و عبور باید کرد...

بایگانی

۲ مطلب در تیر ۱۳۹۱ ثبت شده است

به نامش...

خدایا امروز ولادتــــِ کسی بود که اگر نمی بود...خطابـــِ لولاک لما خلقت افلاک بر پیامبرت...معنایی نداشت...


call my name right out loud...برای وقتی است که در پیچ و تابـــِ امواجـــِ چشمانت گرفتار می شوم* 


*.بدونـــِ مخاطبـــِ خاص !

_ داری راه می ری...آروم...آروم...بارون نم نم داره می باره...نرمیـــِ قطراتش رُ رو صورتت احساس می کنی...کم کم باریدنش شدید می شه...تند تند...بی وقفه...با این که خیلی سریع می باره اما قطره هاش همون طور نرم صورتت رُ خیس می کنن...راه رفتنت رُ تند می کنی تا کم تر خیس بشی...داره خیلی زیاد می باره...انقدر می باره که همه جا پر از آب می شه...اما هم چنان داره می باره...نمی دونی که چرا دلهره پیدا نکردی...از این که شدت هم گرفته...قطره ها دارن بزرگ می شن...هر دفعه که قطره ای می باره بزرگ تر از قبله...آب داره بالا میاد...اما تو داری راه می ری...راه رفتنت تو آب سخت نشده...حتا کند هم نشده...یک دفعه همه جا رُ آب می گیره...داری غوطه می خوری توی حجمـــِ اون همه آب...بالا می بردت...پایین...می ری زیر ِ آب...نفست بند میاد...اما احساســـِ خفگی نمی کنی...سرت میاد بیرون از آب...احساســـِ پرواز کردن داری...دستات رُ زیر ِ آب مثلـــِ بال تکون می دی...باورت نمی شه...می تونی بپری...داری می پری...داری از اون همه آب جدا می شی...اومدی بالاتر...دریایی از آب زیر ِ پاته...یک دفعه می بینی همه ی آب ها تبدیل می شن به نور...دریایی از نور...منفجر می شن...تو هم می ری داخلـــِ ابر ِ انفجار...تمامـــِ وجودت رُ نور در بر می گیره...دیگه هیچ وزنی رُ حس نمی کنی...شدی نور...سر از سجده برمی داری...اشکات رُ پاک می کنی...


_ وقتی از پله های با ارتفاعـــِ بالای برجـــِ کبوتر...یا خانه ای با معماریـــِ سنتی در ابرکوه یا نائین...با طمانینه و آرامش بالا رفته ای...و الآن بی صبری و عجله ی مردمانی را در کوچه و بازار می بینی که تحمل یک ایست چند لحظه ای ماشینی را در خیابان ندارند و صدای گوش خراشانه ای را با بوق های پی در پی ایجاد می کنند یا برای هزارمین و ده هزارمین و صد هزارمین بار مسافرینی که یورش می برند به درهای باز شده ی اتوبوس یا مترویی که هنوز مسافرین داخل آن پیاده نشده اند و دوباره با مصرف انرژی مضاعفی پایین می آیند تا مسافرین پیاده شوند...متوجه حکمتـــِ ساختــــِ آن پله ها به آن شکل می شوی.

_ تو پیاده رو دارم راه می رم کمی تنگه...از یه دری آقایی با چند تا کارتون در دست خارج می شه...من دارم از کنارش رد می شم به خاطر ِ تنگیـــِ جا یکی از کارتون ها از دستش می افته...من باید وای می ستادم تا اون رد می شد و کارتون ها از دستش نمی افتاد...چون مرده برنمی گردم تا کارتون رُ بردارم و بذارم رو بقیه ی کارتون ها...تو این جور مواقع سر و ته قضیه رُ با صلوات فرستادن به حضرتـــِ زهرا از طرفـــِ اون شخص هم می آرم...یادمه یک استادی در اردوی جنوب تو اتوبوس برامون می گفت که شما اگر بی هدف یک دفعه در پیاده رو ایستادید و طرفـــِ عقـبـیـــِ شما مجبور شد مکس (همون مکث) کنه و از کنار شما رد بشه حق الناس انجام دادید...چون باید یاد بگیرید که بیهوده هیچ کاری رُ نکنید و هر لحظه به فکر ِ حق بقیه باشید...مصادیقـــِ حق الناس خیلی ظریف و باریکه...

