و عبور باید کرد...

بایگانی

۱۰ مطلب در خرداد ۱۳۸۹ ثبت شده است

بسم الله الرحمن الرحیم
ب.ی.ش.ا
خسران بزرگی است که در ماه رجب قلب را نسبت به این ماه متذکر نکنیم . در مورد ماه رجب روایت مشهوری از کتاب المراقبات مرحوم آیت الله ملکی تبریزی (ره) خدمت تان نقل می کنیم...


رُوِیَ عَن النبی (صلوات الله علیه و آله ) :اَنَّ اللهَ تَعالی نَصَبَ فِی السَّماءِ السابِعَه مَلِکاٌ یُقالُ لَهُ الداعی
"خدا یک ملکی در آسمان هفتم دارد که اسم این ملک در آن آسمان « داعی » است ( اول یادتان باشد چرا آسمان هفتم ؟ آسمان هفتم مقام حقیقت محمدی(صلوات الله علیه وآله)است یعنی این روایت منطبق است بر مقام پیامبر آخرالزمان (صلوات الله علیه و آله )"


فَاِذا دَخَلَ شَهرُ رَجَب،یُنادی ذلِکَ المَلک کُلَّ لَیلَهِ مِنه اِلی الصّباح

"از سر شب تا صبح این ملک ندا می کند  یعنی غیب هفتم عالم بر غیب جان شما ندا می کند. آری خداوند یک ملک را مأمور کرده است که در این یک ماه با جان ما این حرف ها را بزند"


طُوبی لِلذاکِرین ، طُوبی لِلذاکِرین


"یعنی ملک می گوید ، خوشا به حال آنهایی که اهل ذکر حق هستند ، خوشا به حال آنهایی که اهل اطاعت هستند ، ملک می گوید:ای ذاکران ! مطیعان ! مستغفران ! مژده ،مژده ، بشارت ، بشارت"


یقُول الله تعالی : اَنَا جَلیسُ مَن جالَسَنی


"خدای تعالی می فرماید : کسی که با من بنشیند ، من با او می نشینم"


وَ مُطیعُ مَن اَطاعَنی


"خداوند می فرماید : در این ماه بدانید که من پیروی می کنم از کسی که از من پیروی کرد . ببینید مشکل چقدر حل می شود . مگر ما گاهی نمی خواهیم از شرّ یک مشکل راحت شویم . از یک فساد اخلاقی ، از وسوسه های آزاردهنده راحت شویم ؟ می فرماید : این ماه آن ماهی است که اگر از من اطاعت کنی ، آن وقت هر چه بخواهی ، من از تو اطاعت می کنم و هر چه بخواهی به تو می دهم . یعنی از دریچة رجبی شدن ، می شود حوائجی را که خداوند حاضر است به ما بدهد ، به ما بدهد . یعنی بندة رجبی ، بنده ای است که می تواند کاری کند که حکم خدا با حکم خود آن بنده متحد شود ."


غافِرُ مَنِ استَغفرنی


"در ادامة روایت هست که آن ملک می فرماید من بخشندة آنم که از من بخشش خواهد "


اَلشَّهرُ شَهری


"ماه ، ماه من است"


وَالعَبدُ عَبدی


"بنده هم بندة من است"


والرََحمَهُ رَحمَتی


"یعنی رحمت در این ماه همة رحمت است، آن هم رحمت من است"


فَمَن دَعانی فی هَذاشهر اَجِبتُه


"هرکس مرا در این ماه بخواند اجابتش می کنم و جوابش را می دهم
این یک نوع استجابت خاص است . یعنی تو در این ماه در هر شرایطی هستی که هرچه بگویی به سرعت اجابت می شود، در شرایط دیگر این جور نیست"


وَ مَن سَألَنی اَعطَیتُهُ وَ مَنِ استَهدانی هَدَیتُهُ


"می فرمایند : اگر از من چیزی بخواهید به تو می دهم ، پس چرا نمی خواهید ؟ و اگر از من طلب هدایت و راه جویی کنی تو را هدایت می کنیم . بله حرف یاد ما دادند که ما در این ماه از خدا بخواهیم که خدایا ما را هدایت کن"


