و عبور باید کرد...

بایگانی

۴۲ مطلب در بهمن ۱۳۹۰ ثبت شده است

بســــــم الله الرحـمـــــن الرحیــــــــم... 

شیشه ی پنجـِره را تمیز کرده بودم ... اشک هم نمی ریختم ... می خواستم قدم های آخَــرَت را واضـِح ببینم...


+  تو زندگی بعضی جاها هست که لازمه آدم چشماشُ ببنده ُ بره جلو ... یکی از اون جاها ...سلفـــِ دانشگاست  !

+ انقد مزه می ده کلیدت تو جیبت باشه ... یه ساعت پشتــِ در ، واسه پیدا کردنـــِ کلید از تو کیفت نمونی...

+ ضد حال یعنی این که ... عمری تو دانشگاه جزوه هاتُ با خودکارایـــ ِ دوازده رنگ بنویسی ! اما جَخْ همون روزی که استاد ِ محترمـــِ فیزیکـــِ جامد داره انواع شبکه های بلوری رُ درس میده ... جامدادیتُ جا گذاشته باشی ُ مجبور شی ... همه اشونُ با خودکار ِ آبی بــِکِشی...

عــــــــــلی عـــــــــــلی...

۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ بهمن ۹۰ ، ۱۶:۵۵
مانا
بســــــم الله الرحـمـــــن الرحیــــــــم...

وَقتی که آدم نوشتَنَش نمی آیَد...


+ نیس خیلی به درد بُخور می نویسَم !

عــــــــــلی عـــــــــــلی...

۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ بهمن ۹۰ ، ۲۱:۰۸
مانا

بســــــم الله الرحـمـــــن الرحیــــــــم...

آمده ای وَ نِشسته ای کنارم...

می گویی : بانویـــِ آذریــــِ من*... دِلــِ باد را به دست آوَردَم...

می گویَم : می دانم...

بعد از رفتَنَت...کوی به کوی...برزَن به بَرزَن...آواره خواهد شد...قاصِدَکــــِ دلتنگی هایـــِ من که تمامی ندارد...باید راضی باشد...

*. مراجعه کنید به کتابـــِ "یک عاشقانه ی  آرام " از نادر ِ ابراهیمی


+ دیروز کنکـــور ـ من بود...امروز کنکــور ـ بَرادَر...

+ بـَــهـــــار می گـــه کــِی بــه سلامتی می آی ایران ؟ ! واست از کربــلا چادُر آوُردم...

+ گـــاهی هم می شود مثـــلـــِ یک عدد دانِشجـوی آدم...نِشَست وَ دَرس خوانْـــد...

عــــــــــلی عـــــــــــلی...


۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ بهمن ۹۰ ، ۱۹:۲۸
مانا
بســــــم الله الرحـمـــــن الرحیــــــــم...
بعد از جلسه ی  معماریـــِ مسجد ِ جامِع...از کتابخونه میام بیرون...
هوایــِ سرد ُ بارانِـ شَدید...مانع می شه از این که  برَم اون جایی که می خواستم...تو راهِـ برگشتِـ خونه...خاطراتم به ذهنم هجوم می آرن...اولین باری که اومدم کتابخونه ی شهرداری...سالِـ 85 بود...مِهر یا آبانِـ 85...با یکی از دوستام اومده بودیم جلسه ی هفتگیـــِ انجمنــِ نُجوم...یادم هست...اون شب هم مثلِـ امشب سرد بود...سرد بود ُ خیس ُ پاییزی...سالِـ 85...
مثلِـ منِـ او که از "سالِـ هزارُسی صد ُ دوازدهِـ شمسی.یک خیابان که با سه خیز می شد از یک طرف به طرفِـ دیگرش جَست"شروع می شه
...من هم از 85...شروع می شم...از سالِـ هزارُسی صد ُ هشتادُ پنج... از اِصفَهان...اما اِصفَهانِـ من یک خیابان ندارهِـ....همه جایــِ اصفهان برایــِ من یک خیابانِـ که می تونم با یک خیز ِ دل از یک طرف به طَرَفِـ دیگش برم...

سال ِ هزارُسی صد ُهشتاد ُپنج...سال ِ هزارُسی صد ُهشتاد ُپنج در قلبــِ من...حتا تر سال ِ هزارُسی صد ُهشتاد ُپنج قلبــِ من...سال ِ هزارُسی صد ُهشتاد ُپنج با پنجــِـ وارونه...

