و عبور باید کرد...

بایگانی

۷ مطلب در شهریور ۱۳۹۲ ثبت شده است

نه وقت دارم بنویسم، نه تمرکز دارم بنویسم و نه حوصله دارم بنویسم و نه این که دوست دارم این جا بدون پست جدید باشه...حال پیدا کنید پرتغال فروش را !

۸ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ شهریور ۹۲ ، ۲۱:۳۵
مانا
چند روزی است که نتایج نهایی جامعة الزهرا آمده است...از دوره ی غیر حضوری هفت ساله اش به لطف خدا قبول شده ام اما اسم درس خواند در دوره ی غیر حضوری جامعة الزهرا را نمی توان طلبگی گذاشت...
می توان طلبه بود و طلبه نبود و نیز می توان طلبه نبود و طلبه بود...
این را از روی تفاوت رفتاری و شخصیتی که بین خودم و خواهرم دیده ام، کشف کرده ام...
همین یکی دو هفته ی پیش بود که وقتی مادر یکی از بهترین دوستانم فوت کرد...از ترس رویارویی اش فرار کردم و به یک مسافرت یک روزه رفتم...اما این خواهرم بود که پیگیری کرد تا دوستم در قبر مادرش تربت کربلاء دعای معراج و چندین دعای دیگری را که بهتر است میت همراهش داشته باشد بگذارد...این خواهرم بود که با تماس های پی در پی اش نحوه ی تلقین کردن مرده را به او می گفت و او در گوش مادرش می خواند...
یا همین چند روز پیش یکی از دوستان دوران کودکی ام را از نزدیک دیدم...خیلی اهل تقید نیست...باردار است و در ماه هفتم حاملگی...وقتی پرسیدیم می خواهی اسم پسرت را چه بگذاری می گفت هنوز انتخاب نکرده ایم یک اسم ترکی اصیل شاید ارشام شاید آی نور شاید...این خواهرم بود که گفت چرا اسم مذهبی نمی گذاری چه اسمی قشنگ تر از امیر علی...امیر حسین و...اما من در این گونه مواقع وقتی کسی با عقاید غیر مذهبی با من برخورد داشته باشد هیچ وقت هیچ اسمی از مذهب نمی برم و سعی می کنم درحال و هوا و فاز روحیه ی او برخورد کنم...به من بود هیچ وقت به دوستم پیشنهاد نمی دادم که چطور است اسم مذهبی برای پسرت انتخاب کنی...و می دانم اگر روحیه ی خواهرم را داشتم...آن قدر این دوستم به من احترام قائل است و علاقه مند است که مطمئنم تا به حال نماز خوانش کرده بودم...
یا همیشه این خواهرم است که مسئول یاد دادن قرآن و دعا و این مسائل به مادرم در خانه است...کاری که اعصاب من اصلا تحملش را ندارد...
یا همین چند وقت پیش بود که در سایت کلوب با دلایل عقلی و نقلی سعی در اثبات مسئله ای داشت که دیگران اشتباه فکر می کردند...وقتی پشت سر هم می نوشت و بحث می کرد...این اعصاب من بود که خورد شده بود و می گفتم لطفا هر چه زود تر تمامش کن...حوصله و تحمل شنیدن حرف های مزخرف آن ها و سعی و تلاش تو را برای قانع کردن آن ها ندارم...
یا همیشه این خواهرم است که وقتی رفتار اشتباهی از آشنایان نزدیکان یا دوستان می بیند تذکر می دهد و راه نشانشان می دهد اما من همیشه بی خیال و بی تفاوت از رفتارهایی که می بینم می گذرم و در دلم یک به من چه ای هم با خودم نجوا می کنم...
هیچ وقت اعصاب و توان بحث کردن و مقاومت کردن بر سر مسائلی که به آن ها اعتقاد دارم  را ندارم و نمی دانم این مسئله ممکن است ریشه در کدام مشکل روحی روانی در درونم داشته باشد...

حتی اگر این هفت سال هم بگذرد و من سطح دو طلبگی را تمام کنم هم مطمئنم که خواهرم از من طلبه تر است...
۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ شهریور ۹۲ ، ۱۲:۲۹
مانا

.

.

