...و عبور باید کرد

بایگانی
آخرین مطالب

پیش از این فکر می کردم تنها مقصد مقدس است و برای رسیدن به آن باید شتافت و هیچ لحظه ای را نباید از دست داد.

حتی تا می شود باید از درد و رنج کشیدن هم فرار کرد تا با آسودگی خاطر به سوی مقصد شتافت.

اما غافل از این که این شتافتن باعث تند و تند زمین خوردن می شود و جدای از اتلاف وقت، دردهای پیوسته ای را به بار می آورد که تمامی ندارد.

شتافتن مثل ماجراهای پت و مت خرابی به بار می آورد با این تفاوت که ماجراها دیگر خنده دار نیستند. 

شخص دائم و بیش از پیش به خود قول می دهد که این آخرین بار است و باز هم از اول شروع می کند تا هر چه زودتر به مقصد برسد و عقب نماند.

اما دوباره با شتاب از جا برخاستن، فنرش را از جای خود در می آورد.

فنر با شتاب زیاد به این سمت و آن سمت می خورد و هر چه در مسیر خود می بیند را خرد و خراب می کند.

اما خوشا که یک بار برای همیشه ترک مقصد و شتافتن کرد و فقط به یک چیز فکر کرد. چیزی که تنها سرمایه هر انسانی است و جز آن نمی تواند به مقصد برسد و آن نیست جز تلاش کردن.

با تلاش می توان مثل لاک پشتی در مسیر مسابقه آرام آرام به پیش رفت و با نظاره مسیر از زیبایی های آن لذت برد و از خرگوش چموش عجله و شتافتن پیشی گرفت.

حتی می توان دردها و رنج های مسیر را در آغوش کشید و دوست داشت.

حال مهم نیست که دیگران از خرابی های به جای مانده چشم بپوشند و تلاش ها را ببینند یا نه.

مهم این است که زین پس مسیر مقدس مسیر تلاش کردن است و نه رسیدن.

لیس للانسان الا ما سعی...

خوشا دردی که درمانش تو باشی...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ تیر ۹۸ ، ۱۷:۴۴
مانا

بعضی از درک و فهم ها خیلی قیمتی هستند، تا به دست آیند، جان آدم در می آید یا حتی جان دیگران هم.
مثل درک این که دوست داشتن نه مجاورت است و نه وابستگی و نه بی قراری و بی تابی، دوست داشتن حس لطیف و بسیط و ساده و نرم و بی وزن و رهایی است به دور از هر گونه ترس و ناامیدی و توقع و هراس و دلخوری و کینه و انتقام و نگرانی و ناراحتی و خشم و کنترل و حتی رضایت و انتظار و هیجان و شور و شوق و اشتیاق و امیدواری.
دوست داشتن حسی است خالی از هر چیزی و همین هم آن را در تن و روح و بند بند وجود ساری و جاری می کند.
دوست داشتن مثل هوایی که می کشیم پیدا نیست اما هست، در واقع همه چیز است.
پ.ن: دوستت دارم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ خرداد ۹۸ ، ۲۳:۱۶
مانا

تنها در تاریکی نیمه شب، کنار ساحل ایستاده و دست به سینه به رو به رو نگاه می کند... به دریا فکر می کند و وسعتش... به امواج می اندیشد و تکاپویشان... او که چند قدم دورتر ایستاده بود، نزدیک می شود... بوی سیگار با نزدیک شدن او و شنیدن صدای آهسته ی دوستت دارم به مشامش می رسد و دوباره پرتش می کند به عالم فکر...با خود می گوید آدم ها همه شان یک تکه از دلشان را ندارند... یک جای خالی مثل یک چاه عمیق... تکه ای که با یک حادثه ای، جدایی ای، خطایی، غمی، حسرتی، مشاهده رفتار نامناسبی غیب شده است... یک تکه که هر چقدر خون دل خورده همان قدر محو شده...

آن چاه عمیق کم کم تبدیل به سیاهچاله می شود... حتی نور هم نمی تواند از سیاهچاله رد شود... هر چیزی را درون خودش به دام می اندازد.  سیاهچاله، امید... بی بهانه دوست داشتن... محبت کردن... لبخند زدن...  رویاها... آینده... همه و همه را در خود فرو می برد... بی آن که اثری را از خود باقی بگذارد... اثرش حتی در حد سیگار برند خوب خارجی که ادعا می شود بویی ندارد و باعث آزار نمی شود، اما همیشه بوی ولو ناچیزش استشمام می شود، هم نیست... تو گویی آن امیدها... لبخندها... رویاها... هیچ وقت نبوده اند... سیاهچاله های دل نمی شود نباشند... هر کسی در عمرش از یکی رنجی دیده... حادثه ی دردناکی را تجربه کرده... از عشقش جدا شده... دل شکسته شده و و و...

