیا

یادته بهم گفتی

گو نام ما ز یاد به عمدا چه می‌بری؟ 

خود آید آن که یاد نیاری ز نام ما

بیا و بیا و پا روی دلم بذار و یه شعر دیگه برام بخون... بیا و دیگه هیچ وقت نرو...

۳ نظر ۱۱ ارديبهشت ۹۵ ، ۰۲:۲۱
مانا

دست می دهی و لبخند می زنی و خداحافظی می کنی. تا دم در بدرقه ات می کنم. جلوی در می ایستم تا کفش هایت را بپوشی. چشم از تو برنمی دارم. از پله ها که پایین می روی برمی گردی و باز خداحافظی می کنی و من باز چشم از تو برنمی دارم تا ناپدید شوی. هنوز نرفته ای و دلتنگت می شوم. دلتنگ تمام خوبی هایی که خدا در تو جمع کرده و نصیب منی کرده که هنوز متحیر از این لطف بیکرانش هستم. از وقتی عقد کرده ایم یا کنار هم بوده ایم یا خیلی دور از هم. عادت نکرده ام همین نزدیکی باشی و پیش هم نباشیم. عادت نکرده ام همین تهران باشی و کنار هم نباشیم. چه نزدیکیم و چه دوریم از هم.

الحمدلله رب العالمین...

خدا را شکر که دارمت...

حرف پست قبلی پس گرفته می شود...

۸ نظر ۰۶ آبان ۹۴ ، ۲۳:۴۱
مانا

دیگه این جا رو دوست ندارم

نمی دونم چرا

۸ نظر ۱۶ مهر ۹۴ ، ۰۹:۳۶
مانا
حسن مطلعی زیبا تر از نام و یاد مبارک امام رضا علیه السلام نداشتم تا با آن، از تو در این جا پاگشایی کنم*...

هشتمین کتاب بهشتی.**

این جاده ها به رسم وفا می رسد به تو
آیینــــــه آیینـــــه صــدا می رسد به تو

دلـــتـنگی دوباره به من می رسد ولی...
پایان بغض و اشک و دعا می رسد به تو

دنبـــــال تــو دویــده ام امــا نـدیـدمــت
این پای پینه بسته کجا می رسد به تو؟!

عطری بهشت را به ضریحت می آورد
وقتی ســـــلام ســبز خدا می رسد به تو

خود مانده ای غریب ولی گریه میکنی
عـــــطر بقیــع فاطمه تا می رسد به تو!

ای هــشــتمیــن کتـــاب بهــشتی ما
هر شب دلم هجا به هجا می رسد به تو

من یک غـــزل برای نگاهت نوشتــه ام
با دسـت های باد صبا می رسد به تو


*. قدومت مبارک...
**.غزلی امام رضایی از همسر عزیزم آقای جعفری...
۱۰ نظر ۱۱ خرداد ۹۴ ، ۱۹:۳۱
مانا


۰۷ ارديبهشت ۹۴ ، ۱۳:۱۴
مانا

آدم بدون یار، معطل می ماند که با اردیبهشت ماه چه کار کند!

۲ نظر ۰۲ ارديبهشت ۹۴ ، ۱۹:۳۲
مانا