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ شهریور ۹۲ ، ۱۹:۴۷
مانا

پریروز رفته بودیم خونه ی خودمون...خونه ای که تا 16 سالگی اون جا زندگی کرده بودم...و حالا خالی از مستاجر بود...این عکس درخت گردوئیه که یادمه بابام نهالش رو گرفته بود و زمین رو کنده بود و از من خواسته بود نهال رو با دستم نگه دارم تا چاله رو با خاک پر بکنه و حالا تا این حد به حمدلله قد کشیده...

همون روز هم مادر یکی ازدوستای صمیمیم که با هم عقد اخوت هم بستیم، زیر عمل قلب توی تبریز به رحمت خدا رفت...دیروز جسد رو از تبریز آوردند مشکین و ظهر هم تشییع جنازه بود...اما برای من حضور در این جور مواقع پیش اون کسی که داغ دیده برام خیلی سخته...بیشتر به خاطر این که دل داری دادن بلد نیستم...یا شاید هم در اون موقع حضور یک کسی که باید دل داری بده رو بی معنی می دونم...شاید هم می ترسیدم توی این حالی که داشت باهاش رو در رو شم...برای همین دیروز صبح با خالم اینا به بهانه ی یک کاری رفتیم تبریز و شب ساعت ده برگشتیم...البته یکی از دوستای نتیم رو هم اون جا دیدم...باهاش قرار داشتم که هر موقع مسیرم به تبریز افتاد همدیگرو ببینیم...خیلی لحظات خوبیو باهاش داشتم...یه کم عذاب وجدان گرفتم که چرا در سخت ترین شرایط پیش دوستم نموندم و فرار کردم...

امروز از صبح توی مراسم سوم مادرش پیشش بودم...آدم هایی رو توی مراسم می دیدم که می تونستند توی این چندین سال که خانواده ی دوستم شرایط اقتصادی بدی رو به خاطر نبود سرپرست داشتن، بهشون کمک بکنند و دستشون رو بگیرند و حتی با کمک اون ها شرایط قلب مادرش به این وضعیت بحرانی نمی رسید که زیر عمل از دست بره...می اومدند و تسلیت می گفتند و گریه می کردند و می رفتند...احتمالا خیلی هم با شوق و خوشحالی، خرج مراسم ختم مرحومه رو هم تقبل بکنند...مثل هر سال که توی ده محل تولدشون توی عاشورا کلی خرج می کنند برای دادن نذری، اما دریغ از کمک مالی به خانواده ی این دوستم...کلا آدمای مرده پرستی هستیم ما...

دوستم یه کار خوبی که کرده بود این بود، که این جا رسم نیست نوحه خوان بیاد توی مراسم ختم...نوحه خوان خانوم توی مجلس زنانه دعوت کرده بود...قبل از ظهر تونست مجلس رو خوب اداره بکنه...بعد از ظهری هم یک نوحه خوان دیگه اومد...اما متاسفانه قرآن که می خوند انگار حس می کردیم بلانسبت داره هایده قرآن می خونه...دوستم هم بهش تذکر داد چند باری، اما باز هم اون طوری خوند...توی دلم گفتم خوشم نیومد...چرا این طوریه...نوحه هاش رو هم نمی فهمیدم...نا مفهوم می خوند...کلا دیگه نخواستم باهاش ارتباط برقرار کنم...به نوحه هاش هم گوش ندادم...آخر مراسم یکی کنارم نشسته بود...گفت این نوحه خوانه هم کلاسی من بود تو بچه گی خیلی تنبل بود...انقد اعصابم خورد شد...خواستم بگم خب حتما بعدش زرنگ شده که تونسته نوحه خوان بشه...تا شریک غیبتی که کرده نشم...اما روم نشد بگم...خلاصه این که گفتم زهرا خاک تو سرت انقد می گفتی نوحه خوانه چرا این طوریه آخرش هم خدا یه کاری کرد...با شنیدن غیبتش بر فرض محال اگه ثوابی هم داشتی بره تو پرونده ی اون و هرچی هم که اون گناه داشته بیاد به پرونده ی تو...کلا حال کردم با این همه دقت عمل خدا...

۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ شهریور ۹۲ ، ۲۱:۰۵
مانا

تو راه اردبیلیم...یه جایی برای نهار وای میستیم...از دور درختی خیلی توجهمو به خودش جلب می کنه...به خیالم شبیه یک آدمی می آد که سر و یک دستش رو به سمت آسمان گرفته...با داداشم و آبجیم می ریم سمتش...یه عالمه عکس می ندازیم و مسخره بازی درمیاریم...آبجیم می گه یادمون باشه اگه گذرمون به سمت برج ایفل و آثار تاریخی جهان افتاد یه ساعت بیشتر وقت نذاریم واسه عکس گرفتن ازشون...داداشم که می خواد ازش بره بالا...می گم مواظب باش این اثر هنری نشکنه...می گه دست شما درد نکنه نگران درخته ای؟ نمی گی مواظب باش خودت از رو درخت نیوفتی زمین !








۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ شهریور ۹۲ ، ۱۲:۴۸
مانا

بسم الله الرحمن الرحیم...
این رو برای خودم نوشتم و طولانیه لزومی نداره که بخونیدش...هیچ قاعده ی ادبی رعایت نشده و فقط صرفا جهت به یاد ماندگی نوشته شده !
خیلی به صورت اتفاقی قرار شد که دوشنبه شب حرکت کنم به سمت اصفهان...برای گرفتن مدرک باصطلاح لیسانسم...یک سال بود که امروز فردا می کردم...چون اصلا دلم نمی خواست دوباره پام رو بذارم تو اون دانشگاه...بالاخره سه شنبه ساعت 6 صبح رسیدم اصفهان...باید اول وقت توی دانشگاه می بودم تا کارهای تسویه حسابم به تاخیر نیوفته...وقتی نزدیکی های دانشگاه رسیدم...در واقع میدان آزادی...گرسنه بودم...صبحانه نخورده بودم...از کنار کله پزی که یک بار قبل هم وقتی اصفهان بودم و دقیقا یادمه که چهار بعد از ظهر از کنارش رد می شدم و یک دفعه به سرم زده بود که برم داخل و شکم گرسنه و دل ضعف رفته ام رو سروسامان بدم...با خودم گفتم احتمالا امروز کارم زیاد باشه با کیک و ساندیس هم نمی شه شکمم رو سیر بکنم بهتره همین اول صبحی برم تو کله پزی و رفتم...قسمت خانوادگی نشستم که یک خانوم و آقایی هم با بچه هاشون بودن...دو تا پاچه سفارش دادم و خوردم و اومدم بیرون...ساعت نزدیک های هشت بود که سوار تاکسی شدم و رسیدم دانشکده...سوت و کور بود...اتاق کارشناس گروه که رفتم و کارت دانشجوییم رو تحویل دادم بهم یک برگه ای رو داد که لیست 16 مسئول مربوطه بود برای امضا گرفتن...نگاه نا امیدانه ای به این لیست انداختم و ساک سنگینم رو که سه تا کتاب سنگین ترمودینامیکی بود که از شخصی از اصفهان امانمت گرفته بودم و باید پس می دادم گذاشتم دفتر گروه فیزیک...از گروه مرگ بار فیزیک خارج شدم...راه دلنشین و آشنا و سر به زیر کتابخانه ی مرکزی رو که همیشه برام آرام بخش بود رو طی کردم تا به کتابخانه رسیدم امضای متصدی اون جا رو گرفتم...با پای پیاده چند ایستگاه  رو  و دیگه رو هم گز کردم تا رسیدم به موسسه ی مالی دانشگاه و اداره ی تغذیه از اون جا هم باید امضا می گرفتم...بعد از اون بود که گفتند باید بری خوابگاه...حس بدی نسبت به رفتم به فضای خوابگاه داشتم اما مجبور بودم برای گرفتم ودیعه ی خوابگاه به بخش اداری خوابگاه هم سر بزنم...اصلا مجال پیاده روی اون همه مسافت طولانی و رو به بالای خوابگاه رو نداشتم...ناچارا رفتم بیرون دانشگاه و سوار ماشین شدم و جلوی خوابگاه پیاده شدم...وقتی وارد خوابگاه شدم...داخل انتظامات خوابگاه یکی از بهترین دوست هام رو دیدم...چند دیقه ای داخل انتظامات شدم و با هم صحبت کردیم وقتی بهش گفتم که صبحی رفتم و کله زدم گفت ایول چقدر مستقلی که حاضر شدی در شهر اصفهان با چادر و حجاب پاشی بری کله پزی غذا بخوری منم گفتم من خیلی وقت ها به عکس العمل بقیه اصلا توجهی نمی کنم رفتم سرمو انداختم پایین غذام رو خوردم اومدم بیرون اصلا هم نفهمیدم کسی چه عکس العملی نشون داد... خیلی نگران این بودم که وقت اداری تمام بشه و کار من نیمه تمام بمونه خداحافظی کردم و ودیعه ی خوابگاه رو گرفتم...کلی امضای مسئولین گروه فیزیک مونده بود...پیاده رفتم سمت گروه فیزیک ما بین خوابگاه و گوره فیزیک مزار شهدای دانشگاه هست ...خیلی خاطره ها برام زنده شد...خاطره ی اولین روز تشییع پیکر..خاطره های دعاهی ندبه ای که هر جمعه صبح از خوابگاها بلند می شدم می اومدم کنار مزارشون و می خوندم اما الآن چند سالی بود که سراغ دعای ندبه رفته ام...خاطره توسل هایی که موقع امتحانا بهشون می کردم...خاطره ی مراسم هایی که کنار مزارشون دانشگاه می گرفت و شرکت می کردم...شاید برای آخرین بار زیارتی کردم و خداحافظ کنان دور شدم...باید امضای تک تک مسئولین آزمایشگاه های مختلفی که در طول سالیان متمادی تحصیلم پاس کرده بودم رو می گرفتم

