و عبور باید کرد...

بایگانی

۱۰ مطلب در دی ۱۳۹۰ ثبت شده است

بسم الله الرحمن الرحیم...

دوست دارم الان پیشش باشم واسش بخونم...

لالا لالا گلم خوابه

دلم براش چه بی تابه

لالا لالا بخواب نازم

برایت نغمه میسازم

لالا لالا تویی جونم

برات از عشق میخونم

لالا لالا تویی عشقم

صدایت می کنم هردم

لالا لالا دلم خون شد

از عشقت سخت مجنون شد

بمون هر شب کنار من

زغم پاک کن تو جان من

اگر روی تو را بینم

از عشقت جون می گیرم

لالا لالا دیگه بسه

گلم خیلی شده خسته

چشاش کم کم شده بسته

فدایش این دل خسته

........................................................

*.بی تابی رو دوست دارم...

یا علی مددی...

 

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ دی ۹۰ ، ۱۷:۰۱
مانا
بسم الله الرحمن الرحیم...

به یاد شهید ایلیا...

عجب دلم هوایی ات شده است نازنین...هر جا نامی،نشانی،یادی،خاطره ای از تو را گیر می آورد تنفس می کند......نفس کم آورده...

می بینی؟ روزگارم را؟ حال و روزم را؟ دیگر زهرایت دل خوش کرده به هوایت...

عبور قطره قطره ی خونم را  از دریچه ی تنگ شده ی قلبم حس می کنم...

پیدایت نشود همین باریکه هم بسته خواهد شد...

از بس تنگ شده که ریش می زند به دلم...

رحم کن...تو را قسم به لبخندهایت...رحم کن...

دل تنگم...می فهمی؟

اگر نور لبخندهایت به جانم نرسد از دست خواهم رفت...کجایی؟ چگونه فریاد بزنم؟ چگونه ضجه بزنم تا دل سنگت به رحم آید...تا...دیگر نمی توانم ادامه دهم...

........................................................

*.مَتی...عزیزٌ عَلَیَّ...

یا علی مددی...

 

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ دی ۹۰ ، ۲۰:۰۳
مانا
بسم الله الرحمن الرحیم...

به یاد شهید ایلیا...

فکر می کنم حساب دقیق لحظات جداییمان را داشته ای...از همان شب که تو را با ماهتاب تنها گذاشتم...این را از چشمهایت فهمیدم...حالا که برگشته ام...

........................................................

*.تا حالا دیدید وقتی جایی از بدن آدم کوفته می شه و داغه متوجه نمی شه...یه مدت زمانی که می گذره دردش شروع می شه؟...تازه می فهمم...تازه دردش اومده سراغم...تازه دارم زجر می کشم...تازه دارم می خوام که نباشم و برم زیر خاک...یا لیتنی کنت ترابا...

*.ذره ای فهمیدم از حسرت یوم الحسرت را...

*.چقدر من از هوای بادی و تکون خوردن در و پنجره ها متنفرم...

*.خدایا چقدر واضح این روز ها باهام حرف می زنی...

*.تفألی به قرآن...

قُلْ کُلٌّ مُّتَرَبِّصٌ فَتَرَبَّصُوا فَسَتَعْلَمُونَ مَنْ أَصْحَابُ الصِّرَاطِ السَّوِیِّ وَمَنِ اهْتَدَى

سوره مبارکه طه آیه ۱۳۵

*.اما هم چنان...اِلهى وَ رَبّى مَنْ لى غَیْرُکَ اَسْئَلُهُ کَشْفَ ضُرّى وَ النَّظَرَ فى اَمْرى...

*.می فهمم...باور کن...هم معصومیت از دست رفته را و هم تقدس پایمال شده را...

یا علی مددی...

  

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ دی ۹۰ ، ۱۵:۰۲
مانا
بسم الله الرحمن الرحیم...

به یاد شهید ایلیا...

جان منی چه غصه که در بر نبینمت

تاج منی چه شکوه که بر سر نبینمت

باشی و یا نباشی از این دل نمی روی

نزد منی چه باک که در بر نبینمت*

........................................................

*.با اجازه از شاعرش

*.بزرگ ترین سوالی که تو این دنیا می تونه برام پیش بیاد... خدایا چرا این قدر منو دوست داری؟؟؟

*.همیشه با ربوبیتت غافلگیرم کرده ای...همیشه...

*.از مرگ دور شده ام...خیلی...باید دوباره سراغ نهج البلاغه روم...

