و عبور باید کرد...

بایگانی

۴ مطلب در فروردين ۱۳۹۰ ثبت شده است

بسم الله الرحمن الرحیم

به یاد شهید ایلیا...

چقدر دل تنگ حال و هوای این شعرم...

تو را دوست دارم
در این باران
می‌خواستم تو
در انتهای خیابان نشسته باشی
من عبور کنم
سلام کنم
لبخند تو را در باران می‌خواستم
می‌خواهم
تمام لغاتی را که می دانم برای تو
به دریا بریزم
دوباره متولد شوم
دنیا را ببینم
رنگ کاج را ندانم
نامم را فراموش کنم
دوباره در آینه نگاه کنم
ندانم پیراهن دارم
کلمات دیروز را
امروز نگویم
خانه را برای تو آماده کنم
برای تو یک چمدان بخرم
تو معنی سفر را از من بپرسی
لغات تازه را از دریا صید کنم
لغات را شستشو دهم
آنقدر بمیرم
تا زنده شوم…

احمدرضا احمدی بیرجندی

........................................................

*.از تهی سرشارم...

یا علی مددی...

 

۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ فروردين ۹۰ ، ۱۰:۰۲
مانا
بسم الله الرحمن الرحیم

به یاد شهید ایلیا...

دست گره کرده به دور زانو تکیه داده ام به قاب عکس یکی از شهدای ردیف پشت سرم و زل زده ام به قاب عکس ردیف جلویی ام..

و "تو" نشسته ای کنار مزار شهیدی سمت راستم...پیراهن مشکی به تن داری...می دانم به خاطر مادرت است...قطره های اشک تند و تند از گونه هایم می لغزند...می گویم بخند...من محتاج لبخند هایت هستم...حتی همین الان که عزاداری...برای مادر...می گویم کمی بیشتر بمان...بگذار همه ی حرف هایی که در گلویم گیر کرده اند و دارند خفه ام می کنند را بگویم...می گویم نمی توانم که بغلت کنم...نمی توانم که سرم را روی سینه ات بگذارم و زار بزنم...لا اقل دمی بیشتر بمان...و تو می خندی...دستت را گذاشته ای روی سنگ قبر شهید...حرارت نگاهت ذوبم می کند...مات مشکی پیراهنت می شوم...انگار که تمام دردهایم را فراموش کرده باشم...می دانم...کار خودت است...می دانم آمده ای که بگویی مادر...مادر یادت نرود...مادر...و می روی...

 ........................................................

*.این پست شاید به سفارش شهید ایلیا بود...برای شادی روحش صلوات

*.برای فاطمیه باید سیاه پوش شد...

*.نمی توانم بگویم که دوستت ندارم...

*.محتاج دعایم شدیدن...

یا علی مددی...

۸ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ فروردين ۹۰ ، ۱۸:۳۰
مانا
بسم الله الرحمن الرحیم
به یاد شهید ایلیا...

به خدا سوگند اینکه می گویم بازی نیست...جدی و حقیقت است...دروغ نیست و آن چیزی جز مرگ نیست*

از برنامه خارج می شم و گوشی رو می ذارم تو جیبم...سرعتم رو زیاد می کنم تا به بچه ها برسم...آبجیم و داداشم و دو تا از دختر خاله هام هستن...

ساعت یازده و سی دقیقه شب است به اصرار آبجیم اومدیم بیرون تا در این هوای بهاری قدم بزنیم...

اما راهمونو کج می کنیم به سمت پارک...دختر خاله ام سیده زهرا دو سالشه...می خوایم اونو ببریم تا بازی بکنه...انقدر ناز و مامانه که من بهش می گم زخلا...یه خواهر دوقلو هم داره...سیده فاطمه...قبلنا اسمشونو لاکی و قوری گذاشته بودیم...البته اگه سیده نبودند بیشتر سر به سرشون می ذاشتیم...

کسی تو پارک نیست...جز نسیم بهاری...چند تا تاب خالی و سرسره...می رم سوار یکی از تاب ها می شم...به یاد دوران کودکی...بچه ها هم هیجان زده سراغ یه وسیله ای می رن...