_ می گه زهرا چه خبر از حال ُ هوات...می گم نوسانی...ارتعاشی...سینوسی...رفت ُ برگشتی...می گه منم داغونم...رفته بودیم قم...ماشینُ پارک کردم رفتم زیارت...اومدم دیدم جرثقیل داره می بردش...گفتن تو پارکینگـــِ معلولین پارک کردی می گم خب نمی دونستم...می گن چون خانومی نمی بریمش اما ده تومن باید پرداخت کنی...موقعـــِ برگشت هم می ریم جاده محلات...برای نهار...واسه اولین باره تو این جاده می رونم...یه وانتیـــِ کنارمه...هیچ ماشینی هم جلوم نیست...اما خط ممتده...سبقت می گیرم...چند متر جلو تر پلیس جلومُ می گیره...می گم خب به این جاده نا آشنا بودم...می گه این خط ِ ممتد چی...صد هزار تومن جریمه می کنن...

بهش می گم خودتون چی فکر می کنید چی می تونه باعثـــِ این اتفاقا شده باشه...می گه وقتی خواستم بیام قم بابام ناراضی بود !

_ دارم از کنار ِ دیوار ِ کوتاهی که نرده داره رد می شم...نگاهم به داخلـــِ محوطه می افته...یک دختر خانومی با چادر ِ سفید ِ گلدار روی یکی از پله های حیاط نشسته قلم دستشه و به فکر فرو رفته و دفتری هم روی پاهاشه...تعجب می کنم...این جا که منزلـــِ شخصی نمی تونه باشه...حتمن بیمارستانه...یا چیزی شبیهـــِ به بیمارستان...کمی جلو تر می بینم نوشته مجتمعـــِ توان بخشی حضرت اباالفضل...دلم می سوزه براش...محوطه ، حیاطی خشک و خالی و کمی متروکه بود بدونـــِ هیچ گونه فضای سبزی...

_ رفتم خوابگاه...یکی از دوستامُ می بینم...می گه ارشد ُ چی کار کردی...می گم هیچی 600 تا بر می دارن منم از 2000 نفر مجاز واسه قبولی ، شدم 1800...با حسابـــِ دو دو تا چهار تا امکانـــِ قبولیم وجود نداره...شیش هفت ثانیه زل می زنه تو چشام...چشماش می لرزه...ناراحت شده...می گم چیـــــــِ مگه...طوری نگاه می کنی آدم از دنیا نا امید می شه...خب می مونه واسه سالـــِ دیگه ، دیگه...فکر می کنه که من خیلی طوریم شده ! می گه آدم با امید زنده اس ! دیگه نگفتم بهش که بابا ما ککِمونم نگزید !

_ شک نکنید اگر شما هم قسط ( منظورم قصد بود ) داشته باشید نهار درست کنید اما ببینید توی قوطیـــِ کبریت، یک چوب کبریت باقی مونده که اونم نم گرفته...حتمن می رید مغازه و یک بسته کبریت می خرید حتی اگر یک چوب کبریت لازمتون باشه !

_ آقا من امشب واسه خودم آشـــِ پشتـــِ پا _خداحافظ اصفهان_ ( چه تناقضی ! )درست کردم...با کلی پیاز و سیر داغ !

نسبت به وفعه ی قبلی که اولین بارم بود ُ ترکیباتش شاملـــِ 90 درصد حبوبات - 5 درصد رشته - 4 درصد سبزی و 1 درصد آب بود بهتر شده !

۲۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ تیر ۹۱ ، ۲۰:۳۸
مانا
به نامش...

یکی دو ماهی می شه که بی اشتهایی دارم...و بالتبع نتیجه اش هم می شه ضعف و سر درد به خاطر ِ کم بود ِ مواد ِ مورد ِ نیاز در تن !...قبل ترش زیاد می خوردم و سیر نمی شدم...یک دفعه ورق برگشت...

تا یک کمی گرسنه می شم و سوختــــِ بدنم تموم می شه سردرد شروع می شه...دیگه مثلـــِ قبل بار ِ سنگین نمی تونم حمل کنم...زیاد نمی تونم پیاده روی کنم...حتا شب ها هم نمی تونم بیدار بمونم...متاسفانه از عوارضـــِ بی دقتی در غذا خوردنـــِ...تنبلی کردن و غذا نخوردن ! وعده های غذایی رُ عقب ُ جلو انداختن ُ گرسنه موندن...حالا به این حال ُ روز افتادیم...ضعیف ُ ناتوان !

الآن هم که می خوام بخورم..بی اشتهایی اجازه نمی ده ! خیلی بده آدم عُقِش بگیره تا یاد ِ غذا خوردن می افته...

تو خونه که مامانم لقمه می گرفت به زور می داد بخورم...سر درد رُ هم با نبات ُ خرما ُ شیرینیجات ماست مالی می کردم...یه بار هم دیگه ضعف امان نداد...با نقشه ی قبلیـــِ آبجیم که می دونست از سِرُم می ترسم ُ تا حالا سِرُم نزدم_خودش بارها برایـــِ یک عملی که خیلی کش دار شد ُ به چندین عمل تبدیل شد...سِرُم های دردگینی ! رُ تحمل کرده بود_بردند بیمارستان...با هول ُ ولا ُ ترس ُ جیغ دو آمپول نوش ِ جان کردیم ُ یک سِرُم !

