و عبور باید کرد...

بایگانی
در اتاق را باز کرد و بیرون آمد. روی ایوانی که سقفش با چوب پوشیده شده بود و کفش یک موکت نازک چرک مرده قرمز رنگ و رو رفته ای پهن شده بود، ایستاد. چشمانش را با دستانش مالید و هر چه سعی کرد کامل بازشان کند نتوانست. خمیازه ای کشید و نشست روی پله ای که ایوان را به حیاط می رساند. قطره های آب از سقف ایوان آرام آرام چکه می کردند. تا آفتاب نمی آمد بارانی که دیشب باریده بود را نمی خشکاند. دستش را دراز کرد و چکمه اش را که به دیوار تکیه داده بود برداشت. یادش رفته بود آن ها را روی ایوان بگذارد. داخلش پر شده بود از آب. آن ها را برگرداند و آبشان را خالی کرد. کمی تکان داد تا باقیمانده ی آب ها هم بیرون بریزند. نمی توانست صبر کند تا کاملاً خشک شوند. هوای سحرگاهی هم سرد بود و سوز داشت. چکمه ای پلاستیکی که نمی شد گذاشتش روی بخاری هیزمی که در گوشه ی اتاق بود. همین طور بدون این که جوراب بپوشد پوشید و راه افتاد سمت شیر آبی که در گوشه ی حیاط بود. شیر آب را باز کرد و در مشت هایش ریخت و به صورتش پاشید. آب به قدری سرد بود که کاملاً خواب از سرش پرید. چشم هایش را هم توانست کامل باز کند. بلند شد و صورتش را با گوشه ی آستیش خشک کرد. پرچینی را که حکم دیوار حیاط را داشت و به شکل در درست شده بود را باز کرد و بیرون رفت. همه جا گل و لای بود و به سختی قدم برمی داشت.

نمی تونم ادامه بدم... چیزی به ذهنم نمی آد... انگار وقتی قلب آدم فشرده اس و مسئله ای ذهنش رو مشغول کرده می تونه بنویسه... و این خیلی بده که آدم دلش بخواد که حالش سر جاش نباشه تا بتونه بنویسه!
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ آذر ۹۷ ، ۲۳:۳۹
مانا