و عبور باید کرد...

بایگانی

کی قراره عادت کنم به این که از صبح تا پاسی از شب تنها باشم

کی قراره عادت کنم به این که شب تا صبح تنها و با ترس بخوابم

کی قراره عادت کنم به صدای تق و توق در و دیوار و از جا نپرم
کی قراره عادت کنم به این که همسر وقتی پاسی از شب هم اومده خونه هنوز کارش تموم نشده
کی قراره عادت کنم به این که روز تعطیلی وجود نداره
کی قراره عادت کنم به این که گشت و گذار دو نفره ای وجود نداره
کی قراره عادت کنم به این که فرصت صحبت های مشترک یا دو نفره نیست
کی قراره عادت کنم به این که وابسته نباشم
کی قراره عادت کنم به این که خودم به تنهایی قوی باشم و نیازمند کسی نباشم 
کی قراره عادت کنم به خاطر وقت کم همسر بهش اوقات تلخی نکنم
کی قراره عادت کنم به خاطر این اوقات تلخیا بیشتر بدهکار دونسته بشم تا طلبکار
باید عادت کنم
چاره ای نیست
خودم کسی رو انتخاب کردم که رشد کردن براش مهم باشه پس باید جورشم بکشم
خودم قبول نکردم یه کارمند ساده ی پشت میز نشین باشه و ترغیبش کردم به جاهای بزرگ تر فکر کنه
اما فکر نمی کردم ظرفیتش رو نداشته باشم
فکر نمی کردم مردا وقتی همه ی فکر و ذکرشون کار و رشد می شه دیگه همه ی فکر و ذکرشون کار و رشد می شه
خودم شخصیت تنها و درون گرایی دارم که با کسی دوست نیستم نه به دیدن کسی می رم نه کسی به دیدنم میاد جالبه که انقدر به تنهایی خو گرفتم که از تو جمع بودن هم فراری ام پس کسی رو نباید ملامت کرد
من درون گرا و همسر سرشلوغ معلومه که کسی در این خونه رو نمی زنه
دیگه از قم خسته شدم
کاش تهران بودم هی می رفتم خونه ی مامانم اینا یا اونا می اومدن خونه ی ما
تنها کسی که باهاش صمیمی ام و همیشه دوس دارم باهاش باشم خواهرمه که اونم بهم نزدیک نیست
حیف که دیر فهمیدم هیچ کس جای اونا رو واسم نمی تونه بگیره
کاش عادت کنم...