به این جا که می رسد نفسش در سینه حبس می شود. به بن بست می خورد. ته کوچه تاریک تاریک است. به او که باز برگشته آن طرف تر نگاه می کند و نور سیگار روشن را می بیند که در دستش به این سو و آن سو می رود، مثل فشفشه بازی در عمق آسمان که به پایان خود نزدیک شده است.

به دوست داشتن با بوی سیگار فکر می کند و به نوری که می تواند از سیاهچاله رد شود...


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ آذر ۹۷ ، ۰۲:۰۶
مانا
خانه ی مادربزرگ برای ما نوه ها که همیشه هم دیگر را در آن جا می دیدیم جای بسیار مهمی بود. مادر آخر هفته ها آن جا می رفت. هر چقدر هم بهانه گیری می کردیم و اصرار می کردیم زود به زود برویم قبول نمی کرد. با این که پدر یک هفته در خانه بود و دو هفته در شهر دیگری سر کار و مادر می توانست در نبود پدر ما را بیشتر به آرزویمان برساند، این کار را نمی کرد. دلیلش را هم نمی دانم. اما برعکس ما، آن جا پاتوق همیشگی پسر دایی بزرگه بود.
دایی پسر بزرگ و فرزند اول خانواده بود و محبوب همه مخصوصاً خواهرها. او را به چشم پدر نداشته شان نگاه می کردند. مادرم وقتی می خواست محبتش را به او نشان دهد می گفت او ما را بزرگ کرده است. همیشه به پسر دایی حسرت می خوردم از این که چقدر زیاد آن جاست. البته خانه ی ما هم نسبتاً به آن جا دور بود. دور که می گویم یعنی این که دیوار به دیوار نبودیم. خرجش سوار شدن به یک تاکسی و رسیدن در عرض ده دقیقه بود. اما خانه ی آن ها در کوچه ی بغلی خانه ی مادربزرگ بود. از طرفی خانه ی مادر مادرش هم در همان کوچه بود. پسر هم که بود. ولش می کردند به امان خودش. او هم سر از خانه ی دو تا مادربزرگ هایش در می آورد.
ما میانه ای با مادر پدرم نداشتیم و فقط معنی مادربزرگ را با مادر مادرم می فهمیدیم. آن ها در روستا زندگی می کردند و دیر به دیر می دیدیمشان. اما او هر روز هم در خانه ی مادر مادرش مشغول شیطنت و خوش گذرانی بود هم مادر پدرش. نمی دانستم کدام را بیشتر دوست دارد اما همیشه دلم می خواست که مادر بزرگ را بیشتر دوست داشته باشد. آن موقع ها دایی کوچک و خاله های کوچکم هنوز ازدواج نکرده بودند. وقتی به آن جا سر می زدیم آن ها هم بودند. پاتوق ما وقتی آن جا جمع می شدیم مادرم و زن دایی بزرگه و بچه هایش و خاله ها و دایی کوچک و چند تا از همسایه ها بود. دایی های دیگرم جایی در این پاتوق نداشتند و گاهی چند دقیقه ای به مادرشان سر می زدند و می رفتند. زن ها و بچه هایشان هم با مادر و خانواده ی مادری شان اخت بودند. اما زن دایی بزرگه هم همسایه بود و هم از اول زندگی در خانه ی مادربزرگ زندگی کرده بود و هم خونگرم و مهربان بود و مثل آن ها از مادربزرگم فاصله نمی گرفت.
گاهی به مادر التماس می کردیم تا شب را آن جا بمانیم. اما جز موارد معدودی هیچ وقت قبول نمی کرد. همیشه دوست داشت برویم خانه ی خودمان. حتی وقت هایی که بابا نبود. انگار دنیا را به ما می دادند وقتی شب را آن جا سپری می کردیم. غروب که می شد از مسجد نزدیک خانه صدای اذان موذن زاده به گوش می رسید. صدا به قدری واضح و بلند بود که حس می کردی داخل مسجد نشسته ای. هوا که کمی تاریک تر می شد خنکی نسیم هوش از سر آدم می پراند. هوا به قدری تاریک و صاف بود که می توانستی سوسوی ستاره ها را ببینی. دایی همیشه در حیاط می خوابید. مادر هیچ وقت رضایت نمی داد که ما هم این کار را بکنیم. اما یک شب که ما نوه ها آن جا بودیم و دایی کشیک بود و مادر هم نبود جایمان را در حیاط انداختیم.
