و عبور باید کرد...

بایگانی

۳ مطلب در مرداد ۱۳۹۰ ثبت شده است

بسم الله الرحمن الرحیم

به یاد شهید ایلیا...

چرا وقتی آدم می خواد سر به زیر بشه...فقط یه مسئله است که همه چیزو به هم می ریزه...فرقان...این که تو دو راهی های امتحان الهی کدوم راه، حقه...کدوم راه، باطل...

........................................................

*.خسته ام...خسته...از به دوش کشیدن سال ها کوله بار حسرت...

*.میان عاشق و معشوق فرق بسیار است...چو یار ناز نماید شما نیاز کنید...

*.غروری که فاصله را رقم زد...

*.این روز ها به جای قرآن خوندن قصیده آبی خاکستری سیاه آقای مصدق رو مرور می کنم

کودک چشم من از قصه ی چشم تو می خوابد...

قصه ی نغز تو ار غصه تهی ست...

باز هم قصه بگو...

تا به آرامش دل...

سر به دامان تو...

بگذارم و در خواب روم...


یا علی مددی...

۱۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ مرداد ۹۰ ، ۲۱:۲۱
مانا
بسم الله الرحمن الرحیم

به یاد شهید ایلیا...

باز هم ماه مهربانی ها...ماه خوبی ها...ماه مبارک رسید...اما من در ماهِ امسال نیستم...امسال در پارسالم...پارسال ماه مبارک که دو سومش در مشهد الرضا گذشت...دل من هر لحظه داره با خاطره های اون لحظات سر می کنه...همین فردا روزی بود...پارسال...یادش به یاد...

خدای من...نمی تونم بی قرار اون لحظات ناب نباشم...نمی تونم...هر لحظه شمیم نسیم حرم آقا مشامم رو نوازش می ده...

ایوان طلای سحرها...صدای چیک چیک آب فواره های صحن جامع...گلدسته های مسجد گوهرشاد...یا علی بن موسی الرضی المرتضی مددی...

دارم از خماری حرمت دیوونه می شم...دریاب...

........................................................

*.ممنون مولا که قبول کردی دلم تو حرمت جا بمونه...

*.به ماه مبارک امسال خوش بینم...

*. می خوام این ماه "عشق" گدایی کنم...یعنی توانشو دارم؟...عاشقی رو می گم...

یا علی مددی...



۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ مرداد ۹۰ ، ۲۱:۲۱
مانا

بسم الله الرحمن الرحیم


به یاد شهید ایلیا...

