و عبور باید کرد...

بایگانی

۹ مطلب در اسفند ۱۳۹۱ ثبت شده است

نگاهم تشنه ی باران است...مردمکان چشمانم پشت گرد و غبار های چشم چرانی این دنیای قحطی زده، عشق را از یاد برده اند...روزگاری عاشق بودند و عاشقانه ها را می کاویدند...نمی دانم کدام نگاه، طهارت را به چشمانم باز خواهد گرداند...نمی دانم زیر کدام باران، عشق برایم لبخند خواهد زد...نگاهم تشنه ی باران است...

۰ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۵ اسفند ۹۱ ، ۱۴:۰۱
مانا

تو این دنیا هیچ دار و نداری ندارم...

اما حاضرم تمام دار و ندارم رو بدم تا دوباره پام برسه به نجف...کربلاء...کاظمین...سامراء...

تا برای یک لحظه هم که شده دوباره طعم واقعی آرامش رو بچشم...

۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۴ اسفند ۹۱ ، ۱۴:۳۵
مانا
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۱۲ اسفند ۹۱ ، ۱۶:۴۲
مانا
اگر در شهر های مختلف با آب و هواهای گوناگون زندگی کرده اید یا احیانا تصمیم به این کار دارید، این نکته ی مهم و حیاتی را از طرف بنده مد نظر داشته باشید، باشد که کارگر افتد.
به هیچ عنوان آب و هوای شهر ها را با هم اشتباه نگیرید و به اصطلاح با هم قاطی نکنید.به عنوان مثال اگر مانند بنده چند سالی در یک منطقه ی سردسیر زندگی کرده و از سرما متنفر بوده اید و بعد از آن خوش شانسی به شما روی آورده و چند سالی در شهرهای با آب و هوای نه چدان سرد زیسته اید، ولی اخیرا آن خوش شانسی رخت بر بسته و کوچیده و شما جایی منتقل شده اید که نسبت به شهر قبلی آب و هوای سرد تری دارد، ساعت هفت صبح بی هوا و به خیال این که در این جا نیز مانند شهر های قبلی هوا چندان سرد نخواهد بود، عزم بیرون رفتن نکنید. اگر هم رفتید و همان دقایق اولیه سوز و سرمایی بی سابقه تا عمق استخوان هایتان نفوذ کرد، هر چه زود تر مسیرتان را به سمت منزل تغییر دهید و اگر تغییر ندادید و با تحمل آن سوز و سرما باز هم خواستید کارتان را در بیرون به انجام رسانید، سعی کنید هر چه زود تر به اتمام برسانید. اگر هم زود تمام نکردید و ساعاتی مدید بیرون بودید، باید منتظر یک بیماری سخت و بی سابقه ای باشید که شما را چند روزی در رخت خواب اندازد و دردهایی را عارضتان کند که داد و آه از نهادتان بالا رود و شب ها را با دماغی گرفته و دهانی خشک و چشمانی باز و خیره به سقف، به امید تمام شدن تب و لرز  به صبح برسانید و صبح ها را با مورد عنایت قرار گرفتن حنجره مبارکتان در اثر سرفه های طولانی به شب برسانید و خانواده ی محترم را نیز اسیر خود نمایید تا پشت سر هم انواع و اقسام دارو ها و دم کرده ها را تهیه کرده و با قاشق در دهانتان بریزند و صد البته گوش هایشان را بر موسیقی ناله هایتان بربندند، در حالی که خودتان بیشتر بر میزان پیاز داغی ماجرا می افزایید تا کمی نازتان را هم بکشند و در این چند روزه هم وعده ای غذا بر لب نزنید تا از چهار کیلویی که بوده اید پنج کیلویش هم آب شود...

*.این سومین باریه که بلافاصله بعد این که یه برنامه ی معنوی ریختم و شروع کردم به انجام دادنش، سخت مریض شدم و نتونستم ادامه اش بدم.کاش می دونستم حکمتش چیه؟ مخصوصا الآن که سومین باره این وضعیت تکرار می شه.
۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۲ اسفند ۹۱ ، ۱۳:۰۷
مانا
چند روز ِ پیش  داشتم از کنار ِ سینما فردیســـِ کرج رد می شدم دیدم سر در ِ سینما نوشته "به علت رعایتـــِ حالـــِ خانواده های محترم از پذیرشـــِ آقایانـــِ مجرد در روزهای پنج شنبه ، جمعه و شنبه معذوریم."
اون وقت این جوونـــِ بخت برگشته اگه خواست تو این روزا که احتمالن مثلـــِ بقیه ی روزای هفته ! روزای بیکاریشــــِ بره سراغــــِ یه تفریحـــِ سالم و از قضا ! هم تفریحــــِ مناسبی روُ پیدا نکرده وُ مجبور شده بره سینما تا فیلمای در ِ پیت و آبکی و نه چندان سالمـــِ ساختـــِ داخل روُ به تماشا بشینه چه خاکی باید به سرش بریزه؟!
آخی بمیرم برای مسئولینـــِ جان بر کفـــِ  مدیر وُ مُدبّر...احتمالن بنا به دلایلی ! بودجه دستشون نرسیده تا واسه جوونایـــِ مجردمون یـــِ سالنـــِ مجزا بسازن وُ از طرفی  خیلی هم نگرانـــِ خانواده های محترم  بودن که این تصمیم روُ اتخاذ کردن...شایدم انقدر درگیر ِ مسئولیت های چندگانه ی مهم اشون بودن که عقلشون نرسیده...
یه چیزی هم نوشته بودم ترسیدم این جا روُ ازم بگیرن...پاکش کردم...