همه چیز ِ امشَب مثلِـ اون شبــِ به جز این که...اون شب...خِیابان های اصفهان برای من یک خیابان نبودند که بتونم با یک خیز ِ دل از یک طرف به طَرَفِـ دیگش برم...سَرد بودند ُ غریب...

بارونِـــ تُندی می باره...وَ من انقدر غرقـــِ لذت شدم که اصلَن متوجه نمی شم لِباس هام خیس شدنُ باید اضافه بشن به اون همه لباسی که تلنبار شدن برای شستنُ...حتا به این هم فکر نمی کنم که چادری که تازه دوخته ام ُسر کردم به اتوبوس گیر کردُ پاره شد ُدیگه نمی شه سر کرد...

√ روز نوشت در ادامه مطلب...

وا یعنی چی؟...چرا لینکـــِ ادامه ی مطلبم خود به خود پاک شده...من که بهش دست نزده بودم...عجیبه...


۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ بهمن ۹۰ ، ۲۰:۰۸
مانا
بســــــم الله الرحـمـــــن الرحیــــــــم...

می پُرسِـ شیری یا روباه ؟ می گم تَوَکَّلْتُـ عَلَـ الحِیْدَرْ شیر...


وَقتی تِرافیک خیابونُ بَند آوُرده ُ مشاهِده می شه که فقط تَک ُ توک ماشینی از زیر گُذَر ِ همین خیابون رد می شَن...

اصلَنَم ایرادی نَداره که آدَم پی به اَندَک اشتِباهِـ صورَت گرفته در طراحی ِ این زیر گُذَر ببَره...چون این قَدر این اِشتِباه ناچیزه که به قول اصفَهونیا ! طوری نیست...

عــــــــــلی عـــــــــــلی...

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ بهمن ۹۰ ، ۱۲:۴۷
مانا
بســــــم الله الرحـمـــــن الرحیــــــــم...

ما که رفتیم ،

مادر ِ پیری دارم وَ یک زن وَ سه بچه ی قد ُ نیم قَد .

از دار ِ دنیا چیزی ندارم جز یک پیام :

قیامت ، یقه تان را می گیرم اگر ولی ِ فقیه را تنها بُگذارید .

قسمتی از وصیت نامه ی شهید مجید ِ مُحَمَدی


+ نیازی به توضیح نیست .


عــــــــــلی عـــــــــــلی...

۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ بهمن ۹۰ ، ۲۱:۳۹
مانا
بســــــم الله الرحـمـــــن  الرحیــــــــم...

از کِنار ِ کتاب فروشی ِ جهاد ِ دانشگاهی رد می شم...می گم شاید کِتاب ِ به درد بخوری برای دوستام تونِستم پیدا کُنم...می رم داخل...

یادم می اُفته ز ِینب خیلی اهل ِ فال ِ حافِظ گرفتن ِ...همیشه هم می گه زهرا باید یه دیوان ِ حافِظ بگیرم...اما آخرِشَم نمی گیره...براش یه دیوان ِ حافِظ می خَرَم...

می رَم قِسمَت ِ اَدَبِیات ِ جهان...یه کِتابی از محی الدین ِ اِبن ِ عَرَبی...به چِشمَم می خوره...به اسم ِ  اندوه های زندانی* برمی دارمُ وَرَق می زَنَم...عالِیه...هم واسه فاطِمه...هم واسه خانوم راضی...

تو اتوبوس هم که خودم داشتم می خوندَمِش...غرق، شُده بودم...در جُمَلات و اَشعار ِ نورانی ِ مُحی ِ الدین...من که مُعتَقِدَم نوشته های مُحی ِ الدین نور داره...دیگِران رو نمی دونم!

آقا  ! منم این کِتاب ُ می خوام  !  کاش می تونِستَم واسه خودَمَم بِخَرَم...الآن که داشتم می خوندمش ، تا یکی دو تا از بخش هاشُ واسه این جا بنویسم...مُتُوجه شدم چقدر این کتاب عالیه...

معراج : القرآن فهرست الکلّ، ماستعرض من العوالم ، مهما امکن بقرآن الفجر مترقیّاً ما یوحی الی فکرک من العمعانی بالمبانی فاذا تالّق برق فکرک فی معراج فاحفظ اوّلا نهارک بالفکر فیما بدأت به ، یحفظ لک النهار کلّه.