۰ نظر ۲۹ اسفند ۹۶ ، ۰۸:۴۹
مانا

جشنواره ی فیلم فجر که شروع می شود؛ من و همسرم بلیط یکی دو عدد از فیلم ها را می گیریم تا از جرگه ی تماشاکنندگان فیم در فضای خاص جشنواره بیرون نباشیم.  قرار ما با همسر روز یکشنبه ساعت هقت شب سینما ونوس است. می دانم سینما کجاست، اما محض احتیاط وقتی که بیرون رفتم جایش را دوباره شناسایی می کنم و کنارش یک مغازه ی گل و گیاهی هم می بینم. یادم می آید قبلاً هم چندین بار دیده بودم و همیشه خواسته بودم که داخلش را ببینم. شنبه شب به همسر می گویم که من کمی زودتر می روم تا به مغازه هم سری بزنم. روز یکشنبه می رسد با خودم این طور برنامه می ریزم که نیم ساعت مانده به شروع فیلم آن جا باشم پس بایستی ساعت شش راه بیفتم. اما طبق معمول دیر می کنم و بی خیال رفتن به مغازه ی گل و گیاه می شوم. تصمیم می گیرم ساعت شش و نیم راه بیفتم تا سر ساعت هفت آن جا باشم. از قضا ساعت شش و بیست دقیقه یکی از دوستانم که مدت ها بود با او تماس تلفنی نداشتم تماس گرفت اما چون ترسیدم دیر شود جواب ندادم و آماده شدم تا از خانه بیرون بروم. همین که خواستم از خانه خارج شوم دوباره زنگ زد. صلاح ندیدم که جواب ندهم. وقتی هم زنگ می زند، صحبتمان تا یکی دو ساعتی طول می کشد. با عجله از خانه خارج شدم و انتظار داشتم وقتی صدای آسانسور را که شنید، صحبتش را کوتاه کند و خداحافظی کند اما همچنان ادامه می داد. با عجله از خیابان عبور کردم و منتظر تاکسی شدم. قرار بود قبل از حرکت از عابر بانک پول بردارم اما چون دیرم شده بود منصرف می شوم. پول کیفم را از کیفم برداشتم تا ببینم اصلاً آیا پولی در کیفم هست یا نه. شکر خدا دو هزار تومانی که جوابگوی کرایه ی این مسیر باشد را داشتم. یک تاکسی سر رسید. سوار شدم و من که با یک دست گوشی را نگه داشته بودم و در دست دیگرم کیف پولم بود تا خواستم در تاکسی را ببندم کیف پولم از دستم افتاد. داد زدم آقا کیف پولم افتاد کیف پولم افتاد تاکسی که چند متری جلوتر حرکت کرده بود نگه داشت من پیاده شدم و دوان دوان کیف پولم را برداشتم و برگشتم سوار تاکسی شدم. خدا را هم شکر کردم که اتفاقی نیفتاد و احیاناً ماشینی از رویش رد نشد تا همه ی کارت های بانکی ام بشکند و مدتی هم معطل گرفتن کارهای جدید بشوم. وقتی در تاکسی نشستم گوشی را که در دستم مشت کرده بودم نگاه کردم با کمال تعجب قطع نشده بود. انتظار داشتم بعد از حدود چند ده ثانیه معطلی دوستم گوشی را قطع کرده باشد اما الو که گفتم گفت سوار تاکسی هستی؟ گفتم بله و صحبت هایش را ادامه داد!. هوا کاملاً تاریک بود و من که در تاریکی نیاز به دقت زیادی دارم تا اطراف را ببینم از یک طرف به صحبت های دوستم گوش می کردم و از طرفی اطراف خیابان را نگاه می کردم تا هر موقع به سینما رسیدم از تاکسی پیاده بشوم. وای خدای من این را کم داشتم. گرماگرم صحبت با دوستم گوشی ام زنگ زد. همسرم پشت خط بود. من که وقتی بخواهم چند کار را به طور هم زمان با هم انجام بدهم گیج می شوم نمی توانستم به دوستم بگویم چند لحظه گوشی تا به تماس همسرم جواب بدهم همین طور که خیابان را می پاییدم و حتی استرس این را داشتم که نکند سینما را رد کرده باشم به صحبت های دوستم گوش می دادم و از طرفی صدای گوشی دومم را قطع می کردم که همسر پشت سر هم زنگ می زد. تا بالاخره یک پیامی برایش فرستادم که من در راه هستم و با دوستم تلفنی حرف می زنم. اما تماس ها همچنان ادامه داشت. پیامی را فرستاده بود که من مهم هستم یا دوستت نگرانت شدم؟!. حالا من را کارد می زدی خونم در نمی آمد. دیگر نمی فهمیدم دوستم چه حرف هایی را می زد فقط در جوابش بله می گفتم تا این که تابلوی سینما را از دور دیدم و از تاکسی پیاده شدم و من که خونم به جوش آمده بود بلافاصله به دوستم گفتم الآن کاری برایم پیش آمده است بعداً حرف هایمان را ادامه می دهیم و به تندی از خیابان پر از ماشین رد شدم و خود را به همسر کلافه ام رساندم. گفتم مگر بوق اشغال را نمی شنیدی دوباره تماس می گرفتی؟ گفت بوق آزاد می خورد و متوجه نشدم با دوستت صحبت می کنی. می توانستی چند لحظه قطع کنی جواب من را بدهی دوباره با او صحبت کنی. من به خاطر این که می خواستی از مغازه ی گل و گیاه دیدن کنی زودتر آمده بودم و منتظرت بودم. من هم تا این را شنیدم به قدری عصبی شدم که می خواستم هر چقدر که می توانم به او غر بزنم اما از پله ها که رفتیم آن قدر آن جا شلوغ بود و همه در حال رفت و آمد بودند تا به موقع به اکران فیلم برسند که ترجیح دادم همه چیز را به باد فراموشی بسپارم و با خیال راحت فیلم را تماشا کنم.

