و عبور باید کرد...

بایگانی

۳ مطلب در فروردين ۱۳۹۳ ثبت شده است

اگر زنده بود امروز جوان رشید و رعنای 24 ساله ای می شد...

بعد از مدت ها دوری و فراموشی،درست همین دیشب باید باشد، تا من دلم تنگ مزار شهدای اصفهان شود و یادم بیفتد که امروز روز تولد شهید سید محمد علی شاهزیدی است. شهیدی که خیلی خوب می داند چطور  با دل ها بازی کند.

متولد 29 فروردین 1369..این را وقتی فهمیدم که چند سال پیش در روز عرفه ای از خواهرش که سر مزارش، به چهره ی زیبا و دل ربای برادر  زل زده بود و نمی دانم چه حرف هایی را در دل با او رد و بدل می کرد، پرسیدم...

اگر زنده بود همین امروز جوان رشید و رعنای 24 ساله ای می شد...



چه خوب روی عکس  مزارت نوشته اند که 
والله که شهر بی‌تو مرا حبس می‌شود. آوارگی و کوه و بیابانم آرزوست

پرستویی که مقصد را در «ویرانی» لانه اش یافت…

از سایت 

http://www.raze57.com/archives/4715

…مدتی بود که رهبر معظم انقلاب در یک سخنرانی مهم فرموده بودند که معتقدم از اوقات فراغت جوانان به خوبی استفاده نمی شود و پس از آن دستور اعزام جوانان به مناطق محروم و واگذاری بخشی از سازندگی کشور به جوانان را صادر نمودند.
بارها از زبان معلمان و بزرگتر ها شنیده بود که این انقلاب که با عظمت و مجاهدات فراوان به چنین مرحله ای رسیده است، بی شک حاصل زحمات جهادگران و رزمندگان جهاد سازندگی بوده است.
و این جمله را نیز از سید شهیدان اهل قلم به خاطر داشت که: «هجرت مقدمه جهاد است و مزد جهاد نیز شهادت!»
از آن پس اخبار را به خوبی پیگیری می کرد و دقیق به دنبال این بود تا بفهمد فرمان احیا و تقویت بسیج سازندگی که پس از سخنرانی و تاکید مقام معظم رهبری مورد استقبال و حمایت جدی رئیس جمهور دولت نهم نیز واقع شد، چگونه و به چه شکلی اجرا می شود.
چند سالی از آن سخنرانی مهم رهبری می گذشت و امتحانات پایان ترم دبیرستان هم دیگر به پایان رسیده بود که متوجه شد یکی از دوستان صمیمی و قدیمی او برای کمک و سازندگی، آماده ی اعزام به یکی از مناطق محروم اصفهان شده است.
باید می دانستیم که با عشق و علاقه ای که از همان ابتدای دوران نوجوانی به کمک و دستگیری محرومان و ازپا افتادگان داشت، طرح «اردوهای هجرت۳» به شدت مورد توجه و استقبال محمدعلی قرار می گرفت.
با علاقه و میل فراوان به سراغ دوستش رفت و از او خواست تا نام «سید محمدعلی شاهزیدی» را نیز در لیست اعزامی ها اضافه کنند، اما گویا کمی دیر شده بود و ۱۴ نفر در گروه اعزامی آماده اعزام و عزیمت به منطقه بودند.
با اصراری که محمد علی داشت، نام او نیز به نیت حضرت ابالفضل العباس(ع) به عنوان پانزدهمین نفر اعزامی در این گروه افزوده شد.
محمدعلی با شور و شوق فراوان به سرعت خود را آماده ی عزیمت به روستای دورک واقع در پشت کوه دوم فریدون شهر اصفهان کرد.
گروه اعزامی از پایگاه بسیج یکی از مساجد شهر اصفهان عازم یکی از مناطق محروم این استان شدند و به محض ورود به روستای دورک به ساخت حمام، مسجد و سایر اقدامات عمرانی و سازندگی پرداختند.
کمتر کسی می توانست تصور کند که تا چند روز دیگر یکی از رزمندگان و جهادگران همراه آنان به دیدار و لقای پروردگار خویش دعوت می شود و نام جهادگر بسیجی شهید سید محمد علی شاهزیدی به عنوان نخستین شهید اردوهای طرح هجرت۳ در تاریخ هجرت جوانان و اوج خلوص و دل کندن آنان از این دنیا ثبت و ماندگار خواهد شد.
روزهای ماموریت به سرعت می گذشت و طرح های عمرانی یکی پس از دیگری آغاز و تکمیل می شد. هر گروه تنها چند روز فرصت داشت تا از این جهاد عظیم و هجرت عاشقانه استفاده کند و طرح های عمرانی یک روستا را به پیش ببرد.