نردبان : قرآن فهرست همه چیز است . پس تا جایی که می شود ، با خواندن قرآن در سپیده دم ، همه عوالم را در آن تماشا کن در حالی که در انتظار آن معانی هستی که از راه غروب به اندیشه ات ، وحی می شود. پس چون در این معراج ، برق اندیشه ات درخشید آغاز روزت را با اندیشیدن به آنچه که با آن آغاز کردی ، حفظ کن تا همه ی روز برای تو حفظ شود.

ألقیتنی فی بحار الخوف و الهجران / وحدی و منک بلائی غایة الاحسان

زدنی الیک صبابات مع الاحیان / و لا أقول أقلنی کان مهما کان

مرا تنها در دریاهای ترس و هجران انداختی و بلای من از تو نهایت احسان است

عشق بازی های مرا به تو گاه گاهی بیفزا و نمی گویم باز دار و بر هم بزن آن چه را که بوده است

نزعت کلَّ حبیبٍ فیکَ نازَعنی / فیهِ فلمْ تُبْقِ فیهِ منهُم أحدا

و قلتُ بالحالِ وَصلی فی مقاطعةِ الـ / جمیع و الرُّوحُ أیضاً تهجرُ الجَسَدا

هر دوستی که درباره تو با من نزاع کرد ، از دل برکندم به طوری که هیچ یک از آن ها در دل من باقی نماند.

و در این حال با خود گفتم که وصل من عبارت است از بریدن ِ همه و روح نیز باید جسم را ترک کند

و لعد کففت خواطری عن أنها /  تومی الیک مخافة را أشرک

به راستی از خاطراتم دست برداشتم از این که به تو اشاره می کند از ترس این که شریکی برای تو قائل شوم

و اما منصوره...حافظِ قُرآن ِ...و خیلی هم ریز بین و نُکته سَنج...براش کِتاب ِ زمین ِ آسمانی (1) / مکه و مدینه...رو می گیرم...توش هم سَفَرنامه هست...هم معَرِفی ِ مساجِد و زِیارت گاه های مختلِف با عکسُ نقشه وَ هم دِل نوشته ها وُ سخنان ِ بزرگان در مورد ِمراسِم ِ حَج...


لازم به ذِکر است که امام خمینی (رحمت الله علیه) در نامه شان به گورباچُف که رویکردی استراتژیک داشته در قسمتی گورباچف را دعوت به مطالعه آثار بزرگان اسلام از جمله ابن عربی می کنند و می گویند :

« از اساتید بزرگ بخواهید تا به حکمت متعالیه صدرالمتألهین ـ رضوان‌الله تعالی علیه و حشره‌الله مع‌النبیین و‌الصالحین ـ مراجعه نمایند، تا معلوم گردد که : حقیقت علم همانا وجودی است مجرد از ماده؛ و هرگونه اندیشه از ماده منزه است و به احکام ماده محکوم نخواهد شد. دیگر شما را خسته نمی‌کنم و از کتب عرفا و بخصوص محی‌الدین ابن‌عربی‌ نام نمی‌برم؛ که اگر خواستید از مباحث این بزرگمرد مطلع گردید، تنی چند از خبرگان تیزهوش خود را که در این‌گونه مسائل قویاً دست دارند، راهی قم گردانید،  تا پس از چند سالی با توکل به خدا از عمق لطیف باریکتر از موی منازل معرفت آگاه گردند، که بدون این سفر آگاهی از آن امکان ندارد »

*. جملات و اشعار ی که ترجمه شده اند ، نیاز به تفسیر و شرح در جهان بینی و دستگاه ِ خود ِ محی الدین دارند .

+ جای "طلبه ضد ، ضد طلبه " رُ که از مُتون ِ عربیُ  فونت ِ ایتالیک استفاده می کرد وَ  دلمان برایش تنگیده ! خالی می کنم...

عــــــــــلی عـــــــــــلی...

 

۱۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ بهمن ۹۰ ، ۱۹:۲۶
مانا
بســــــم الله الرحـمـــــن  الرحیــــــــم...

مَن...تُو...اُو...مــ...ضَمایِر  ِ جمع مَمنُوع !

من هم مثل ِبقیه ِ دوستان ِ حِزب ُ اللهی'  انزجار ، ناراحتیُ خشم ِ خودم رُ -شَدیدُ اللَّحْن- به توقیفِ دوماه نامه ی فرهنگی سیاسی هابیل اعلام می کُنَم...