۰ نظر ۱۷ بهمن ۹۶ ، ۰۹:۴۹
مانا

کلاس نویسندگی را که ثبت نام می کنم روزشماری می کنم تا اولین جلسه اش سر برسد. مدت زیادی است که منتظر هستم تا اصول نویسندگی را یاد بگیرم که بتوانم خوب بنویسم. در اولین جلسه استاد از ما می خواهد سعی کنیم هر روز یک متنی را بنویسیم و در گروهی که برای فعالیت های کلاس تشکیل می شود قرار دهیم. شب آن روزی که جلسه ی اول سپری شده است گروه تشکیل می شود و یکی از بچه های کلاس سریعاً متن خود را نوشته و ارسال می کند. کم کم بقیه ی دوستان هم نوشته های خود را در گروه می گذارند. اما من هنوز نتوانسته ام مطلبی بنویسم. هر روز گروه را چک می کنم و متن های دوستان را می بینم. تصمیم داشته باشی هر روز یک متن بنویسی کجا و این که هنوز چیزی ننوشته ای کجا. بالاخره دل را به دریا می زنم و پشت لپ تاپ می نشینم تا دیر نشده من هم متنی نوشته و ارسال کنم اما نمی شود. موضوعاتی از ذهنم می گذرد که مربوط به احساسات و زندگی شخصی ام هستند و آن ها را دوست ندارم بر قلم بیاورم. حواسم به صحبت استادم است که می گفت در نوشتن بی پروا باشید و به قضاوت دیگران اهمیت ندهید. اما نمی دانم چرا نمی توانم بی پروا باشم. بلند می شوم قدم می زنم و کمی فکر می کنم تا علتش را پیدا کنم. شاید علتش این باشد که هر زمانی موضوعی به ذهنم رسیده است ننوشته ام چون نخواسته ام دیگران از ذهنیات من مطلع شوند و سبب شده است تا ذهنم قفل شود. شاید علتش این شبکه های مجازی باشد که دوست و آشنا و فامیل صفحه ات را دنبال می کنند و تو نمی توانی هر چیزی را که می خواهی بنویسی. شاید علتش این باشد که ترسیده ای تأثیر بدی روی دیگران بگذاری یا این که تخصصی در آن موضوعی که می خواهی بنویسی نداری. بارها به صفحات و وبلاگ های دیگران رفته ای و دیده ای که چقدر متن های طولانی و جذابی می نویسند و دلت خواسته که تو هم بنویسی اما در همه ی این ننوشتن ها فراموشت شده که چه خواسته ای داشتی و حتی به این هم فکر نکرده ای که در جایی که کسی از آن با خبر نباشد برای خود خودت بنویسی. به این ها که فکر می کنم می بینم در طول این مدت خودسانسوری شدیدی کرده ام اما برای به دست آوردن مهارت در نوشتن با این مسئله را کنار بگذارم. باید شروع کنم به نوشتن حتی شده بنویسم که چرا نمی نویسم.

۱ نظر ۱۴ بهمن ۹۶ ، ۱۳:۲۷
مانا

گنگم و پر از آشوب، پر از نگرانی و بی قراری و هراس اما نه اون بی قراری که فرداش تاریکه، از اون ترسیه که می دونم برطرف خواهد شد و این باعث می شه همه ی این حسا رو تحمل کنم... امید چیز خوبیه مخصوصا وقتی واهی نباشه. 