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۱ اسفند ۹۱ ، ۱۹:۱۸
مانا

چند روزی می شود که این مسئله ذهنم را به خودش مشغول کرده است...نمی دانم اسمش را چه می شود گذاشت؟ خیانت؟ جهالت؟ یا چه؟ آشی که فکر می کنم دیگرانی نه چندان نا آشنا برایمان پخته و بیشتر صدا و سیما و رسانه ها کشیده و خورانده باشند.آن هم نگاهی است که صدا و سیما به مقوله ی چند همسری دارد...صدا و سیما تا کی می خواهد مسئله ی چند همسری را به صورت جرم، قتل، جنایت، و هوس رانی و بی عاطفه گری نشان دهد؟ چرا به این مسئله توجه نمی شود که چقدر زن های بیوه یا دختر های از سن ازدواج گذشته ای وجود دارند که با توجه به شرایط و مشکلاتی که در زندگی دارند، خودشان حاضر هستند زن دوم باشند و چقدر مرد هایی  که  اذعان می کنند که توانایی اداره ی چند همسری را چه از نظر مالی و چه از نظر عاطفی دارند...و حتی زن هایی که مشکلی با داشتن زن دوم شوهرانشان ندارند...کاری به آن  تعداد ناهنجاری های به وجود آمده از هوس رانی بعضی از مردها که چندین زن اختیار کرده اند و حقوق همسرانشان را تضییع کرده اند، ندارم...زیرا اگر بررسی و پژوهشی در این زمینه انجام شود اثبات خواهد کرد که ازدواج نکردن دختران و زن های بیوه و مطلقه ای که باید ازدواج بکنند ناهنجاری هایی بالطبع عمیق تر و گسترده تر از ناهنجاری های ناشی از عهد شکنی بعضی مردان بی عاطفه و هوس ران بر جای گذاشته و می گذارد...چرا باید این مسئله به صورت یک مسئله ی خطرناک  آبرو بر در جامعه ی ما رواج پیدا کرده باشد؟...در جامعه ای به اصطلاح اسلامی !

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۸ اسفند ۹۱ ، ۱۱:۰۷
مانا

بعضی وقتا بعضی از حرفا روُ نمی شه برای هر کسی گفت...حتی به نزدیک ترین کسی که می تونه باشه...فقط باید تویــــِ دل بمونه...وُ جز دل وُ خدا هیچ کسی نفهمه که اون حرف ها چی هستن...حرف هایی که باید بیرون ریخته شه...اگه تو دل بمونه قلمبه می شه وُ دلوُ می ترکونه...درد می شه...درد ِ دلایی که اگه بمونه تو دل...دل درد میاره...

حالا اگه آدم یه گوشه ای ساخته باشه تو دنیای مجازی تا بدونــــِ هیچ نگرانی ُ واهمه ای از نگاه ها  وُ سرزنش ها وُ قضاوت های همه ی اطرافیانش بتونه  مسموماتـــِ فکر ُ خیال وُ احساساتش روُ بریزه بیرون...مسکنـــِ خوبی می تونه باشه...اما اگه این دنیای مجازی دیگه مجازی نباشه وُ تبدیل به جایی شده باشه که هر دوست وُ آشنایی می تونه بهش سرک بکشه...دیگه نمی شه احساســـِ تنهایی و غریبگی کرد در لحظاتی که شخص به شدت نیاز ِ مبرم داره به این تنهایی...

۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۳ اسفند ۹۱ ، ۱۵:۱۲
مانا
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۰۲ اسفند ۹۱ ، ۱۴:۵۵
مانا
هر روز صبح از یه خیابونـــِ پر از رفت ُ آمد ِ ماشینایی که عجله داشتن هر چه زود تر برسن به سر ِ کارشون، با ترس وُ لرز رد می شدم...با ترس و ُ لرز منتظر می موندم تا یه ماشینی بوق بزنه، که راننده اش قیافه ی غلط انداز ِ کم تری داشته باشه تا سوارش شم ُ یکی دو کیلومتر بعد تر پیاده شمُ بپیچم پایین ُ انقدری پیاده برم تا برسم به مدرسه ای که اونجا درس می خوندم...
ظهری هم یا پیاده یا سواره باز می رسیدم سر ِ خیابونی که صبح ازش پیاده شدم...با ترس ُ لرزی همراه با خستگیـــِ درســـِ روزانه از خیابونـــِ شلوغ تر از صبح رد می شدم ُ منتظر ِِ یه ماشینـــِ درست درمون می موندم...تا اون یکی دو کیلومتر تموم شه، در طولـــِ مسیر کلی فیلمای جنایی ُ پلیسی رُ مرور می کردم تا اگه یه دفعه راننده هـــِ که اکثرن قیافه ی خلافی داشت، اگه خدای نکرده بخواد مسیرُ کج کنه چطوری بتونم از دستش فرار کنم...گاهن هم یاد ـ خاطره ای می افتادم که تو مشگین شهر دوستام واسم تعریف کرده بودن...گفته بودن یه راننده ای می خواسته یه دختره رُ بدزده، دختره کفشای پاشنه میخیشوُ در آورده بوده انقد زده بوده سر ِ مرده هـِ تا طرف ماشینُ نگه داشته بوده...این فکرم از خودم بود که یه تیغ گذاشته بودم تو دمـــِ دست ترین جیبـــِ کیفم
احتمالن الآن باید با پیچیده تر از این حرف ها به فکر ِ خود ُ دفاع از خود بود...نمی دونم...نمی خوام هم بدونم...یعنی اعصابش رُ ندارم که بدونم...
۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۲ اسفند ۹۱ ، ۱۲:۲۳
مانا