شبش هم بلیط داشتم برای اصفهان...نگرانـــِ شرایطِِِ اضطراری بودم که ممکن بود به خاطر ِتزریقـــِ سرم یک و نیم لیتری (یحتمل) حاصل بشه...اما گویا گذشته از غذا آبـــِ بدنمون هم تموم شده بود ُ به خیر گذشت !

وقتی رسیدم اصفهان...تو سه روز فقط یک وعده تونستم غذا بخورم ُ دوباره برگشتم تهران...

بعد از تموم شدنـــِ امتحانا...با این حالُ روز...دو سه روزی بیشتر موندم اصفهان تا کارای عقب افتاده امُ انجام بدم...البته منظورم از کار های عقب افتاده استفاده ی احسن و اکمل از اینترنتی هست که به لطفـــِ دوستـــِ عزیزم در دسترس دارم...باید کلی کتاب دانلود می کردم_چه درسی چه غیر ِ درسی_حدوم ِ 8-9 گیگابایتی هم در حافظه ی کامپیوتر جا خشک کرده و منتظر ِ رایت شدنه...

اما این وسط به یک طلسمی برخوردم...

کلی تو اینترنت گشتم ُ نرو 9 پیدا کردم تا کامپیوتر ِ بدبخت رُ از شر ِ این بار ِ اضافه نجات بدم...بعد از تحملـــِ درد سر ِ فراوان با سرعتـــِ ذغالیـــِ کامپیوتر ُ کلی ذوق ُ شوق...نزدیک های یک نصفه شب درصد ِ رایت کردن مدت ِ مدیدی در صفر پا برجا موند و ما هم بی خیالـــِ دی وی دیـــِ 500 تومانی شدیم ُ در آوردیم ُ خوابیدیم...

موقعـــِ فرجه ها که رفته بودم خونه سی دی اَسیستنت رُ با خودم آوردم تا از توش نرو ِ قدیمی تری نصب کنم بلکه به مذاقـــِ معده ی کامپیوتر ِ شریف خوش بیاد ُ هضمش بکنه...با کمالـــِ تاسف دیدم که در اسیستنت هم نرو 9 موجوده...دیگه افتادیم تو کار ِ سرچ ُ دانلود...چند تا رایتر ِ نه چندان مشهور ُ دانلود کردم ُ به سختی نصب کردم...و مراحلـــِ رایت رُ انجام دادم...یکی دو دیقه بعد از رایت دی وی دی از رام در اومد و ارور داد...فکر کردم مشکل از تنظیمات بوده...مثلن سرعتـــِ بالا...خلاصه سه تا دی وی دیـــِ بس گران قیمت به ترتیب از رام در اومدن...به صرافت افتادم که برم سراغـــِ دانلود ِ نرو 5...از بعضی از دوستان هم کمک گرفتم در یافتنـــِ این نرم افزار ِ نایاب در وب...یکی پیدا می شد فری نبود...یکی پیدا می شد فیلتر بود...خلاصه بعد از کلی گشتن در فور شیرد مشاهده کردیم و گیرش انداختیم...خوشحال نصبش کردم...اما ای دلـــِ غافل...دیدم که بعله...این دیگه خیلی خیلی قدیمیشه...رایتـــِ دی وی دی نداره...

حالا دوستم لینکـــِ نرو هفت رُ واسم پیدا کرد...چون سر درد اجازه ی گشتن بهم نمی داد...176 مگا بایت...چه خبره...دانلودش تموم شده...اما هنوز از گلوی کامپیوتر نیومده پایین...لابد این حجم لقمه ی گنده ایه واسه سیو کردن...

اگر نصب شد...بدونـــِ توجه به قانونـــِ دی وی دیـــِ سوخته قابلـــِ رایت کردن نیست...دی وی دی ها رُ امتحان خواهم کرد...از کجا معلوم شاید نسوخته باشند...و اگر طلسم هم چنان برقرار بود...باید برم ُ دوباره چندین دی وی دی بخرم...اون هم به قیمتـــِ گزافـــِ دونه ای پانصد تومان و با حسرت به پنج دی وی دیـــِ بی مصرف چشم بدوزم !

*.از من انتظار نداشته باشید که با این حال ُ روزم پاشم کلی خیابون گز کنم تا بلکه تقی به توقی بخوره یکی تو اصفهان سرش به سنگی جایی خورده باشه ُ مغازه ی  سی دی فروشی باز کرده باشه تا من ازش یـــِ رایتر درست ُ حسابی بخرم...

۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ تیر ۹۱ ، ۱۲:۴۸
مانا