زمان حضور این گروه ۱۵ نفره در روستای دورک به پایان می رسید که در آخرین ماموریت خود که سرکشی به روستاهای مجاور و کسب اطلاع از مشکلات و محرومیت های آن مناطق بود، محمدعلی شاهزیدی به همراه چند نفر از همراهان و همرزمان خود مسئولیت این ماموریت را پذیرفتند.
صبح روز ماموریت و سرکشی به روستاهای مجاور دورک فرارسید. سختی راه و مشقت کوهستان و راه های صعب العبور پشت کوه دوم فریدون شهر و همچنین پیمودن راه طولانی روستاها موجب شد تا پس از بازگشت از سرکشی به طرف دورک، عده ای از همراهان برای تجدید قوا و نوشیدن آب به کنار رودخانه بروند.
در همین حال بود که یکی از دوستان و همراهان گروه، ناگهان به درون رودخانه افتاد و محمدعلی شاهزیدی برای نجات جان همرزم خویش به سرعت خود را درون رودخانه انداخت و با نجات جان وی، خود غریق آبهای خروشان زردکوه فریدون شهر شد و در چهارم تیرماه سال ۱۳۸۵ به درجه رفیع شهادت نایل شد.
نیروهای امدادی و کمک رسانی پس از مدتی برای نجات جان محمدعلی شاهزیدی به راه افتادند، اما گویا تلاش برای یافتن پیکر پاک وی بی نتیجه بود.
تلاش بی نتیجه همه امدادگران و غواصان در آبهای خروشان زردکوه تا چندین روز ادامه یافت تا این که پس از ۱۴ روز پیکر پاک شهید سید محمدعلی شاهزیدی در کنار این رودخانه ظاهر شد و پس از آن به زادگاه او در شهر اصفهان منتقل شد.
متاسفانه نهاد جهاد سازندگی در دولت هفتم و هشتم منحل شد، و تا پیش از دستور موکد رهبری مبنی بر اعزام جوانان هیچ نهاد و یا سازمانی مسئولیت سازندگی و رسیدگی مستقیم به روستاها و نواحی مستضعف نشین کشور را بر عهده نداشت. اعزام جوانان پرشور و با نشاط کشور که همواره و در عرصه های مختلف از جان گذشتگی و ایثار خالصانه آنان به وضوح دیده شده، فرصت بسیار مناسبی است تا علاوه بر رسیدگی مستقیم به روستاها و محرومان و مستضعفان سراسر ایران، روحیه ایثار، هجرت و جهاد را در میان جوانان نسل سوم احیا و تقویت کرد.
سیره و راه و روش هجرت و جهاد جهادگر بسیجی شهید سید محمد علی شاهزیدی نمونه بارزی از توانایی وخلوص جوانان و هم چنین علاقه فراوان آنان به کمک به محرومان و مستضعفان مناطق دور افتاده است.
گویا محمدعلی شاهزیدی بیش از هر شخص دیگری به خوبی دریافته بود که «هجرت مقدمه جهاد است و مزد جهاد نیز شهادت».
مزار پاک این جهادگر بسیجی زیارتگاه جوانان و عاشقان هجرت و جهاد است و نام و یاد شهید سید محمدعلی شاهزیدی در میان سایر شهدای شهر اصفهان به عنوان نخستین شهید طرح هجرت ۳ جای گرفت./ روحش شاد و یادش گرامی باد.

تصاویر پیوست:

شهید سید محمد علی شاهزیدی

از سمت چپ: شهید سید محمد علی شاهزیدی

شهید سید محمد علی شاهزیدی

نفر وسط: شهید سید محمد علی شاهزیدی

شهید سید محمد علی شاهزیدی

از سمت راست: شهید سید محمد علی شاهزیدی

شهید سید محمد علی شاهزیدی

آبهای خروشان زردکوه-محل شهادت شهید سید محمد علی شاهزیدی

شهید سید محمد علی شاهزیدی

تشییع پیکر شهید سید محمد علی شاهزیدی بر روی دستان مردم اصفهان

شهید سید محمد علی شاهزیدی

مراسم تشییع پیکر شهید سید محمد علی شاهزیدی در گلستان شهدای اصفهان

شهید سید محمد علی شاهزیدی

شهید سید محمد علی شاهزیدی


۱۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ فروردين ۹۳ ، ۱۵:۰۸
مانا

معلوم است تو دیگر مرا دوست نداری.
- چطور می‌توانی این حرف را بزنی؟ چرا؟
چون که غصه می‌خوری. وقتی کسی را دوست داشته باشی، هرگز غمگین نمی‌شوی.

