و عبور باید کرد...

بایگانی

۷ مطلب در بهمن ۱۳۸۸ ثبت شده است

فقط زمزمه ی یا "رحمة للعالمین" و  "کریم کاری به جز جود و کرم نداره" تونست منو از حال و هوای پست قبلیم در بیاره...

........................................................

بیزارم از آن کهنه خدایی که تو داری * هر روز مرا تازه خدایی دگر آید...

۱۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ بهمن ۸۸ ، ۱۷:۰۰
مانا

فاطمیه شروع می شه... از همین فردا...
محرم شروع می شه... از همین فردا...
چشم انتظاری مهدی صاحب الزمان (عج) شروع می شه... از همین فردا... از همین فردا ...


اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد و آل محمد (سلام الله علیهم ) و آخر تابع له علی ذلک...

........................................................


دیگه خسته شدم...از همه چیز...از خودم...از خدایی که توی ذهنم ساختم...از نمازهایی که می خونم...از دیگران...کاش می شد جایی رفت تا اون خدایی که با پتک بالای سرم ایستاده نباشه...کاش می شد جایی رفت که یک آغوش گرم و با محبت در انتظارم باشه...دیگه حالم از نماز خوندن به هم می خوره...از این که هر لحظه مجبورم به خاطر اشتباهاتی که هر لحظه مرتکب می شم خودم رو سرزنش کنم خسته شدم...کاش می شد با خودم دوست بودم...کاش می شد همه ی بندگی هام با عشق باشه نه با زور...نه با زور...
کاش می تونستم خودمو خفه کنم...خودمو بکشم...راحت بشم از این زندگی که برای خودم ساختم یا ساختن...اههههههههههههههههههههه

ابتر بودن هم عالمی داره...این که هر کاری بکنی هیچ برکتی و هیچ نتیجه ای نداشته باشه...

نمی شه آدم شد...هیچ وقت نمی شه و هیچ وقت هم نخواهد شد...هیچ وقت...هیچ وقت...

 

 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ بهمن ۸۸ ، ۱۷:۴۷
مانا

چرا نمی رسم به "تو" ؟

                                                  کجایی پس؟

                                                                             چرا نمی رسی به "من" ؟

دیگه گریه کردن هم آرومم نمی کنه...

شده ام مثل شیره ای خماری که دنبال یه مسکن می گرده تا دردشو فراموش کنه...

........................................................

*.بعد از مدتهای مدید (!) ترم ها رو با واحد های کم گذروندن این ترم بالاخره ۱۹ واحد دارم...

۱۹ واحدی که هر روز باید سر کلاس ۵ تا درس بشینم که همه ۳ یا ۴ واحدی اند و با زمان بندی ۱ ساعت...استادا هم که ماشاء الله تخته گاز دارن به سرعت پیش می رن...از همین روزای اول باید شروع کرد تا عقب نیوفتاد...

هر روز ۸ تا ۱۲ ....

به خاطر خسارات سنگینی که همیشه خواب سنگین به بنده می زنه اگه بعد از نماز صبح اجازه ی سفر به روحمو بدم به کمتر از دو-سه ساعت گشت و گذار در عالم رویا (شاید هم معنا ! ) راضی نمی شه برای همین توفیق اجباری بیدار موندن تو بین الطلوعین رو کسب می کنم تا لحظه به لحظه منتظر ساعت 7:45 دیقه باشم که حرکت کنم به سمت دانشکده...

متاسفانه برای کلاس 30 نفره ی درس ساعت 8 کلاسی با 25 نفر گنجایش اختصاص گرفته !! و برای دوری از هم جواری صندلی به صندلی با برادران هم کلاسی (!) باید بتونم خودم رو زودتر برسونم...