وقتی دم در هر کدومشون رفتم و دیدم در ها بسته است نگران شدم تا این که متوجه شدم امضا ها اینترنتی و اتوماسیونی است و هر بار که به اتوماسیون مربوط به خودشون سر بزنن الکترونیکی امضائش می کنند...خیالم راحت شد و باز هم پیادکه راهی رو که اول صبح به سمت پایین دانشگاه رفته بودم رو با عجله طی کردم...در اداره رفاه باید هزینه ی چند ترم زندگی در خوابگاه رو که پرداخت نکرده بودم رو واریز می کردم...من همیشه وقتی وارد فضای اداری می شم از همون اول می گم زهرا حتما آرامش خودت روحفظ کن با این وجود اما بعضی وقت ها دیدن سهل انگاری و تنبلی مسئولین آدم رو خیلی عصبی می کنه...مخصوصا این که مسئولی با بغل دستیش حرف بزنه یا با تلفن و از این قبیل کارها و اصلا براش مهم نباشه که وقت ارباب رجوع داره تلف می شه و یا خیلی  عجله داره که کارش تموم بشه...به هر حال فیش های واریزی رو گرفتم و باید می بردم بانک...توی مسیرم گفتم برم قسمت اداره ی شهریه و امضای جریمه ی تاخیر تسویه حسابم رو هم بگیرم...اما اون جا گفتند که اول باید تسویه حساب خوابگاه انجام بشه...ما هم هلک هلک مسیر رفته رو هلک هلک برگشتیم به سمت بانک و بعد واریز دوباره برگشتم اداره ی رفاه و بعد از اون دوباره اداره ی شهریه و بعد دوباره بانک و دوباره اداره ی شهریه که الحمدلله کار تسویه حساب انجام شد و دنبال گرفتن مدرک موقت بودم که گفتند ببعد از چندین روز به صورت پستی ارسال می شه...خیلی زیاد خسته شده بدم با این همه پیاده راه رفتن...یک دفعه یادم افتاد که کتابه ای امانتی رو دانشکده فیزیک جا گذاشتم دوباره به خاطر نبودن سرویس ها داخل دانشگاه در فصل تابستان...رفتم بیرون و دوباره سوار تاکسی شدم و رفتم دانشکده و بعد از اون دوباره خوابگاه و پیش دوستم که یکی از