حدود هفت ماه پیش بود در روز شهادت امام هادی علیه السلام که یه پروژه ی تایپ بهم سپرده شد که از وقتی انجامش دادم و صحبت های کارشناسی که باید تایپ می کردم رو هم زمان شنیدم یه چیزهای دیگه ای از درونم فهمیدم، چیزهایی که گمشده ی این همه مدت سرگشتگیم بودن، چیزهایی که منو به درونم بردن و بهم فهموندن مشکلاتی که دارم از چیه و چطور حل می شه. مثل یه معجزه بود، اما من خیلی از این معجزه ها دیده بودم و برام باور نکردنی نبود مخصوصا این که چند هفته قبلش سفر عتبات بودم و اونجا دعای بارزم این بود که خودمو بشناسم و راهمو پیدا کنم و دلیل دردامو بفهمم و من تا همیشه به خاطر این اجابت دعام شکرگزار آستان اون بزرگان هستم... حتی در این حد به کمکم اومدن و با این مباحث طوری آشنا شدم که نیازی نبود پولی پرداخت کنم بلکه بابت پیاده سازی فایل های صوتی شون پولی هم به دست می آرم. حقا که عادتکم الاحسان و سجیتکم الکرم... 

تو این مدت کش و قوس هایی داشتم مثل کسی که وقتی خود واقعیشو می شناسه و وقتی اطرافشو به یه دید دیگه نگاه می کنه و نمی خواد بپذیره و با اونا سر جنگ داره، این حالتو پیدا می کنه.

حالا اون تخته پاره ی وجودم که سرگردان در امواج خروشان روحم بود به ساحل امن آرامش رسیده اما چون می دونه راهی در پیششه که باید پاشه و اونو طی کنه یک نوع بی قراری دیگه ای گرفته که با اون سرگردانی تفاوت داره بی قراری ای که آینده اش روشن و درخشانه... ان شاءالله

من این روشنگری که برام اتفاق افتاد رو مدیون کسی نیستم به جز آقای سهیل رضایی که در باب خودشناسی به روش آقای یونگ که اتفاقا مباحثش شباهت هایی هم با فلسفه اسلامی داره من رو از این بن بست و یاس روانی به یه امیدواری دل انگیز رسوندند. 

البته درباره ی یونگ ان قلت ها فراوانه و قطعا چون انسان معصومی نیست برخی مباحثش مبتنی بر فطرت ما و اسلام ما نیست و این رو باید تشخیص داد و نباید چشم بسته همه ی مباحثش رو بدون تطبیق دادن با اسلام و اهل بیت پذیرفت اما همین که اشتراکات زیادی با معرفت النفس و خودشناسی و احادیث اهل بیت علیهم السلام داره امید بخشه.

ربنا اهدنا الصراط المستقیم...
۱ نظر ۰۹ آذر ۹۶ ، ۱۱:۵۹
مانا

فک کنم دیگه لحظه ی احتضار رسیده دبگه کاریش نمی شه کرد. تقلا کردن بیشتر گندشو بالا میاره.

۲ نظر ۰۴ آبان ۹۶ ، ۱۰:۳۳
مانا

هم زمان که غرق افکارمم و با خودم دارم می گم دیگه نمی تونم بمونم... باید برم... یه لحظه هم نمی شه موند... هیچ کاری نمی شه کرد... سیاوش قمیشی داره می خونه... طاقت بیار رفیق... ما هر دو بی کسیم... اما من نمی تونم طاقت بیارم... تنهایی خیلی سخته... اما هر جا برمم بازم تنهام... باید خودمو مشغول کنم تا نفهمم که تنهام... این تنها راهه... یه راه دیگه ای هم هست... شفا...