*.هفته ی پیش ردیف دوم کلاس نشسته بودم و محو تدریس استاد (خانوم ! ) خودش کلام و خوش رفتارمون بودم و ردیف اول هم کاملا خالی بود...۲۰ دیقه بعد از شروع کلاس... از آقایون هم کلاسی اومد و نشست در ردیف اول...یک لحظه متوجه شدم که چه کسی هستند...همون کسی که به یاد دارم در ترم  اول و دوم چقدر دانشجوی منظم و با نشاطی بودند و جز معدود آقایونی بودند که سعی می کردند نماز اول وقت رو در نمازخونه ی دانشکده از دست ندند ...اما الان اونی که جلوی من در ردیف اول نشسته بود...پسری معتاد بود... که این درس رو برای سومین بار گرفته بود...

 

 

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ بهمن ۸۸ ، ۱۹:۲۲
مانا

خیلی خیلی عصبانی ام (استفاده از شکلک هم فایده ای نداره چون حتی ذره ای هم نمی تونه حسم رو نشون بده )... نمی دونمم حرفایی که می زنم به حقه درسته یا نادرست...فقط می خوام بگم...
لعنت بر من...
لعنت به اونایی که پسر بچه ی توی میدون انقلابو که ترازو رگذاشته کنارش و خم شده داره مشق شبش رو می نویسه رو می بینن و می تونن دستش رو بگیرن و نمی گیرن...


لعنت به اونایی که نوجوون رعنای کنار حرم شاه عبدالعظیم رو که پاهاش جوریه که نمی تونه راه بره رو می بینن و بی خیال از کنارش رد می شن...


لعنت به اونایی که با خیال راحت و لب خندون هیچ داغی  از غم و غصه ای  افراد مستضعف  بر دلشون ننشسته...

ای کاش کسی نبود تا می تونستم راحت راحت به دور از هر چشم نامحرمی به سر و سینه بکوبم ، گریه کنم ، زار بزنم ، ضجه بزنم و  با داد حجنر پاره کنم  که : اَینَ المُرتَجی لِاِزالَةِ الجَورِ وَ العِدوانِ ...

 

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ بهمن ۸۸ ، ۱۷:۴۰
مانا

گفتم : چقدر سخته و بده  که نتونی تشخیص بدی  کِی باید تساهل و تسامح  (دینی)  

داشته باشی و کِی تعصب (دینی)  ؟


گفت: اِن تَتَّقُوا اللهَ یَجعَل لَکُم فُرقاناً...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ بهمن ۸۸ ، ۱۷:۳۸
مانا

 

این دل آرام ندارد...


آرام جانم...


                             کجایی؟

........................................................

*.دیشب برنامه ی حاج آقا پناهیان واقعا محشر بود...خدا حفظشان کند و بر معرفتشان روز به روز بیافزاید..

حجه الاسلام پناهیان و برنامه ی "دیروز ، امروز ، فردا "

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ بهمن ۸۸ ، ۲۲:۰۰
مانا

این چند روزه اسیر بودم ...همان اسارتی که عمر سعد در بند آن بود...و بود و ماند و ماند...
در زنجیر اسارتم بند بودم که "او" آمد با همان دل عاشق همیشگی اش...آمد که نباشم و نمانم...آمد که برایم بفماند...
و برایم فهماند...
فهماند...
 که  چطور شد  عمر سعد میان دو راهی امام حسین (ع) و  حکومت ری...حکومت ری را انتخاب کرد...
فهماند...
 که وَ ما یَعِدُهُمُ الشیطانَ اِلّا غُروراً یعنی چه...
فهماند ...
که عمر سعد با چه حسابی به این نتیجه رسید که حکومت ری را انتخاب کند...
فهماند چون این چند روز خودم عمر سعد بودم...
عمر سعد بودم و بین دین و دنیایم دنیایم را برگزیده بودم و چه بد تجاری هستند معامله گران دین با دنیا...
دیروز عمر سعد بودم و اما امروز...
"او" نجاتم داد...
"حر" شدم...
یعنی حرم کرد...
دیروز بی آبرو بودم...
امروز آبرویم بخشید...

و باز فهماند  که "او" هم دل در گرو مهر من نهاده است و تا همیشه ی همیشه مطمئنم که هر روز "او" با من عشق بازی خواهد کرد...
و عاشقانه ی من دل نازنین "او" خواهد بود...


 

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ بهمن ۸۸ ، ۱۴:۳۳
مانا