انتظامات خوابگاه هست...با هم در حال صحبت بودیم و نهار می خوردیم که دیدم از شیشه ی انتظامات یکی داره نگاه می کنه تا سرم رو برگردوندم یکی دیگه از بهترین دوست هام رو دیدم...چون به صورت اتفاقی رفته بودم اصفهان برنامه نریخته بودم که بهشون خبر بدم...من که دیدمش کلی ذوق کردم و بشقاب نهارم رو برداشتم و با هم رفتیم اتاقش...با هم که داشتیم صحبت می کردیم و اون هم عجله داشت با این که هر دومون شدیدا دلمون برای هم تنگ شده بود و می خواستیم بیشتر با هم باشیم اما اون باید  آخر هفته رو می رفت خونه اشون...لپ تاپش رو که روشن کرد یک دفعه به ذهنم رسید که یک سری به سایت سازمان سنجش بزنم چون صبح از کارشناس گروه شنیده بودم که نتایج قراره از ششم بیاد رو سایت اما اون روز پنجم بود وقتی رفتم تو سایت دیدم نتیجه اومده...دوستم هم پیشم نشسته بود یا زهرا گویان مشخصاتم رو که وارد کردم دیدم از یکی از دانشگاه های تهران قبول شدم...برام جالب بود با این که خیلی برام این مهمی قبول بود اما در اون اندازه ای که دوستم خوشحالی و ذوق نشون داد خودم نشون ندادم...برام خوشایند بود که پیش اون نتیجه ی ارشدم رو دیدم بعدش با یکی دیگه از دوستهای دیگم گلستان شهدا قرار داشتم...از اون رفقایی هست که
وقتی همدیگرو می بینیم یک عالمه حرف برای گفتن داریم...دو سه ساعتی توی مزار نشسته بودیم و با هم حرف می زدیم تا این که اون باید می رفت و رفت من تنها موندم...منتظر بودم تا صاحب کتاب هایی که امانت گرفته بودم سر برسه تا از دست بسته ی سنگینی که واقعا اسیرم کرده بود راحت بشم...به گذشته ی خودم فکر می کردم که چقدر با ولع و با عطش وصف ناپذیری می اومدم گلستان با شهدا حرف می زدم ازشون کمک می خواستم درد هام رو بهشون می گفتم
باهاشون روضه ی اهل بیت گوش می دادم بهشون قول می دادم باهاشون برنامه ریزی می کردم...وقتم رو فقط و فقط با اون ها تو گلستان پر می کردم...یکی یکی و به ترتیب سر مزار شهدایی که به مرور زمان باهاشون آشنا شده بودم می رفتم...اما این دفعه اصلا چنین حسی رو نداشتم...هیچ کدوم از شهدایی که بهشون سر می زدم من رو نطلبیدن تا برم سر مزارشون...شهید محسن موسوی که مثل همیشه پشت گلدان درختچه ی مزارش از دیدم مخفی بود...روم نشد نگاه

بکنم به عکس شهید نیلفروش زاده...اصلا سمت شهید محسن موسوی دهاقانی...شهید تورجی زاده و سه چهار تا شهید محسن دیگه که همیشه بهشون سر می زدم نرفتم...فقط سر مزار شهید خرازی رفتم و شهید شاه زیدی که یادش بخیر چه دورانی باهاش داشتم...قرار بود برم دهاقان خونه ی دوستم که اومده بود مزار اما یکی دیگه از دوستام که خونه اشون تو اصفهان بود دعوتم کرد منم از خدا خواسته قبول کردم و بهش گفتم واقعا نمی تونم لحظه ای تو محیط خوابگاه
باشم...موقع رفتن به خونه اشون می خواستم یک چیزی بخرم...چون اهل مراعات طب سنتی بود شیرینی و کیک نخریدم...رفتم از میوه فروشی و یکی دو کیلو انگور سیاه و زرد گرفتم...راه افتادم به سمت خونشون...خیلی خوشحال بودم که شب رو قراره پیشش باشم...چون همیشه از هم صحبتی باهاش لذت می برم...خلاصه با کلی صحبت های خیلی خیلی مفید و موثر شب رو صبح کردیم...نیم ساعت بعد از اذان صبح من و ایشون و یکی از دوستانش رفتیم کوه صفه برای
پاده روی صبح گاهی...یاد دورانی افتادم که خودم به تنهایی از خوابگاه راه می افتادم به سمت کوه صفه و در هوای با طراوت بهاری بهترین لحظات صبحگاهیم رو اون جا می گذروندم و برمی گشتم خوابگاه...قرار بود امروز سری به اداره
کل آموزش بزنم تا ببینم مدرک موقتم رو آمده می کنند تا می مونه برای چند روز دیگه...و بعدش چند جا باید سر می زدم و می رفتم پیش یکی از دوستام و بعد هم برگشت به تهران...که باز هم دوستم گفت که اگر برنامه ات فشرده است
امشب رو هم پیش من بمون و فردا برگرد...منم چون خیلی دوست داشتم باز هم باهاش حرف بزنم و ازش استفاده بکنم قبول کردم...روز بسیار خسته کننده ای بود...بعد از رفتن به دانشگاه و بانک ...تصمیم داشتم برم شهرضا مزار شهید همت اما نطلبیدند و من بعد از شش سال زندگی در اصفهان توفیق پیدا نکردم زیارتش کنم...اما زیارت علامه مجلسی رو باید می رفتم...که خدا رو شکر قسمت شد...از دیروز که وارد شهر شده بودم و بیلبورد های تتبلیغاتی نمایشگاه با 40