*.هیچ بنده مؤمنى نیست ، مگر آنکه در دلش دو نور هست : نور خوف و نور رجاء که اگر این وزن شود از آن بیش نباشد و اگر آن وزن شود از این فزون نباشد))

ترس مراقب دل است و امید شفیع نفس ، هر که خدا را بشناسد از او ترسان و به او امیدوار خواهد بود و اینها دو بال ایمانند که بنده اى که آنها را دارد با آنها به رضوان خدا پرمى گشاید و خوف و رجاء دو دیده عقلند که با آنها وعده و وعید خدا را مى بیند و بیم طلیعه و پیشاهنگ عدل خدا و خیردهنده وعید اوست ، و امید خواننده فضل خداست و دل را زنده مى کند و خوف نفس (امّاره) را مى میراند... و هرکس ‍ بر میزان بیم و امید خدا را بندگى کند گمراه نمى شود و به آرزوى خود مى رسد، و چگونه بنده خدا ترسان نباشد و حال آنکه به پایان سرنوشت و سرانجام کار خود ناآگاه است . و عملى ندارد که از روى استحقاق به آن متوسّل شود و قدرتى ندارد و راه گریزى برایش نیست ، و چگونه امیدوار نباشد در صورتى که ناتوانى خود را مى شناسد و در دریاى نعمتهاى بیشمار خدا غرق است و دوستدار خدا پروردگارش را با امید به دیدار و با چشم بیدار مى پرستد و زاهد خدا را از بیم عبادت مى کند.       منبع مطلب

*.خداجون یادته اون روزا رو...از شدت خوف نمی تونستم جم بخورم...با کوچکترین اشتباهی هیچ امیدی در دلم باقی نمی موند...اما این روزها کمی دز خوفت رو بیشترش کن...می میرم از دست می رما...دمت گرم...

*.وقتی دارم به اعمالم به لحظاتم به افکارم فکر می کنم...می بینم خیلی خیلی خیلی وقته که یک نیت خشک و خالی نکردم که خدایا این کارم واسه تو...قبولیه اون نیت و خالص بودنش پیش کش...

*.اگر هم اهل بیت النوبت و معدن الرسالت...هم فاطمه و ابوها و بعلها و بنوها...نبودند...ما چی کار باید می کردیم...الهی بفاطمه...

یا علی مددی...

 

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ دی ۹۰ ، ۱۱:۴۹
مانا
بسم الله الرحمن الرحیم...

به یاد شهید ایلیا...

می دانی در تب سوختن یعنی چه؟ می دانی گدازه های درد از آتشفشان دلت فواران کند یعنی چه؟ می دانی به آتش کشیده شدن یعنی چه؟ اولش که مثل جان کندن است...اما وقتی که خاکستر می شوی... و رهایی در باد...می فهمی که ارزشش را داشت...

........................................................

*.چقدر ضربان تند قلبم را دوست دارم...

*.ارباب؟مگر چه کرده ام؟پس قرارمان؟

یا علی مددی...

 

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ دی ۹۰ ، ۱۰:۳۹
مانا
بسم الله الرحمن الرحیم...

به یاد شهید ایلیا...

غروب یک روز پاییزی بود...هوا سرد بود و دلگیر...باد سوزناکی می وزید...بی هدف در خیابان قدم برمی داشتم...راهم را گم کرده بودم...برایم هم مهم نبود سر از کجا در می آورم...ورزش باد و ریزش برگ های خزان آزارم می دادند...صدای خش خش برگ ها انگار سوهان به روحم می کشیدند...دانه های اشک از چشمانم می غلتیدند و در سوز سرما روی صورتم می خشکیدند...بغضی بود که لحظه به لحظه درد ناک تر می شد...طاقت نیاوردم...نشستم...نمی توانستم ادامه دهم...رفته بودی...

........................................................

*.چقدر من سعدی علیه الرحمه رو دوست دارم...خوب خلوتم رو پر می کنه...

زان می که ریخت عشقت،در کام جان سعدی

تا بامداد محشر، در سر خمار دارم

*.دوست دارم نماز بخونم...تو قنوتش بگم...الهی بفاطمه العفو...

یا علی مددی...

 

 

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ دی ۹۰ ، ۱۳:۴۱
مانا
بسم الله الرحمن الرحیم...

به یاد شهید ایلیا...

بعد از مدت ها...دو سه سالی...می رم سراغ...این جملات ناب و طلائی...واقعن تو تعجب می مونم...از عرفان نابی که پشت این جملات خوابیدن...چقدر دل آدم رو زلال می کنن... و به آدم نشاط می دن...چقدر خدا رو در وجود آدم متجلی می کنن...و به آدم آرامش می دن...دغدغه ها و حسرت ها رو از دل پاک می کنن...سپاس آندره ژید...

ناتانائیل، تنها خداست که نمی توان در انتظارش بود.در انتظار خدا بودن، ناتانائیل، یعنی درنیافتن این که او را هم اکنون در وجود خود داری.
تمایزی میان خدا و خوش بختی قائل مشو و همه ی خوش بختی خود را در همین دم قرار ده.

سرچشمه ی همه ی دردسر های تو، ناتانائیل، گوناگونی چیزهایی است که داری.حتی نمی دانی که از آن میان، کدامین را دوست تر داری و این را در نمی یابی که یگانه دارایی آدمی، زندگی است.


ناتانائیل ، آرزو مکن که خدا را جز در همه جا ، در جایی دیگر بیابی.

هر آفریده ای نشانه ی خداوند است ، اما هیچ آفریده ای نشان دهنده ی او نیست.
همین که آفریده ای نگاهمان را به خویش معطوف کند ، ما را از راه آفریدگار باز می گرداند.