دَر این مواقِع شهید آوینی با آهی برآمَده از نَهاد می فَرمودَند : " در این مملکت همه آزادند جز بچه حزب اللهی ها "


' منظورم این نبود که خودمُ حزب اللهی می دونَما...سوء تَفاوُت نشه ! ما فَقَط بَلَدیم حِزبُ اللهی ها رُ دوست بداریم !

از آن جایی که هر  شارژری خریدیم خراب شُد...قلبمان مُلهِم به این اِلهام ِ آسمانی  گردَید که بند وَ بساط ِ گوشی ات را جمع کن َو ببوس وَ بُگذار کنار وَ چون ما همیشه گوش به فرامین ِ الهامات آسمانی بوده ایم وَ هستیم...نه تنها گوشیمان را می بوسیم می گُذاریم کِنار ، بلکه پَرتَش هَم می کُنیم وَ می گُذاریم کِنار...خُدایَش بیامُرزاد...

عــــــــــلی عـــــــــــلی...

۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ بهمن ۹۰ ، ۱۱:۴۷
مانا
بســــــم الله الرحـمـــــن الرحیــــــــم...

اَخیرَن به این نتیجه رسیده ام که...شخصیتی شَدیدَن هِیومیستی* دارم...

وَقتی تو نماز خونه نشستی ُ داری درس می خونیُ  با خودِت می گی که دیگه آهنگ گوش نمی دی...اگه خواستی چیزی گوش بدی بهتره قرآن گوش کنی...بَعدش تو راهِ برگشت به خونه...تصمیم می گیری نمازتُ تو خونه نخونی...می ری تو مسجدُ می بینی سخنران داره در مورد قِرائَت ِ قُرآن و تُلاوَت و اینا صحبت می کنه...متوجه می شی که تو دِلِت الکی یه چیزی پروندی، اما خدا جِدی گِرِفته...

وَقتی سَر ِتُ بر می گردونیُ چشمِت می خوره به اون آیه ای که تو ایستگاهِ بی آر تی زَدَن...متوجه می شی که خدا ، سَرِ ِتو برگردونده ، پس اَلَکی نباید از این آیه** رد شی...

دیگه از شکلک استفاده نمی کنم...احساس می کنم پرستیژ ِ نداشته ی وبلاگمُ کم می کنه !

تو حذف وَ اضافه چهار شنبه هامُ تونستم خالی کنم...کاش می تونستم به عطیه خانوم تقدیمش کنم!

این حدیثُ تو سامانه ی دانشجویی زده بودن :

هیچ دعایى زودتر از دعایى که انسان در غیابِ  کسى می ‏کند، مستجاب نمی ‏شود.        "حضرت ختمی مرتبت"

*. هِیوم معتقد است زندگی یک حال ِ دَرونی است. هر چیزی که به انسان حال دهد و انسان بتواند با آن خودش را شارژ کند خوب است، چه آن کار نماز خواندن باشد، چه شراب خوردن، چه مسابقه ی ورزِشی را تماشا کردن. وقتی برای بهداشت ِ روان و تخلیه ی روح قُرآن خوانده شود و نه برای بندگی و ارتباط برقرار کردن با وجود ِ مطلق،نا خود آگاه دستگاهی که فرد در آن زندگی می کند دستگاهی هِیومی و غَربی است.

**. وَ مَنْ اَعْرَضَ عَنْ ذِکْری فَاِّنَ لَهُ مَعیشَةً ضَنْکًا طه - 124

19:12 > حالم اصلن خوب نیست...استخوان درد...سر درد...حالت تهوع...دل شوره...

22:12 > و سر دَردِ شَدید تر...

√ روز نوشت در ادامه مطلب...


۹ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ بهمن ۹۰ ، ۱۷:۲۰
مانا
بســــــم الله الرحـمـــــن الرحیــــــــم...

دِلَم می خواست تو کویر بودَم...روی یه تخته سنگی می نشستم...از گرما و نور ِ شدید ِ خورشید دستام ُبه چشمام سای ِ بون می کردم و عبور ِ یه کاروان ِ شُتُرُ تماشا می کردم...که سلانه سلانه راه می رن ُصدای زنگوله های آویزون از گردنشون بِهِم آرامش می ده...

+ هنوزم زنگوله ها ، زنگوله ها ،توی جاده های دور صدا میدن+...

+ یِکی خونده...