رومن گاری | تربیت اروپایی | مهدی غبرائی | انتشارات نیلوفر | کافه کتاب

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ فروردين ۹۳ ، ۱۹:۵۴
مانا

طبق روال همیشگی تابستان ها و عیدها خانواده رفتند مشگین شهر.

از اونجایی که کلی کار روی سر من ریخته بود و برادرم هم تمایلی نداشت امسال بره اونجا، چند روز اول رو با اون ها نرفتیم، اما تماس های پی در پی پدر که می خواستند ما هم اونجا باشیم باعث شد تا ما هم راهی بشیم

. ساعت یازده و نیم صبح راه افتادیم نزدیک های زنجان رسیده بودیم که بابام خبر داد که برف شروع شده و بهتره احتیاط کنیم و معطل نکنیم تا زودتر برسیم مشگین شهر.داداشم گفت اگر اینطوره پس ما برمی گردیم خونه چه کاریه این همه راهو بریم که هوای برفی مشگین شهر رو ببینیم که مورد تایید قرار نگرفت و با نق و نوق سفر رو ادامه دادیم.

هوا خیلی خوب بود داداشم با یه تی شرت راه افتاده بود. زنجان رو که یه کمی رد کردیم بارون خیلی شدیدی گرفت. لاستیک های ماشین هم که خیلی صاف بود و سر می خورد، سعی کردیم با سرعت پایین حرکت کنیم که بارون قطع شد و هوا بهتر شد.

به داداشم گفتم چه جالبه مثل بازی های کامپیوتری که از مراحل راحت وارد مراحل سخت می شن ما هم بارون رو رد کردیم و قراره برسیم به مرحله ی برف !

حدود ساعت شش و نیم بود که به بیست کیلومتری اردبیل رسیدیم. از جاده ی سرچم اومده بودیم که با این که من از این جاده متنفرم و خاطره ی خیلی بدی ازش دارم اما واقعا طبیعت مسحور کننده ای داشت و خیلی لذت بردم. وقتی بیست کیلومتر مانده به اردبیل تبدیل به نوزده کیلومتر مانده به اردبیل شد در کمال ناباوری دیدیم داره برف می باره و جاده خیلی لغزنده است و لودرهای راهداری دارن رو جاده خاک می پاشن. داداشم سرعت رو کم کرد تا بتونه ماشین رو کنترل کنه. بهش گفتم نگه دار زنجیر چرخ بزن اما ماشین تحت کنترلش بود و خیلی اهمیت نداد. هوا دیگه کم کم تاریک شد. رسیدیم پلیس راه اردبیل. داداشم ازشون پرسید جاده چطوره و اونها گفتند راه بازه و ادامه دادند که یه دکتری هست توی راه گیر کرده این بنده ی خدا رو هم برسونید تا مشگین شهر.ما هم قبول کردیم و سوار شد.

جناب این دکتر جوان خیلی ترسو تشریف داشتند، گفتند که وای ترمز نگیری ها اگه بگیری، ماشین می ره می خوره به ماشین های روبه رو. وای کاش زنجیر چرخ بزنی این طوری نمی شه و این ها و خلاصه کلی جو داد و داداشم که اولین تجربه اش بود توی جاده ی برفی رانندگی کنه ماشینو نگه داشت. با این که بلد نبود زنجیر چرخ رو وصل کنه به چرخ، یه کم تقلا کردند اما ثمری نداشت. برف هم خیلی داشت میومد و لباس هم نداشت یخ زده بود. دکتر هم می گفت بخاریتو روشن نکن اگه تو راه موندیم سوخت داشته باشیم. درو باز بذار یه دفعه ممکنه گرگی چیزی بیاد زود بپریم تو ماشین. یه جوری جو داده بود که من یک آن فکر کردم توی یه دشت برهوتی هستیم که هیچ چیزی اونجا نیست و ما تک و تنهاییم. درحالی که هنوز تو محوطه ی شهر بودیم.