آن موقع ها هنوز ساختمان قدیمی را خراب نکرده بودند. در انتهای حیاط ساختمانی دو طبقه با سقف شیروانی داری بود که کار ما بالا پایین رفتن از پله های آن جا بود. پله هایش پهن و عریض بود که از سمت راست به سمت بالا کشیده شده بود، بدون هیچ میله و نرده ای. زیر پله هم داشت. پر بود از وسایل به درد نخور. اما برای ما بچه ها جای خوبی برای قایم شدن موقع قایم باشک بازی کردن بود. کنار زیر پله در طبقه ی همکف بود. دری قدیمی که از زمانی که آن جا طویله بود دست نخورده باقی مانده بود. داخلش را دست نزده بودند. همان طور بدون گچ و سیمان بود اما تمیز. حکم آشپزخانه را داشت. دور تا دور کابینت های قدیمی چوبی بزرگی بود با درهای بزرگ که داخلش پر بود از ظرف و ظروف و مواد غذایی. به خاطر این که هیچ پنجره ای به بیرون نداشت و دیوارش هم از سنگ های درشت گرد بود همیشه تاریک بود و نور نداشت. کلید چراغش هم خیلی بالا بود و دست ما بچه ها به آن نمی رسید. برای همین همیشه چراغش را روشن می گذاشتند. یک قسمتی صندوق های چوبی بزرگ مادر بزرگ قرار داشت. داخلش پر بود از برنج و حبوبات و آرد و آلوچه و لواشک. ما دستمان نمی رسید درش را باز کنیم. خود مادربزرگ هر موقع می خواست به ما خوراکی بدهد می آمد پای صندوق درش را باز می کرد و دستان منتظر ما را پر می کرد. بروم سراغ طبقه ی بالا. از پله ها که بالا می رفتی و به پاگرد می رسیدی سمت چپ در چوبی رنگ شده بود. در را که باز می کردی یک هال دو در دو بود که از سمت چپ و راست با درهای چوبی هم رنگ در ورودی، به اتاق های بزرگی منتهی می شد.
یکی از کارهایی که همیشه با ذوق و شوق انجام می دادم و هیچ وقت هم برایم تکراری نبود این بود که وقتی همگی در تک اتاقی که کنج حیاط درست کرده بودند و بیشتر آن جا زندگی می کردند، جمع می شدند، یواشکی سر بخورم به این دو اتاق و در گنجه های دیواری را باز کنم و محتویات طاقچه هایش را برانداز کنم و هر دفعه آلبوم عکس ها را بردارم و نگاه بکنم. کارتونی که داخلش پر بود از نوار کاست را بریزم روی زمین و تک تک نگاهشان کنم و بگذارم سر جایشان. نگاهی به گلدان ها و لباس ها و کاغذهایی که روی هم انباشته شده بود بیندازم. هر دفعه هم منتظر این بودم که چیز جدیدی از داخل کمد پیدا کنم. بعد از این که کارم با گشتن کمدها تمام می شد از کنار پنجره ی چوبی اتاق حیاط را نگاه کنم و موقع برگشت کمی هم در لبه ی پاگرد بنشینم و پاهایم را از همان بالا دراز کنم و تکان دهم. رویاهای عجیب و غریبی از پاگرد دارم. همیشه در خواب هایم می دیدم که از پاگرد آن جا می پرم به حیاط. چیزی ام نمی شود. گاهی هم بال در می آورم و پرواز می کنم و دور تا دور حیاط می چرخم. آن قدر این رویاها واضح بود که فکر می کردم اگر از پاگرد دست هایم را تکان دهم به راحتی پرواز خواهم کرد.
مادربزرگ زن با تجربه و کارکشته ای بود که در هشت نه سالگی ازدواج کرده بود و از همان موقع کارهای خانه بر عهده ی او گذاشته شده بود. زنی کدبانو بود. قد بلند با دست و پای کشیده و استخوانی. بیماری سرطان او را از تک و تا انداخته بود. همیشه در تشکی که وسط اتاق برایش پهن کرده بودند دراز می کشید. لباس های محلی آذری به تن داشت. پیراهن بلند با جلیقه. در جلیقه اش کیسه ی پارچه ای داشت که دهانه اش با نخ باز و بسته می شد. نخ را که شل می کرد باز می شد و از داخل آن پول های مچاله شده یا گردو یا بادام و شکلاتی اگر داشت در می آورد. گاهی که هوس بستنی می کرد کیسه اش را شل می کرد و سکه ای در می آورد و به پسر دایی