درصد تخفیف کتاب رو دیده بودم حتما می خواستم یک سری هم به اون جا بزنم...خیلی گرسنه و تشنه بودم...خودم رو رسوندم به پارک نزدیک نمایشگاه و از غذای حاضری که دوستم برام گذاشته بود و قرار بود تو راه برگشت بخورم اما برگشتم کنسل شده بود خوردم و کلی دعاش کردم که خدا از گرسنگی و تشنگی برزخ و قیامت نجاتش بده...متاسفانه نمایشگاه چندان به درد بخور نبود و غرفه های کمی هم داشت...خیلی خسته بودم وسایل سنگینی هم مثل همیشه دستم
بود...کلا عادت دارم به حمل کردن بارهای خیلی سنگین و البته نه چندان لازم...اما باید به دیدن یکی از دوستان دیگه ام توی خوابگاه می رفتم...وقتی دیشبش زنگ زده بود تا بهم تولدم رو تبریک بگه بهش گفته بودم که اصفهانم و از
کنکور قبول شدم...گفته بود حتما باید بیای ببینمت و شیرینی هم باید بیاری...موقع رفتن به خوابگاه یک بستنی کیلویی می گیرم و راهم رو به سختی همراه با پا درد و کمردرد ناشی از خیلی سر پا ایستاده بودن ادامه می دم...دوست داشتم
امشب رو زود تر پیش دوستم برم اما باز هم دیر می شه و ساعت نه می رسم خونه اشون...امشب انقدر صحبت هامون حساس و مهم می شه که با این که صبح زود باید می رفت کوه و من هم می رفتم ترمینال ادامه می دیم و دیر وقت می خوابیم...از هول این که به خاطر حرف های من خوابش دیر شده بود و ممکن بود نماز صبحش رو اول وقت نخونه چند باری رو شب از خواب بیدار می شم اما به لطف خدا این طور نمی شه و به موقع بیدار می شه...لطف می کنه و من رو می رسونه ترمینال و خودش و دوستش با هم می رن کوه...خیلی خدا رو شکر کردم که این دفعه اصفهان رو با خاطره های خوبی ترک کردم...این دو روز با این که از اول تا آخرش سر پا بودم و فقط راه می رفتم و راه می رفتم و راه اما جز بهترین روزهای زندگیم بود...همیشه از این که مستقل زندگی بکنم خیلی لذت می برم...چون هیچ وقت داخل محیط خانه شرایط این که خاطره هایی به این شکل برای من پیش بیاد وجود نداره...
از خدا به خاطر نعمت قبولی در ارشد تشکر می کنم و ازش صبر می خوام تا بهم این صبر رو بده که در برابر فشار های روحی و روانی که از همین امروز شروع شده مبنی بر این که نباید مثل دورانی که تو اصفهان بودم درس بخونم...نباید اصلا دست به کامپیوتر بزنم ...باید به سمت اینترنت برم...نباید هیچ کاری علاوه بر درس خوندن انجام بدم...و هزار تا نباید های دیگه که منو یاد دوران سختی که تو دانشگاه اصفهان داشتم می ندازه و عصبیم می کنه محکم و قوی باشم...

۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ شهریور ۹۲ ، ۲۳:۵۴
مانا

ای خدایی که بنی اسرائیل گناه کار  رو بخشیدی و حضرت موسی رو زودتر براشون فرستادی...گناهان من رو هم ببخش و رحمتت رو زودتر از موعدش به من بفرست...


خواستم بنویسم "وقتی مردم می خوام وصیت کنم رو سنگ قبرم بنویسن خسته از این دنیا رفت" اما دیدم ناشکریه...


خسته رفتن برا تو...این همه خسته برا من...زبان حال حضرت زینب خطاب به امام حسین...

۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ شهریور ۹۲ ، ۱۶:۱۱
مانا