همون طور که دارم تاب می خورم از بوی عطر بنفشه هایی که تو باغچه های پارک کاشته شدن و همه جا پخشه لذت می برم...این فضا و این هوا من رو یاد خونه امون تو شهرستان می اندازه...با باغچه هایی پر از درخت که وقتی نسیم بهاری از لا به لای شاخه هاشون رد می شد عطر شکوفه های بهاری رو در حیاط پخش می کرد...

همون طور که دارم تاب می خورم آخرین جملاتی رو که خوندم رو مرور می کنم...

کم کم پارک داره شلوغ می شه...بچه ها با غوغا  وسرو صدا با یه وسیله ای سرگرم شدن...منم تخت تاثیر اون فضا قرار می گیرم...سرعت تاب خوردنم رو زیاد می کنم...بعد چند دقیقه از بس تاب خوردم خسته می شم می آم پایین...یه جایی وای میستم و بقیه رو نگاه می کنم...

داداشم داره دخترخاله امو بازی می ده...از سرسره خوشش اومده...می ذاردش بالای سرسره سر می خوره میاد پایین می گه بازم...می ذاردش بالای سرسره سر می خوره میاد پایین دوباره می گه بازم...

سعی می کنم از این دور تکرار یک نتیجه ی عقلانی و فلسفی بگیرم...چه نتیجه ای می شه گرفت؟

یه نگاه 360 درجه ای به کل محوطه که پرشده از بچه ها می ندازم...یاد مجازآباد دنیا می افتم...یاد اینکه همه امون مثل همین بچه هاییم...

اولش یه اسباب بازی جذبمون می کنه...همه ی هم و غممون می شه بازی کردن باهاش...بعد از یه مدت ازش خسته می شیم...دلمون می گیره...نمی خوایم بفهمیم که خسته شدیم...که سرخودمون کلاه گذاشتیم...که هیچی عایدمون نشده...می گردیم و یه بازی دیگه پیدا می کنیم...

 ........................................................

*.خطبه ی ۱۳۲ نهج البلاغه

*.خواستم ازشون عکسی بذارم اما نتونستم...

*.سیده فاطمه تو ماسه ها بازی می کرد...دستش کثیف شد...بردم بشورمش...تا آب رو دید...دستشو می زد به آب...داخل دهنش می برد می گفت آب...آب...تشنه اش بود... سلام بر تو ای شش ماهه ی حضرت ارباب...

*.بچه چقدر آدمو  بزرگ می کنه ...

یا علی مددی...

۱۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ فروردين ۹۰ ، ۱۳:۲۹
مانا
بسم الله الرحمن الرحیم
به یاد شهید ایلیا...
از شدت تلالو نور وجودت چشمان دلم کور شده اند...ندیدمت...

........................................................


*.دانشجو یعنی خلوص...یعنی سادگی...یعنی صفا...یعنی صمیمیت...یعنی نشاط...یعنی توپ...یعنی با حال....یعنی...یعنی این که حالا می فهمم چرا حضرت آقا اینقدر به دانشجو ارزش و اهمیت می دن...


*.این دومین باری بود که با کاروان غیر دانشجویی و مردمی می رفتم جنوب...اما...
هیچ مجلس روضه ای..هیچ مراسمی..هیچ سفری...برام حس و حال مراسمات بروبچه های دانشجو رو نداشته و می دانم که نخواهد داشت...
دعا کردم...خدایا هیچ وقت من رو از بودن با جمع دانشجوها محروم نکن هیچ وقت...


هویزه ===> باغی از باغ های بهشت...
طلائیه ===> اینقدر برام عظیم و سنگینه که تا حالا نتونستم باهاش ارتباط برقرا کنم...سیم قطع بود...
اروند کنار ===> شهدا بدرقه ام کردند...دیدم که کنار ساحل وایستاده بودند و برام دست تکون می دادند...
شلمچه ===> ابکی...ابکی..لخروجی من قبری عریانا ذلیلا...
پادگان شهید زین الدین ===> ای نسیم سحر آرامگه یارکجاست...منزل آن مه عاشق کش عیار کجاست...
فکه ===> درد دلی ساده و بچه محله ای با شهدا...
دوکوهه ===> عشق من دوکوهه...
شوش دانیال نبی علیه السلام ===> من زار اخی دانیال کمن زارنی حضرت علی صلواه الله علیه...

یا علی مددی...

 

۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ فروردين ۹۰ ، ۱۰:۵۵
مانا