۱ نظر ۲۱ مهر ۹۶ ، ۰۱:۳۷
مانا

اگه بلد بودم درست حرف بزنم... حتما می گفتم که دوست داشتن فقط دوست داشتن و خوش اخلاق بودن و اذیت نکردن و چشم گفتن نیست... دوست داشتن حضور داشتن، حضور داشتن، حضور داشتن و حضور داشتنه...

دوست داشتن بودنه... دیده شدنه... 

دلم از همین الآن براشون می سوزه...

۰ نظر ۲۰ مهر ۹۶ ، ۱۲:۵۹
مانا

و چقدر خوشبختی به ما نزدیک است...

ممنون خدای من...

۰ نظر ۱۰ مهر ۹۶ ، ۱۹:۵۵
مانا

خوشی هایی زودگذر...

اینه زندگی من...

تا میای یه کم شادی کنی که آره راهی وجود داره... یه اتفاقی می افته که ثابت می کنه نه... تو تنهایی... شاید بتونم خودمو از این تنهایی در بیارم... اما نمی تونم... قبلد نیستم... سریع گریم می گیره و خودمو لو می دم...

چه رویاهایی که نداشتم... البته خودم می دونستم این جوری می شه... اما فک می کردم می تونم درستش کنم... اما دیدم تنبل تر از اونم که خودمو به سختیش بدم... حیف این فرصتی که از دستش دادم... حیف... من باختم همین.

یا حسین...

۱ نظر ۰۹ مهر ۹۶ ، ۱۵:۱۲
مانا

تنهای تنهای تنها...

خودم کردم... خودم خواستم... خودم...

۰ نظر ۰۷ مهر ۹۶ ، ۱۵:۰۸
مانا

به درجه ای از عرفان تو زندگی رسیدم که نمی دونستم امشب شب اول محرمه فک می کردم فردا شبه

این بود زندگی...

اف بر تو...

۰ نظر ۳۱ شهریور ۹۶ ، ۰۱:۰۱
مانا

دلم: دلتنگشم...

عقلم: ولش کن بابا بیست روزه ندیدیش و عادت کردی از این به بعد هم روش

اما متاسفانه من آدم منطقی ای هستم تا احساساتی...


*. شاید هم خوشبختانه
۰ نظر ۲۶ شهریور ۹۶ ، ۱۷:۰۶
مانا
حالا که تو هستی می توانم پرواز کنم... می توانم تمام بادکنک های دنیا را قرض بگیرم، با آن ها به آسمان بروم... وقتی هم که آخرینشان ترکید در آغوش تو بیفتم...
حالا که تو هستی می توانم تمام لحظاتی که نبودی را در یک لحظه ی چشمان تو زندگی کنم...
حالا که تو هستی می توانم شاد باشم از پریدن خسته نشوم مثل کودکانی که چیز تازه ای پیدا کرده اند و می دوند تا آن را نشان دیگران بدهند، کل دنیا را بدوم و تو را نشان همه بدهم...
ممنون که هستی...
۰ نظر ۲۵ شهریور ۹۶ ، ۰۷:۱۱
مانا

باور نمی کنم این من باشم... منی که همیشه به خودم می نازیدم که چه آرام و مطیعم... اما الآن سر تا پا خوی وحشیانه ای در من غوغا می کند که همه چیز را به تاراج می برد...

همه چیز از دست رفته... فقط همین...

تنها خاطراتی گنگ و مبهم از گذشته ای نه چندان دور باقی مانده و دیگر هیچ... خاطراتی البته دوست داشتنی...


* درد دارم کاش مامان بابام پیشم بودن.. فقط مامان بابام
۱ نظر ۲۳ شهریور ۹۶ ، ۰۱:۲۶
مانا

دلم گرفته... تنهای تنهام... کسی رو ندارم باهاش حرف بزنم...

خدایا کاش تو بودی... کاش تو باشی...

