و عبور باید کرد...

بایگانی

۳ مطلب در اسفند ۱۳۸۹ ثبت شده است

بسم الله الرحمن الرحیم
به یاد شهید ایلیا...

سه شنبه شب می رسم خانه...مادر و خواهر رفته اند جنوب...پدر به خاطر وضعیت آماده باش در اداره است...برادر زود غذایی حاضری درست می کند و با هم می خوردیم...
امروز صبح بعد از نماز می روم سراغ کامپیوتر و مشغول دانلود کردن سوالات درسی می شوم...پدر می آید...ساعت کامپیوتر 12 را نشان می دهد...می روم آشپزخانه...تا فکری برای نهار بکنم...از برادر می پرسم...چه درست کنم...می گوید من تصمیم گرفته ام چیزی نگویم...ببینم خودت می توانی یا نه...می گویم...بگو...می گوید سیب زمینی آماده هست...با گوشت چرخ کرده...یک چیزی درست کن...متوجه می شوم ساتع ماپیوتر یک ساعت جلو بوده است...انگار دنیا را به من داده باشند...دوباره می آیم سراغ کارم...تا این که اذان می شود...افسوس می خورم که نمی شود بروم مسجد...شروع می کنم به سرخ کردن سیب زمینی...شعله را کم می کنم...می آیم نمازم را می خوانم...پدر خوابیده است...گوشت را هم می گذارم خوب بپزد...دقیقا همین الآن یادم افتاد که از پیاز استفاده نکرده ام...برادر با دوستش قرار دارد...عجله ای تخم مرغ می پزد می خورد و می رود...پدر بیدار می شود...غذا را می کشم و سفره می اندازم و می برم جلوی پدر می گذارم...خودم میل ندارم...می روم اتاق و مشغول کار با کامپیوتر می شوم...حواسم به پدر هست...غذا را نمی خورد...مثل اینکه یک مشکلی دارد...بله...حدس می زنم که سیب زمینی هایش نپخته است...صدای روشن شدن اجاق گاز را می شنوم...پدر غذا را گذاشته است تا بپزد...عکس العملی نشان نمی دهم...چون بنا به مسائلی با هم قهر هستیم...قهر که نه...دلشان از من شکسته است...و من هم روی این را ندارم که ارتباط برقرار کنم...پدر که غذا خوردن را تمام می کند...می روم و من هم در آشپرخانه مشغول خوردن می شوم...حدسم درست بوده است...سیب زمینی ها خام بوده اند...مادر زنگ می زند...سفارش می کند که برای شب شام خوبی تهیه کنم...باز هم کارم با کامپیوتر تمام نشده است...چای گیاهی گذاشته ام تا دم بکشد و بخورم...بعد از نیم ساعت یادم می آید...سروقتش که می روم در حال سوختن است...دوباره رویش آب می ریزم و برمی گردم سراغ کارم...ساعت 6 است...نماز عصرم را می خوانم...کسی در خانه نیست...پدر هم رفته است بیرون...تصمیم نداشته ام غذا درست کنم...با این فکر که من که تا به حال غذا درست نکرده ام...اما می گویم زشت است...برنج را می گذارم خیس بخورد...گوشت را از یخچال تازه بر می دارم...آنقدر یخ زده است که انگار در قطب به سر می برده است...برای آب شدن یخش در آب جوش قرارش می دهم...تصمیم دارم گوشت را بخار پز کنم به این شکل که درون قابلمه پیاز خورد می کنم ادویه می زنم و گوشت را می ریزم و شعله را خیلی کم می کنم تا با بخار بپزد...با این روش خوشمزه تر و ترد تر می شود...ساعت هفت و نیم می شود...می بینم که گوشت نپخته است...از این روش منصرف می شوم...آب می ریزم و زیرش را زیاد می کنم...آب برنج را گذاشته ام تا بجوشد...برنج را می ریزم...بعد از این که آماده ی آبکشی شد به برادر می گویم من زورم نمی رسد بیا این را خالی کن...می گوید خودت باید این کار را انجام دهی...انجام می دهم...درون قابلمه که خالی شده روغن می ریزم و نان می گذارم و برنج را می ریزم...به برادر می گویم من یادم نمی آید آیا باید روی برنج آب یا روغن بریزم یا نه؟ می گوید نمی گویم و من هم نه آب می ریزم و نه روغن...آب گوشت تمام شده است...دوباره آب می ریزم ساعت 8 شده است...