و عبور باید کرد...

بایگانی

۱ مطلب در آبان ۱۳۹۴ ثبت شده است

دست می دهی و لبخند می زنی و خداحافظی می کنی. تا دم در بدرقه ات می کنم. جلوی در می ایستم تا کفش هایت را بپوشی. چشم از تو برنمی دارم. از پله ها که پایین می روی برمی گردی و باز خداحافظی می کنی و من باز چشم از تو برنمی دارم تا ناپدید شوی. هنوز نرفته ای و دلتنگت می شوم. دلتنگ تمام خوبی هایی که خدا در تو جمع کرده و نصیب منی کرده که هنوز متحیر از این لطف بیکرانش هستم. از وقتی عقد کرده ایم یا کنار هم بوده ایم یا خیلی دور از هم. عادت نکرده ام همین نزدیکی باشی و پیش هم نباشیم. عادت نکرده ام همین تهران باشی و کنار هم نباشیم. چه نزدیکیم و چه دوریم از هم.

الحمدلله رب العالمین...

خدا را شکر که دارمت...

حرف پست قبلی پس گرفته می شود...

۸ نظر ۰۶ آبان ۹۴ ، ۲۳:۴۱
مانا