17:44 > من نمی دونم چرا این همه کد های امنیتی رو سخت می ذارن...آدم باید صد بار بنویسه...تا درست از آب در بیاد

> حوزه ی امتحانیم رو اصلن نمی شناسم کجاست...مجبورم قبل کنکور یه بار خودم برم...

21:17 > پیاده روی از میدان امام تا شاه زید و پیامد های آن...

عــــــــــلی عـــــــــــلی...



۱۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ بهمن ۹۰ ، ۱۶:۵۳
مانا
بســــــم الله الرحـمـــــن الرحیــــــــم...

22 بهمن در حکم عید غدیر است...

                                                امام خامنه ای مُدَّ ظِلهُ العالی...


*.انقلابِ اسلامی یک گرایِش حزبی ِ سیاسی نیست ، یک مکتب است بر مدار ِ اسلام ناب محمدی (صلوات الله علیه و آله) و مبتنی بر اصولی که حضرت روح الله خمینی (رضوان الله تعالی علیه) مطرح فرموده است . این اصول می تواند میزانی برای تعیین اندازه ی مسلمانی هر کس به معنی واقعی ِ آن باشد ؛ زیرا ما معتقدیم امروزه نمی توان ادّعای مسلمانی داشت ولی نسبت به راهی که حضرتِ امام مطرح فرموده اند بیگانه بود و لذا نباید انقلاب اسلامی و شخص ِ حضرت امام را در حد ِ یک جریانِ سیاسی در نظر داشت+.

+ استاد طاهرزاده

+ منبع


بَعْدَنْ نِو ِشْتْ :

*.بچــــــــــــه ها بچــــــــــــــه ها (به زبون ِ کلاه قرمزی )

                                امروز به من ساندیس نرسید...

*.خدایا...پیر زنی که به زوررررر می تونِست راه بره هم اومَده بود...

*.محض ِ اِطِلاع...راه پیمایی رو عرض می کنم...تُف به ریا...

عــــــــــلی عـــــــــــلی...

۹ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ بهمن ۹۰ ، ۲۱:۱۵
مانا
بســــــم رب مُحمَّد...

اَولُنا مُحمَّد ، اَوسطُنا مُحمَّد ، آخِرُنا مُحمَّد وَ کلُّنا مُحمَّد...

تو را چگونه می توان شناختَن...که مَقامت از هر رَفعَتی به اَعْلی اَدنی تر است'...

تو را چگونه می توان نمایانْدَن...که کتاب ِ پروردگار برای خُلق ِ عظیمت کافی ست''...

تو را چگونه می توان سُرودَن...که نغمه ی رحمتَت زیباترین سُرایِش ِ هستی ست '''...

تو را چگونه می توان نَخواستَن...که سر تا سر ِ وجودت اسوه ی بودن است''''...

تو را چگونه می توان نیافتَن...که نفْسَت برای پیدا کردنِمان باخِِع است'''''...

.

.

یا جعفرَ بنَ محمَّد...ایها الصادقَ البارَّ الاَمین ...در کوچه های بی کسی، عُصیانُ تباهی، مست کرده ُ در به درم...شانه هایم...دست هایت''''''...

___________________________________

' نجم - 9 

'' قلم - 4

''' انبیا- 107

'''' احزاب - 21

''''' کهف - 6

''''''  کلیک کنید


چیزی فراتر از تبریک...بابت فردا...

عــــــــــلی عـــــــــــلی...


۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ بهمن ۹۰ ، ۲۳:۰۲
مانا
بســــــم الله الرحـمـــــن الرحیــــــــم...

اگر بَر آیَد ماهِ شبِ ما...به سر رِسَد این تابُ تبِ ما... "کلیک کنید"

باید یه جوری این دلِ گرفتَ رُ سرُسامون بدم...می زنم بیرون...سفید می پوشم...به نیت یه مهمونی...

پاتوقِ همیشگی ِ این لحظه هام...گُلِستانه...

سَرمُ اِنداختم پایینُ...دارم هِق هِق گریه می کنم...سَرَمُ بلند می کنم تا اشکامُ پاک کنم...چشمام می اُفتن به قُرصِ کامِل ِ ماه...

می شینم روی ی ِ سکوییُ زُل می زنم بهِش...

قرصِ ماه چون تازه طلوع کرده ، بزرگ تر از همیشه ست...

ابرها صورتِ ماه رُ مثل توریه عروس پوشوندن...باد رقص کنان می آد ُ این توری رُ می کشه کنار...