خلاصه داداشم به شماره ی امدادخودرو زنگ زد که بر احتیاط تو راه دیده بودم و برداشته بودم گفتند ما ماشینو بوکسول می کنیم و به ما ربطی نداره اما خط رو نگه دارید ببینیم چی کار می تونیم بکنیم که قطع شد. بعد از چند دیقه دیدیم ماشین امداد هلال احمر نگه داشت. اومدند خدا خیرشون بده زنجیر چرخ رو بعد یه ساعت تقلا وصل کردند. اون آقای دکتر هم ساکشو برداشته بود. ترسیده بود از لاستیکای صاف ماشینمون که خیلی مناسب نبود و منتظر یه ماشین دیگه بود. کار زنجیر کردن که تموم شد و خواستیم راه بیوفتیم داداشم به دکتر گفت نمی آی؟ امدادی ها گفتن بابا اینو ولش کن شمالیه دیگه می ترسه ( با عرض معذرت از شمالی هایی که نمی ترسن!) خلاصه ما راه افتادیم و امدادی ها دکتر رو بردن اسکان امداد. چون نه من، نه داداشم تجربه ی سوار شدن تو ماشین چرخ زنجیر دار رو نداشتیم و زنجیر چرخ هم به زور وارد لاستیک های صاف و پهن ماشین شده بود، داداشم می ترسید با سرعت زیاد بره. با سرعت ده کیلومتر بر ساعت می رفت و زنجیر چرخ خیلی صدا می داد و ماشین می لرزید و ما فک کرده بودیم اگه تند بریم لاستیکا می ترکه.

امدادی ها گفته بودند ما می ریم جلوتر دورادور مواظبتون هستیم. وقتی دور زدن، دیدن ما با این سرعت داریم می ریم، نگه داشتن گفتن اینطوری که خطرناکه میان می زنن به ماشینتون. داداشم گفت اوضاع ماشین خوب نیست. قرار شد بریم تو اسکان تا صبح بمونیم. یکی از امدادی ها سوار ماشین شد و ماشین رو روند با سرعت شصت کیلومتر و گفت ایردی نداره که با این سرعت ماشینو برونی. داداشم گفت پس اگه اینطوره ما توی یه نماز خونه ای وایمیستیم نماز بخونیم و برمی گردیم. امداد رسان یه جایی ما رو نگه داشت خودش پیاده شد و دست تکون داد به ماشین امداد. اما ندیدن و رد شدن. داداشم گفت ما مثل اون دکتره نیستیم شما رو می رسونیم تا امداد.

از بس تو سرما و تاریکی بودیم تا داداشم جای گرم و نرم و امکانات امداد رو دید، بهم گفت بهتر نیست اینجا بمونیم؟ گفتم نه دیگه، بریم بهتره. تشکر کردیم و راه افتادیم و بعد یک و نیم ساعت یعنی دوازده ساعت بعد از حرکت کردنمون ساعت یازده و نیم رسیدیم خونه.

جالبیش این بود که من و داداشم خدا رو شکر آروم بودیم و استرس نداشتیم اما بابام هر دیقه زنگ می زد کجایید؟ چی کار می کنید.مامانم به همه خبر داده بود. خلاصه شاکی شده بودیم و اعصابمون خورد شده بود که بچه نیستیم خدا هم امداد هلال احمر رو واسمون رسونده بود و راحت بودیم. داداشم می گفت این دکتره دیگه کی بود اون وسط سبز شد منم گفتم از کجا معلوم حتما کار خدا بوده ما هم که ناشی و بودیم و لاستیکا ناجور بودن اگه زنجیر چرخ نمی زدیم ممکن بود اتفاق بدی بیوفته اما کلا با احتیاط و ترس های مسخره اش خیلی رو اعصاب بود مخصوصا برای منی که تا حدی تو این شرایط بی خیالم.

وقتی رسیدیم مشکین برف داشت می بارید با این که داشتم غر می زدم که شش ماه تو تهران یخ زدم حالا هم باید عیدم رو توی برف بگذرونم و چقد از این مشگین خراب شده بدم میاد، یک لحظه که برف های ریز رو دیدم که آروم آروم و سلانه سلانه داشتن زیر نور تیر چراغ برق به آرومی زمین می ریختن خیلی لذت بردم.

*. من خودم به شخصه هیچ نظری در مورد ترسو بودن یا نبودن شمالی ها ندارم اما به نظرم آدم های ناامید و کم تحملی ان !

*.درسی که از این ماجرا می شه گرفت این بود که بدون نق و نوق از همون اولش به حرف پدر گوش بدید تا گرفتار این مسائل نشید!

*.چهار پنج روز بیشتر مشگین شهر نموندیم به غیر یکی دو روز آخر هوا خیلی سرد بود همه می دونستن که من روی هوای سرد خیلی حساسم می گفتن زهرا با خودش برف آورده اما خدا رو شکر خیلی خوش گذشت.
*. خدا خوب می دونسته که منو حوالی رشته های پزشکی و این چیزا سوق نداده، خواهرم مشگین شهر چهار نفرو پشت سر هم حجامت کرد، من این جا خودشو حجامت کردم، حالم از دیدن خون به هم خورد !
۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ فروردين ۹۳ ، ۲۲:۵۶
مانا