احتمال می دهم تا یک ساعت دیگر بپزد...شروع می کنم به سرخ کردن پیاز...الحمدلله از عهده ی این خوب بر می آیم...ساعت 9 است...برادر سری می زند می بیند که نپخته است...و من هم خسته شده ام از بس در قابلمه را باز کرده ام و یک تکه از گوشت را برداشته و در بشقاب گذاشته و با قاشق تکان داده ام تا ببینم پخته است یا نه و یا اینکه آبش تمام شده است و آب ریخته ام...برادر می گوید با این وضعیت امشب از شام خبری نیست...می گویم خب من فکر می کردم گوشت زود می پزد...از کجا می دانستم که گوشت دیر می پزد...می گوید از آنجایی که من می دانم...از من می پرسد چه آبی در قابلمه می ریزی؟ می گویم آب سرد...می گوید خاموش کن و بینداز دور...این گوشت دیگر خوردنی نمی شود...باید آب جوش بریزی...می گویم به این دلیل آب سرد می ریختم چون فکر می کردم آب سرد انرژی و حرارت می گیرد و باعث می شود گوشت زود تر بپزد...استدلال فیزیکی نا مناسبی انجام می دهم...ساعت نه و سی دقیقه است...نا امید می شوم...می آیم اتاق و دراز می کشم...برادر دست به کار می شود...می گوید نمی خواستم دخالت کنم...اما حالا که می بینم بدون شام می مانم...وارد میدان می شوم...وقتی می بینم که قابلمه را روی شعله ی بزرگ اجاق گذاشته است و حرارتش را تا آخر داده است خنده ام می گیرد...این قضیه باعث می شود پدر هم با من صحبت کند چند کلمه ای...مثلا می گوید چه پخته ای...از قبل باید برنامه ریزی می کردی...خورشتی وجود ندارد...نه قیمه است...نه قورمه سبزی...پدر می گوید سیب زمینی سرخ کن...این بار مواظبم که مثل ظهر نشود...برادر می گوید وظیفه ی اخلاقی من این است که قضیه را چند برابر کرده به مادر شرح دهم...می خندم...می گویم...خب بار اولم هست...نباید انتظار یک کدبانو را از من داشته باشید...ساعت ده و پانزده دقیقه است...با عنایات ویژه ی برادر غذا آماده می شود...سر سفره وقتی می بینم که پدر و برادر به زور گوشت ها را خورد می کنند...خنده ام می گیرد...زود غذا را تمام می کنم و می آیم تا این سوژه را ثبت کنم...در حال نوشتن هستم که برادر صدایم می زند...می گوید...پیاز و سیب زمینی را خوب سرخ کرده بودی...در برنج پختن ایراد داری...و اما در خورشت اصلا در گود نیستی...برگه ات سفید سفید است...برایم طرز درست کردن خورشت را توضیح می دهد...می خندم و بر می گردم سراغ ادامه ی تایپ کردنم...خب چه کار کنم...هم علاقه ی زیادی به آشپزی ندارم...هم همیشه در خوابگاه برای خودم آشپزی کرده ام...چیزی در مایه های من در آوردی...هم این سبک آشپزی را درست نمی دانم...من فقط آشپزی به سبک طب سنتی و اسلامی را دوست دارم...و دلم رضا نمی دهد غذاهایی را درست کنم که می دانم چقدر مضر هستند... اما یک مشکلی وجود دارد...دیگران که سبک آشپزی من را نمی پسندند...با آنان چه کنم؟باید فکری برای حل این مشکل کرد...چون من آدمی نیستم که بتوانم با موضوعی که قبولش ندارم کنار بیایم...رب قو علی خدمتک جوارحی...منتظر هستم تا شب مادر برسد...ببینم برادر چه خواهد گفت...و مادر و خواهر چه خواهند کرد...انگار که کوهی را کنده باشم...خیلی خسته شده ام...

........................................................

*.می روم تا پیدایت کنم...

*.برایم ثابت شد که ظهور نزدیک است و جنگی در راه... (۱ دی ماه ۹۰ خط خورد !)

*.هنر و استعداد می خواهد تا هنرمندانه نوشته شود...

*.برای آشنایی با سبک آشپزی و تغذیه سالم به این سایت مراجعه کنید... www.ravazadeh.com

یا علی مددی...

 

۱۰ نظر ۲۵ اسفند ۸۹ ، ۲۳:۱۵
مانا