ناتانائیل ، همچنان که می گذری ، به همه چیز نگاه کن و در هیچ جا درنگ مکن ، به خود بگو که تنها خداست که گذرا نیست.

دلبستگی نه ناتانائیل ، عشق!

بی گمان می فهمی که این دو ، یکی نیستند ، از بیم از دست دادن  عشق بود که من گاه توانستم با غم ها ، دل تنگی ها و دردهایی بسازم که اگر جز این بود ، به آسانی در برابرشان تاب نمی آوردم ، دغدغه ی زندگی هر کس را به خود او واگذار.

........................................................

*.ارباب...امروز...باید دختر سه ساله ات در آغوشت آرام می گرفت...اما سرت در آغوشش جای گرفت...

*.چقدر مستم کرد...جلسه ی امروز استاد طاهرزاده...خدایا قلب مبارکش رو بیش از پیش منور به نور هدایت خودت بکن...

*.و باز هم شکرت خدا...

*.تسبیح رو برمی دارم...باید ذکر بگم...من ناامید نمی شم...من زیاد درس خوندن رو دوست دارم...من زیاد درس می خونم...من موفق می شم...

*.سحر...قرآن...عاشورا...روزه...مجلس...ورزش...

*.هیچ وقت دیر نیست... 


یا علی مددی

 

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ دی ۹۰ ، ۱۴:۰۲
مانا
بسم الله الرحمن الرحیم...

به یاد شهید ایلیا...

همیشه لبخند هایت نجاتم می دهند...

اجازه هست به پایشان بمیرم؟

........................................................

*.فردا "۹ دی ماه" روزیه که من هیچ وقت عظمتشو درک نکردم...

*.ارزش هر کس به اندازه ی نوشته هایی است که می نویسد... (با اندکی تساهل و تسامح !)

*.حرف های پست قبلیمو پس می گیرم...من خوبم...همه چی آرومه...

*.الهی شکر...

یا علی مددی...

 

۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ دی ۹۰ ، ۱۲:۰۴
مانا
بسم الله الرحمن الرحیم...

به یاد شهید ایلیا...

یادت هست صحن جامع؟...کنار حوض...فواره ها...اشک هایم...چشم هایت...

کو دستانت؟...

........................................................

*.چای می نوشم که با غفلت فراموشت کنم...چای می نوشم ولی از اشک،فنجان پر شده است...

*.خواب و خواب و خواب و باز هم خواب...

*.دوستم اسمس می ده کجایی آنتن نداری؟ جوابشو می دم "نمی دونم قبرستون یا شایدم جهنم" ...

*.خیلی این دنیا پسته...خیلی...خیلی...خیلی...خدایا حق داری...واقعن حق داری به اشد مجازات عذابمون کنی...از این که به این راحتی ولت می کنیم و می چسبیم به دنیا...حالم از خودم به هم می خوره...شدیدن ن ن ن ن ن ن ن ن ن ن ن ن ن ن ن ...

*.خدایا...آخه چرا باید اونی باشم که هستم و اونی نباشم که نیستم...چرا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا...

*.آه ای خدا خسته شدم از توبه های الکی...

*.دیگه از خستگیام خسته شدم...

*.نمی شه مست کرد تا چیزی نفهمید...نه؟ تا درد نکشید...نه؟ تا از یاد برد...نه؟ تا آدم شد...نه؟

*.آخه اینم وقت بی خدایی بود؟ من درس دارم...

*.اینو که خوندم...بیشتر حالم گرفته شد...باز هم باز شدن زخم قدیمی...باز هم مسئله ی عشق و دل...باز هم کربلا و حسین و من و بی کربلایی و بی حسینی...و باز هم خواب...

*.دلم واسه مامان و بابام تنگ شده...خیلی زیاد...خیلی زیاد...اما حیف که نمی تونم برم خونه...دلم می خواد برم تو بغل مامانم زار بزنم...خواسته ای محال...

*.واسم دعا کنید...

*.ح س ی ن ... کاش داشتمت...

*.کاش لحظه ای رهایم کنی...شیطان...

*.خیلی بده که گریه هم آرومت نکنه...

*.کاش بارون می بارید...آسمون این جا چقدر بخیله...

یا علی مددی...

 

۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ دی ۹۰ ، ۱۶:۳۸
مانا
بسم الله الرحمن الرحیم

به یاد شهید ایلیا...

قمار بازم کرده اند...چشمانت...بس است دیگر...

تمام وجودم را وسط می گذارم تا لحظه ای...دریای آبی چشمانت را طوفانی نبینم...

پاییز تمام شد...فکر دل ما را نکرد...که خو کرده بود...به تماشای آوارگی برگ های خزان در باد...مثل تو...

........................................................

*. وقتی آواره هستی...فقط آوارگی آرامش می دهد...خب !

*.حضرت سلطان چی می شد من الآن تو حرمت بودم...( کسی که خیلی دل تنگه )

*.هویزه ایضن !

*.می خوابم تا فراموشت کنم... و فراموشت می کنم...به همین سادگی...

یا علی مددی...

 

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ دی ۹۰ ، ۰۶:۴۱
مانا