می داد و می گفت برو برای خودت بستنی بگیر. همه می دانستند که خودش هم بستنی دوست دارد اما آن قدر متواضع است که نمی گوید برو برای من بستنی بگیر. مادربزرگ اجاقی به یاد دوران قدیم که تنور داشتند و در آن نان و غذای روزانه را می پختند در گوشه ی حیاط به راه انداخته بود. مزه ی سیب زمینی کبابی هایی که برای ما درست می کرد با هیچ چیز دیگری قابل مقایسه نبود. وقتی از راه می رسیدیم و همگی در خانه جمع می شدیم بی سر و صدا بدون این که ما متوجه شویم می رفت اجاق را روشن می کرد و چند تا سیب زمینی زیر ذغال هایش جا می داد و وقتی کباب ها آماده می شد صدایمان می کرد و می گفت بیایید سهمتان را بردارید. همان جا پای اجاق زود می خوردیم و تمام می کردیم.
مادربزرگ در جنگل داخل شهر که بعدها شهرداری از صاحب هایش خرید و به پارک جنگلی تبدیل کرد درخت های گیلاسی داشت که بلندی شان به بیست سی متر می رسید. فصل گیلاس ما را با خود می برد و خودش یک تنه از درخت ها بالا می رفت. ما هر چقدر گردن کج می کردیم نمی توانستیم ببینیم تا کجا رفته است. لای شاخ و برگ های درختان گم می شد. اما صدای ضعیفش را می شنیدیم که داد می زد و می گفت انداختم بگیرید. ما هم با تلاش و تکاپو اطراف را می گشتیم و گیلاس ها را پیدا می کردیم و می خوردیم. با هم دیگر مسابقه می دادیم و نمی خواستیم کسی از دیگری بهره ی کمتری داشته باشد.
مادربزرگ وقتی رفت من دوازده سیزده سال داشتم. آن موقع ها درگیر درس خواندن بودم و دیگر زیاد به او سر نمی زدم. گاهی اوقات که خاله ها می رفتند نهضت سواد آموزی و دایی کوچک شب ها کشیک بود از نوه هایش می خواست بروند و شب را پیشش بمانند. من خیلی وقت ها از زیرش درمی رفتم و نمی ماندم. نمی دانم چرا. شاید به خاطر دوره ی نوجوانی بود که پشت سر می گذاشتم. شاید هم آن قدر درگیر درس شده بودم که نمی دانستم از چه گوهر گرانقدری فرار می کنم.
درست مثل همه ی اسطوره ها و قهرمان ها که وقتی هستند دیده نمی شوند و یا قدر دانسته نمی شوند. مادر بزرگ هم همین طور بود.  اسطوره ای که بعد از رفتنش شکل گرفت. وقتی رفت دیگران از خوبی هایش زیاد می گفتند. من هم هر تکه از خوبی هایش را وصل می کردم به تکه ای از خاطرات بچگی هایم. نباید به این زودی ها می رفت. نباید وقتی می رفت که من هنوز نفهمیده بودم چقدر خوب است. نباید وقتی می رفت که من نتوانسته بودم از وجودش سیراب شوم. بیست سال از رفتنش گذشته است و من بیشتر از قبل دوستش دارم.
روزی که مادربزرگ رفت همه در خانه اش بودیم. حالش بد شده بود. آه و ناله نمی کرد. ساکت بود و تکان نمی خورد. از روی همین سکوتش همه متوجه شده بودند که رفتنی است. مادربزرگ اهل تکان نخوردن و ساکت بودن نبود. مادربزرگ همیشه خندان بود، همیشه اهل حرف زدن بود، همیشه در حال تکاپو برای آوردن خوراکی برای بچه ها بود. مادربزرگ خیلی خوب بود. خاله ها تک تک به همه ی خواهرها و برادرها زنگ زدند تا دور مادربزرگ جمع شوند. ما بچه ها هم معلق مانده بودیم میان بچگی کردن و مثل بزرگ تر ها به فکر فرو رفتن. بعد از ظهر بود. در نیمه ی شهریور ماه. یک دفعه خاله صدا زد مادربزرگ نفس ندارد. رفته است. همه در بهت فرو رفتیم. از وقتی که متوجه حال بدش شده بودند رو به قبله خوابانده بودند. وقتی بزرگ تر فامیل رفت و دید که بدنش سرد است سرش را تکان داد و گفت مثل این که خیلی وقت است تمام کرده است. مادر بزرگ چه آرام و بی صدا رفته بود.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ آذر ۹۷ ، ۰۹:۵۵
مانا