وَ جَعَلتُ هذَالشَهرَ حَبلاً بَینی وَ بَینَ عِبادی


"این ماه را چون یک ریسمان قرار دادم بین خود و بندگانم"


فَمَنِ اعتَصَمَ بِه وَصَلَ اِلَیَّ


"کسی که به ریسمان ماه رجب چنگ بزند به من وصل می شود"


ماه رجب ماه امیرالمؤمنین (علیه السلام) است ، یعنی ماه ولایت جنبه های غیر الهی از دل و یک به خود آمدن ، دلی که ولایی شد این دل غیرِ حق را نمی خواهد ، آن وقت این دل عشق به نبی - که مظهر نمایش صفات حق است - می رسد و برایش پیدا می کند . ماه رمضان می شود شَهرُ الله، می شود ماه ملاقات با خدا . یعنی خودت را برای من در این ماه خالص کن تا بتوانی ولایت و نبوت را بفهمی و از
خدا شروع کن - در ماه رجب - و به خدا ختم کن - در ماه رمضان - .پس یک خلوص اولیه داریم با ماه رجب ، روزه و استغفار ماه رجب از این کارها می تواند بکند .

آدم روزه که بگیرد و ان شاء الله دعاهای ماه رجب را هم بخواند و دقت کتد ،به قول بزرگان می گویند : "دعاهای ماه رجب عجیب است این قدر عجیب است که عده ای ادعا می کنند که بعضی از این دعاها در ماه رمضان هم پیدا نمی شود" و انصافاً هم از جهت توحید و ولایت یک مراتب خاصی در دعاهای ماه رجب هست ، خدا توفیق مان بدهد که هم درس بگیریم و هم به کمک آن ادعیه با خدا مناجات کنیم .
تأکیداتی داریم تا ان شاء الله همه مان نتیجه بگیریم.

یکی ایجاد زمینة نورانیت فکری ای است به کمک دعاها و تأمل در محتوا و فرهنگ دعاها ، که عامل زمینة نورانیت فکری است ، و حیف است که این دعاها را از دست بدهید . یکی هم ایجاد زمینة همت عملی است با روزه .
ماه رجب ماهی است که ما باید دنبال کشف یک کمالی بگردیم و مرتب خودمان را آماده و آماده کنیم تا کمالی در ما پیدا شود که وقتی ندا می کنند اَینَ الرَجَبیون ان شاء الله ما جذب می شویم...


بر گرفته از کتابچه ماه رجب استاد طاهرزاده...

                                                                                                     یا علی مددی...

 

۱۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ خرداد ۸۹ ، ۲۰:۵۶
مانا
بسم الله الرحمن الرحیم
ب.ی.ش.ا
توی ایستگاه اتوبوس نشسته پاهاشو داره تکون می ده، ناخناشو می کنه...انگشتاشو می شکونه...یهویی به خودش می گه : همه ی این حرکاتی که داری انجام می دی به خاطر خداست؟
حالا دیگه آروم نشسته...تسبیحی دستشه و داره ذکر می گه...

........................................................

*.جام جهانی نوزدهم فوتبال به دور از هیایوی حصر غزه...فقر آفریقا...کشت و کشتارها...نابودی بشریت شروع شد... و تلویزیون ایران (نمی گم جمهوری اسلامی) چه حریصانه و مشتاقانه این فاجعه ی انسانی رو پوشش می ده...

                                                                                            یا علی مددی...

