و عبور باید کرد...

بایگانی

۷ مطلب در شهریور ۱۳۹۶ ثبت شده است

به درجه ای از عرفان تو زندگی رسیدم که نمی دونستم امشب شب اول محرمه فک می کردم فردا شبه

این بود زندگی...

اف بر تو...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ شهریور ۹۶ ، ۰۱:۰۱
مانا

دلم: دلتنگشم...

عقلم: ولش کن بابا بیست روزه ندیدیش و عادت کردی از این به بعد هم روش

اما متاسفانه من آدم منطقی ای هستم تا احساساتی...


*. شاید هم خوشبختانه
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ شهریور ۹۶ ، ۱۷:۰۶
مانا
حالا که تو هستی می توانم پرواز کنم... می توانم تمام بادکنک های دنیا را قرض بگیرم، با آن ها به آسمان بروم... وقتی هم که آخرینشان ترکید در آغوش تو بیفتم...
حالا که تو هستی می توانم تمام لحظاتی که نبودی را در یک لحظه ی چشمان تو زندگی کنم...
حالا که تو هستی می توانم شاد باشم از پریدن خسته نشوم مثل کودکانی که چیز تازه ای پیدا کرده اند و می دوند تا آن را نشان دیگران بدهند، کل دنیا را بدوم و تو را نشان همه بدهم...
ممنون که هستی...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ شهریور ۹۶ ، ۰۷:۱۱
مانا

باور نمی کنم این من باشم... منی که همیشه به خودم می نازیدم که چه آرام و مطیعم... اما الآن سر تا پا خوی وحشیانه ای در من غوغا می کند که همه چیز را به تاراج می برد...

همه چیز از دست رفته... فقط همین...

تنها خاطراتی گنگ و مبهم از گذشته ای نه چندان دور باقی مانده و دیگر هیچ... خاطراتی البته دوست داشتنی...


* درد دارم کاش مامان بابام پیشم بودن.. فقط مامان بابام
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ شهریور ۹۶ ، ۰۱:۲۶
مانا

دلم گرفته... تنهای تنهام... کسی رو ندارم باهاش حرف بزنم...

خدایا کاش تو بودی... کاش تو باشی...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ شهریور ۹۶ ، ۱۸:۰۰
مانا

سال 90

اتوبوس کوی امام - هتل پل

روی صندلی کنار پنجره نشستم دستمو گذاشتم زیر چونه ام و بیرونو نگاه می کنم و به چیزایی نا معلوم فکر می کنم... به چیزایی که دل خوشی ای توش نیست...

سال 96

اتوبوس کوی امام - سی و سه پل

روی صندلی کنار پنجره نشستم دستمو گذاشتم زیر چونه ام و بیرونو نگاه می کنم و به چیزایی نا معلوم فکر می کنم... به چیزایی که دل خوشی ای توش نیست...

تا آدما عوض نشن هر چقدرم سال ها و ماه ها بیاد و بگذره و هر چقدرم اطرافشون و اطرافیانشون عوض بشن و بیان و برن هیچ چیزی عوض نمی شه...

درد همون درده و غم همون غمه و غصه همون غصه اس...

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ شهریور ۹۶ ، ۲۰:۴۹
مانا

همیشه همینه... شاید فک کنی خیلی دردناکه... اما به چیزی که همیشه هست راحت می شه عادت کرد... فقط اگه بخوای...اما نه سخته... اگه سخت نبود که این قد جانکاه نبود... نمی دونم... فقط اینو می دونم که باید به تنهایی عادت کرد... حتی اگر در میان تن ها باشی...

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ شهریور ۹۶ ، ۰۸:۲۵
مانا