محو ِرویِ ماهِ ماه ، می شَم...

ابرها دست بردار ِ ماه نیستن...می آن صورتِش رُ می پوشونن تا نور ِ ش از عمق جانشون بِگذره...اما باد هوای دل ِ منو داره...

می رم جلوتر...تابِ این دوری رُ ندارم...دوست دارم این راهُ انقدر ادامه بدم...انقدر جلو برم...تا برسم بهش...

بیهودَست...ماه تو آسِمونه...من رو زمین...پر ِ پرواز می خواد...

وای میستم...به عمقِ آسِمون نگاه می کنم...ستاره هام تو این بزم هستن...دستِ هر کدومشون یه جام از باده ای ِ که ماه امشب خودش پُر کرده...دوباره حِس بی تابی از دوری، می گیرم...

تمام ِ جانم پر می شه از این حسُ تمنا...

سیر نمی شوم ز ِ تو...اِی مَهِ جان فزایِ من...

عطش تمام وجودم رُ می گیره وَ ماه دستامُ خالی بر نمی گردونِ...

اِمشَب ماه ، باده ای نوشانید مرا...ز ِ زندانِ نَفسُ تَن ، رهانید مرا...

ماه با من سُخن ها گفت...درختان هم...حتی هوا...و صِدای مدهوش کننده ی ریزش فواره در حوض ِ آب...

خیلی از احساسام تو دِلَم موند...نتونستم توصیفِشون کنم...

اما بعد !...ساعتی در انتظار ِ اتوبوس ، همی به سر می برم...مسئله ای تامل بر انگیز همی مرا در بحر مکاشفتی عمیق فرو برده است...و آن این که...از چه روی ، در جانب دیگر خیابان تردد ماشین ها موجود می باشد...ولیکن در جانب خویش ترددی همی مشاهده نمی نمایم...

بعد از تاملات وَ تفکرات و َتعمقات فراوان...این نتیجه مکشوف به عمل می آید که همانا این سوی ، از جهت آسفالت کشی ممنوع الورود گشته است و من در اثر انتظار بی جایم خسارتی جبران ناپذیر من باب سبز شدن چمن در زیر پاهایم به آسفالت وارد آورده ام...راه خود را سوی مغرب زمین منحرف کرده و به ایستگاه قبلی اتوبوس روان می گردم...

سه طبقه پله رُ می آم پایین...یادم می آد که کلیدَمُ جا گذاشتم...بر می گردم بر دارم...تقریبن  هر روز دارم این کارُ می کنم...

خدا جون ! بابت مهمونی ِ امشب ازت ممنونم...

 + مخاطب نوشت ویژه : خدا قوت...

عــــــــــلی عـــــــــــلی...

 

۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ بهمن ۹۰ ، ۲۲:۱۵
مانا
بســــــم الله الرحـمـــــن الرحیــــــــم...

آسمان ِ شهر، دلَش گرفته...

بهانه گیر شده...

ابر ها را کُنج ِ دِلَش جا داده...

غصه، اشک هایش را خورده...

بارانی در کار نیست...

آسمان ! تنها نیستی...دل ِ من هم گرفته...

اما...چِشام بارونیه...

قاصِدَک ! تو که بی رحم نبودی...

گیسُوانِ پریشان...هِق هِق های بی صِدا...در آغوشِ زانوی غَم...وقتی که آغوشَش...

عــــــــــلی عــــــــــــلی...


۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ بهمن ۹۰ ، ۱۶:۱۲
مانا
بســــــم الله الرحـمـــــن الرحیــــــــم...

دلت جسم ِ سیاه*...دلم جسم ِ سیاه...

 *.جسم ِ سیاه که یک جسم ِ  ایده آل  است، هنگام ِ انتشار ِ انرژی، تمامی ِ طیف‌های انرژی را از خود، ساطع می‌نماید...و همه ی تابش های فرود آمده بر خود را جذب می‌کند...

~.به آرایه ی لفّ و نشر ِ مرتب ، توجه شود...

انرژی ِ تپش ِ تُند ِ یک عدد قلب...

 نام "تو"

مرا همیشه مست می کند

بهتر از شراب

بهتر از تمام شعرهای ناب

"فریدون مشیری"

√ روز نوشت در ادامه مطلب... 

۱۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ بهمن ۹۰ ، ۱۵:۵۷
مانا