۰ نظر ۲۱ شهریور ۹۶ ، ۱۸:۰۰
مانا

سال 90

اتوبوس کوی امام - هتل پل

روی صندلی کنار پنجره نشستم دستمو گذاشتم زیر چونه ام و بیرونو نگاه می کنم و به چیزایی نا معلوم فکر می کنم... به چیزایی که دل خوشی ای توش نیست...

سال 96

اتوبوس کوی امام - سی و سه پل

روی صندلی کنار پنجره نشستم دستمو گذاشتم زیر چونه ام و بیرونو نگاه می کنم و به چیزایی نا معلوم فکر می کنم... به چیزایی که دل خوشی ای توش نیست...

تا آدما عوض نشن هر چقدرم سال ها و ماه ها بیاد و بگذره و هر چقدرم اطرافشون و اطرافیانشون عوض بشن و بیان و برن هیچ چیزی عوض نمی شه...

درد همون درده و غم همون غمه و غصه همون غصه اس...

۱ نظر ۱۹ شهریور ۹۶ ، ۲۰:۴۹
مانا

همیشه همینه... شاید فک کنی خیلی دردناکه... اما به چیزی که همیشه هست راحت می شه عادت کرد... فقط اگه بخوای...اما نه سخته... اگه سخت نبود که این قد جانکاه نبود... نمی دونم... فقط اینو می دونم که باید به تنهایی عادت کرد... حتی اگر در میان تن ها باشی...

۲ نظر ۱۹ شهریور ۹۶ ، ۰۸:۲۵
مانا

این جا مقدس است... مقدس به یاد حضورت در لحظه لحظه های سطرهایش... مقدس است چون لبریز است از دل نوشته هایی مملو از اسم تو... یاد تو... این جا مقدس است چون تو را فریاد می زند... ای عشق پاک من... نامت بلند باد ای آموزگار عشق...

۱ نظر ۲۹ مهر ۹۵ ، ۰۱:۵۴
مانا

ماه خندید به کوتاهی شور و شعفم

دست بردم به تمنا و و نیامد به کفم


کشش ساحل اگر هست، چرا کوشش موج؟

جذبه ی دیدن تو میکشد از هر طرفم


راه تردید مسیر گذر عاشق نیست

چه کنم با چه کنم های دل بی هدفم؟


پدرانم همه سرگشته ی حیرت بودند

من اگر راه به جایی ببرم ناخلفم


زخم بیهوده مزن، سینه ام از قلب تهی است

بهتر آن است که سربسته بماند صدفم


سلام داداش ایلیا

یادته بهم گفتی

گو نام ما ز یاد به عمدا چه می‌بری؟ 

خود آید آن که یاد نیاری ز نام ما

بیا و بیا و پا روی دلم بذار و یه شعر دیگه برام بخون... بیا و دیگه هیچ وقت نرو...

۳ نظر ۱۱ ارديبهشت ۹۵ ، ۰۲:۲۱
مانا

دست می دهی و لبخند می زنی و خداحافظی می کنی. تا دم در بدرقه ات می کنم. جلوی در می ایستم تا کفش هایت را بپوشی. چشم از تو برنمی دارم. از پله ها که پایین می روی برمی گردی و باز خداحافظی می کنی و من باز چشم از تو برنمی دارم تا ناپدید شوی. هنوز نرفته ای و دلتنگت می شوم. دلتنگ تمام خوبی هایی که خدا در تو جمع کرده و نصیب منی کرده که هنوز متحیر از این لطف بیکرانش هستم. از وقتی عقد کرده ایم یا کنار هم بوده ایم یا خیلی دور از هم. عادت نکرده ام همین نزدیکی باشی و پیش هم نباشیم. عادت نکرده ام همین تهران باشی و کنار هم نباشیم. چه نزدیکیم و چه دوریم از هم.

الحمدلله رب العالمین...

خدا را شکر که دارمت...

حرف پست قبلی پس گرفته می شود...

۸ نظر ۰۶ آبان ۹۴ ، ۲۳:۴۱
مانا