روزهای جدیدی رو دارم تجربه می کنم...نمی دونم تا کی ادامه خواهند داشت و چرا هستند؟
صبح ساعت 5/5 با تنی خسته و چشمایی خواب آلود از خواب پا می شی و زود نمازتو می خونی و صبحونه رو به زور می خوری ... از وقتی که بی اشتهایی اومده سراغت یادت نمی آد که آخرین باری که به راحتی غذا خوردی کی بوده...ساعت 6 که می شه می زنی بیرون...یا دانشگاه یا کتابخونه...کلاسای دانشگاه هفت و نیم شروع می شه...به اولین اتوبوس هم برسی بازم به موقع نمی رسی اما بعد یکی دو جلسه استاد خودش هم دیر می آد و خیالت تخته که از مباحث عقب نمی افتی...وای سربالایی های دانشگاه شهید بهشتی...فقط می تونی این سربالایی رو با ذکر القادر المقتدر طی کنی...اگر بطری آب هم همراهت نباشه که حتما هلاک می شی...۵/۷ تا ۵/۱۰ یه کلاس و 11 تا ۵/۱۲ و ۵/۱ تا 3 هم کلاس دیگه...لحظه لحظه ی درس رو می شمری تا ساعت 3 برسه و بری تو نمازخونه با خیال راحت دراز بکشی و بگی اخیش امروزم تموم شد...بعد صلانه صلانه راه بیوفتی بیای ایستگاه بی آر تی به میدون جمهوری ... از اونجا هم تا مترو چیتگر...بعدشم خودتو دوون دوون به اتوبوس برسونی و تو اتوبوس مجبور بشی سر درد ناشی از ضعف و حالت تهوع رو تحمل کنی تا برسی به خونه...تو خونه اولین کاری که می کنی خودتو رو زمین پهن می کنی تا استراحت کنی...کمی که می گذره یادت می آد مامانت رفته مسافرت و باید غذا درست کنی... بعضی وقتا هم خودتو به بی خیالی می زنی و خوابت می بره و داداش غذا درست می کنه و بابا ظرفای تلنبار شده رو می شوره...تا سر می جنبونی شب می شه و چشمات طاقت باز موندن رو ندارن و به زور نمازت رو می خونی و می خوابی...و فردا هم به همین ترتیب روزی جدید با خاطره های تکراری فرا می رسه...در پشت همه ی این خستگی ها اون چیزی که بیشتر ذهن خودتو بهش مشغول می کنه این سوال دو کلمه ایه "که چی؟" وقتی تو مترویی...تو اتوبوسی...داری رفت و آمد مردمو می بینی که همه پی کار خودشون با عجله دارن می رن می آن...این سوالو آروم زمزمه می کنی...وقتی با سنگینی کیف و کتابات سر بالایی دانشگاهو با ذکر یا علی مددی بالا می ری...وقتی داری با بدن خسته غذا درست می کنی...وقتی به زور نمازاتو می خونی...وقتی حال نداری سجاده ات رو جمع کنی...وقتی خونه انقدر ریخت و پاشه که از بازار شام هم وضعش بدتره و مطمئنی که اگه مامان و آبجیت این جا بودن تیکه بزرگه ات گوشت بود...بازم زمزمه می کنی که چی این همه خستگی این همه تلاش و تکاپو و جان کندن؟...عاقبت این کارها چی می شه؟ چی باید بشه؟ ...قبلنا فقط از دور شنیده بودی پوچی رو...اما الان دیگه توشی...داری حسش می کنی...باهاش زندگی می کنی...قبلنا وقتی به مردم خیره می شدی و می گفتی که چی؟ با پوست و گوشتت حسش نکرده بودی...اما الان داری با خستگی تمام می گی که چی؟وقتی با خودت خلوت می کنی...وقتی به فکر فرو می ری...وقتی به تمام تلاش ها و خستگی هات فکر می کنی...فقط به یک جواب می رسی...به این می رسی که اون چیزی که به زندگی نور می ده...رنگ می پاشه ...اون چیزی که واست هدف می سازه...فقط یک چیزه...برق نگاهی که گرفتارت کنه...وقتی طعم لب هاش مستت کنه...دیگه انقدر خماری که هیچ دردی رو حس نمی کنی...

........................................................

*.اللهم ارزقنا عشق...


*.بعضی ها چقدر زیبا زندگی می کنن...


*.چقدر زود گذشتند روزهایی که عینک زیبا بین به چشمم بود...


*.این روزا خیلی مولانا رو دوست دارم...


*.راستی...وقتی اطرافیان آدم دور و برش نباشن...وقتی مامان و آبجیش و باباش مسافرت باشن و داداششم سر کار...اون وقت تو لحظه های تنهایی آدم یاد مرگ می کنه...یاد این که هر لحظه ممکنه جناب عزرائیل ظاهر بشه...وقتی اون لحظه رو آدم تجسم می کنه می بینه هیچه...هیچ...هیچی نداره و بغض گلوشو فشار می ده و از شدت درد نمی دونه چی کار کنه...سر به سجده می گذراره و می گه...انت الهی و سیدی و مولای...مولای یا مولای انت الغنی و انا الفقیر و هل یرحم الفقیر الا الغنی...ارحمنی...ابکی...ابکی...یه سوال مهم و سخت...چطوری آدم بتونه توی جمع هم هر لحظه منتظر اون لحظه باشه...همیشه که آدم خلوت نداره...


*.حس می کنم این حرفهام بی ربط به پست "ظاهرا همه چیز روشن است خیلی صریح" نیست...(لینکشو پیدا نکردم )


*.خیلی وقته یاد شهید ایلیا نیوفتادم...


*.الآن که جوونم اینم پیر بشم چی می شه...


*.آخ جون فردا دوشنبه است و صبح کلاس ندارم...

یا علی مددی...

 

۸ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ مرداد ۹۰ ، ۲۳:۴۴
مانا