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ خرداد ۸۹ ، ۰۹:۴۳
مانا
بسم الله الرحمن الرحیم
ب.ی.ش.ا
خواستم این قسمتو خالی بذارم...اما...
پیام "او"ست به من
دنیا طلبان ز حرص مستند همه
موسی کش و فرعون پرستند همه
هر عهد که با خدای بستند همه
از دوستی حرص شکستند همه
                                                                                  (ابوسعید ابوالخیر رحمه الله علیه)

........................................................
اصولا شده روال کار من...روزهای عید و جمعه ها...نماز صبح به قضا می رود...
چون دیگه بس بود ول گشتن های من و طول و عرض خونه رو وجب کردن...برادر به فریاد رسید...
_از این به بعد پیش خودم می شینی...درم قفل می کنم...طبق برنامه باید درستو بخونی و بعد بهت اجازه می دم بری استراحت کنی...
ساعت 9 صبح است درس خواندن(جنگیدن هم اکبر هم اصفر) شروع می شود...از همان لحظات اولیه لحظه شماری می کنم برای زمان استراحت...چند ثانیه مانده به آغاز زمان استراحت...مثل بچه هایی که مشقشونو نوشتن و زود می خوان برن سراغ بازی... از برادر می پرسم وقت استراحتم رسید؟ می گوید: آره ! ساعت 10:30 برگرد...می گویم : 10:15 برمی گردم...
می روم سراغ نت..چک میل و چک بلاگ...یکی را می خوانم...حض می کنم...برادر می آید می گوید زمانت دارد تمام می شود...تشویش دارم..یاد یکی از جمله های حاج آقا پناهیان می افتم...خیلی از کارا رو که انجام می دیم و آخرش عذاب وجدان داریم یا حس ناخوشایندی که داریم به خاطر اینه که غیر شرعی اند و به خاطر خدا نیستند...
با ذهنی خسته می رو سراغ درس...برادر می گوید 1 ساعت بخوانی 45 دقیقه استراحت خواهی دااشت...انگار دنیا را به من داده اند...خیلی وقت است که درس خواندن به عنوان عبادت از دلم (نه از ذهنم ) رخت بر بسته است...و من به خاطر آن 45 دقیقه شیرین شروع می کنم...
این دفعه زود تمام می شود چون مباحث آسان بودند...
برادر شعری می خواند و تحلیلم را می خواهد ! شعر را نمی فهمم بیشتر به فکر اینم که این 45 دقیقه را بگذرانم پای پست نوشتن (چه پستی !!) زنگ در زده می شود وااای پدر است...یادم می افتند که قول داده ام ورزش کنم...می روم سراغ دستگاه پیاده روی تا اگر پدر پرسید ورزش کردی یا نه...بگویم آره ! اما پدر جزئی تر از این حرفهاست...احتمالا خواهد پرسید چقدر رفتی...خدا را شکر نمی پرسد...
پدر خرید کرده است...چهار بسته ی ابزار آلات...
می گوید : فروشنده گفت یک بسته 10 تومان...گفتم نه...فروشنده گفت دو بسته 10 تومان...گفتم نه...فروشنده گفت سه بسته 10 تومان...گفتم نه...فروشنده گفت چهار بسته ده تومان...گفتم باشه...
زیر لب می گویم بیچاره فروشنده...هیچ وقت دلم نمی خواهد چانه بزنم...
لحظه به لحظه دارد به ساعت 12 نزدیک می شود...
برادر می گوید در این سه دقیقه کاری نمی توانی کنی...می گویم چرا...فقط می خواهم پست بگذارم...دیر می کنم...و قرار می شود جریمه ی دقایق از دست رفته دوبل حساب شود...
و چه خالی است جای خدا در این لحظات...

                                                                                                               یا علی مددی....

 

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ خرداد ۸۹ ، ۱۲:۰۲
مانا
بسم الله الرحمن الرحیم...
ب.ی.ش.ا
این روز ها خودم را گم کرده ام... تنها ولم کردی و گذاشتی ام به امان خودم ! ...

........................................................

اول شخص : نمی دونی چه حالی پیدا کردم؟ وقتی بهم گفت عصرا این جا خلوته می تونی بیای همین جا درس بخونی...دست و پام داشت می لرزید...
دوم شخص : باورم نمی شه...آخه نمی دونی چطور باهامون برخورد کرد...سرشم بالا نیاورد...انقدر با حجب و حیا بود فکر کردیم حالو جلومون نشسته...

*.سوم شخص غائب : یکی از اعضای کمیته انضباطی دانشگاه اصفهان...

*.سمتشو نمی گم چون ممکنه این ماجرا فقط ۱ درصد اشتباه باشه و خدای نکرده آبروی کسی ضایع بشه !

*.حالو: مزارش در تخت فولاده اصفهانه...از دوستان ! امام زمان (سلام الله علیه) بودند...

                                                                                                            یا علی مددی...

 

 

۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ خرداد ۸۹ ، ۱۴:۲۲
مانا

بسم الله الرحمن الرحیم...
ب.ی.ش.ا
دیدی که چقدر چشم به راه دوختم و اشک ریختم تا بیایی و دستانم را بگیری و مرا که ماتم زده است با خودت بکشی و ببری...اما نیامدی...

........................................................


*.بی عشق خمینی نتوان عاشق مهدی شد...السلام علیک یا روح الله ایها العبد الصالح...


*.امام خامنه ای خمینی دیگر است...ولایتش ولایت حیدر است...


*.خدایا شکرت...دوستی که می خواستم رو برام رسوندی...و چه غیر منتظره رسوندی...

*.خوشم اومد...کیف کردم...مردم ما حضرت امام سلام الله علیه رو برای خدا می خواهند...نواده ی او را همین طور...اگر در راه خدا نباشد...طردش می کنند...مثل امروز...


*.خدا هیچ مومنی رو این طور خار و ذلیل نکنه...


                                                                                           یا علی مددی...

 

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ خرداد ۸۹ ، ۱۹:۲۸
مانا
بسم الله الرحمن الرحیم
ب.ی.ش.ا
دیگر عادت کرده ام به دست درازی....به حرمت شکنی...خب چه کنم مادر یاس ها ! ... مهر بی کران شما این جسارت را به من داده...که همیشه آغوش شما را برای خود باز می بینم...که هر وقت دل شما را می شکنم جایی جز آغوشتان نمی یابم تا زار بزنم...که کسی جز شما را نمی شناسم که قدر اشک هایم را بداند...مادر یاس ها...
امام صادق (سلام الله علیه ) می فرمایند : مَن اَدرکَ فاطمهَ حَقَّ مَعرِفَتِها فَقَد اَدرَکَ لَیلَه القَدر...
شب قدر یک مقام است نه یک شب تقویمی...در آن شب ملائکه و روح نازل می شوند و کسی که مفتخر به نزول ملائکه روح بر قلبش شد دیگر زمینی نیست و جنبه های معنوی وجودش با حقایق عالیه ی هستی ارتباط پیدا کرده است...پس همه ی آن برکاتی که در شب قدر برای روح انسان به وجود می آید و به اندازه ی یک عمر او را متعالی می کند با درک و شناخت فاطمه زهرا سلام الله علیها به دست می آید...


(به نقل از کتاب مقام لیله القدری فاطمه سلام الله علیها از استاد اصغر طاهرزاده )

........................................................

*.دلم فاطمیه را فراموش نکرده است

                                                                          یا علی مددی...

 

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ خرداد ۸۹ ، ۱۵:۲۸
مانا
بسم الله الرحمن الرحیم

ب.ی.ش.ا


-الو...
-کدوم گوری هستی؟...این گوشی لامصبو واسه چی خریدی؟هیچو وقت جواب نمی دی...بی شعور!
-من حوصله ی خودمم ندارم چه برسه به این که به فکر یکی دیگه باشم...
-زهرا! دارم دیوونه می شم...چی کار کنم؟ چرا قبول نشدم؟ (با گریه)
-خب چرا می خواستی قبول بشی؟ (با خونسردی)
-چون خیلی خونده بودم...من از این زندگی خسته شدم...اگه قبول می شدم آدم می شدم...
-تو بهتر صلاحتو می دونی یا خدا؟
-بازم حرف صلاحو پیش آوردی؟ چرا همیشه خدا صلاحاشو می کوبه تو سر من؟ ! من می خواستم آدم بشم که دیگه نمی شه...
-آدم بشی؟ بری علم رو علم جمع کنی که آدم بشی؟ تو الآن داری به مادرت خدمت می کنی...به اون چیزایی که می دونی عمل کن !...ببین الان نمی تونم حرف بزنم بعدا سر فرصت بهت زنگ  می زنم...
-سر فرصت؟ تو هیچ وقت برای من فرصت نداشتی...همیشه برام وقت تعیین کردی...تا التماست نکردم بهم زنگ نزدی...تا تو اصفهانی می گی برم خونه حتما باهات حرف می زنم...الآنم که خونه ای گشت و گذاراتو می کنی به من که می رسه وقت نداری...باشه برو...هیچ وقت دوستم نداشتی و برام ارزش قائل نبودی...
-نمی تونم...باور کن نمی تونم...
-خداحافظ...

........................................................
*.می دونم...خیلی بی رحمم...
*.هنوز اون فرصت دست نداده که بهش زنگ بزنم...
*.دیگه می خوام تمومش کنم...بهش می خوام بگم من اونی که تو می خوای نیستم...تو دنبال یه آدم دل سوز و مهربون و با محبت می گردی که تمام محبت هاشو به پات بریزه... من اهلش نیستم... من یه آدم خودخواهم که به کسی جز خودش فکر نمی کنه...
*.خیلی دوست دارم که تو دردانه های تسبیح سهیم باشم...تا چه بطلبند...
*.روز مادر همیشه برام جز تلخ ترین روزها بوده !

                                                                                                         یا علی مددی...


 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ خرداد ۸۹ ، ۱۲:۰۷
مانا
بسم الله الرحمن الرحیم...
ب.ی.ش.ا

خیلی دلتنگتم....

........................................................

*.به قول دوستان وبلاگ نویس
پیش نوشت: به نظر بنده هر کسی حق داره نظر خودش رو در مورد فیلمی که براش وقت صرف کرده بگه...
همیشه دنبال یک فیلم یا کتابی بودم و هستم که به من اون صحنه هایی از زندگی رو که دنبالشون می گردم نشون بدن اما تا به حال موفق نشدم پیدا کنم...

به این امید به دیدن فیلم طلا و مس رفتم اما باز هم یافت می نشد...

و اینم گوشه ای از نکات و سوالاتی که در ذهنم حلاجی کردم...
چرا دوست سید که علاقه ی چندانی به طلبگی هم نداشت و به خاطر پدرش طلبه شده بود و از سر عشق نیومده بود طلبه ی خوش مشرب و خوش برخورد بود؟ اما خود سید شخصیتی دست و پا چلفتی و منزوی و شخلته ای داشت...
زندگی طلبگی که به تصویر کشیده بود فکر می کنم مال زندگی متداول بین طلاب در چندین سال پیش بوده باشه...در واقع من خودم ذهنیتی که از زندگی طلبه ها دارم به این صورت نیست...حتی طلبه هایی که باهاشون سر و کار داشتم و دارم و تعدادشون هم کم نیست به این صورت نبوده...
آرزو کردم کاش سید وقتی که خانم پرستار اومد خونه اش این حکم شرع رو که جایز نیست دو نا محرم تنها در یک مکان باشند رو به زیبایی انجام می داد نه به اون صورتی که در فیلم به تصویر کشیده شد...
از اون صحنه ای که پرده ها کشیده شدند تا برای امیر علی آهنگ پخش بشه و نی نای نای ! بکنن...احساس بدی پیدا کردم...من رو یاد اشخاص ریا کار و روحانی نماهایی که زیر زمینی هر کاری که دلشون می خواد انجام می دهند انداخت...البته شخصیت سید خیلی پاک تر از این تصوری بود که من به ذهنم راه دادم...
برام جالب و خوشایند بود وقتی که سید می خواست لباس امیرعلی رو عوض کنه عاطفه رفت و گفت مامانم گفته وقتی لباسش عوض می شه من نباشم...دستوری که به فراموشی سپرده شده و خیلی هم اهمیت داره...
وقتی دوست سید به سید گفت (مضمونا) تا تو تو ماشینی مشتری گیر ما نمی آد از خودم پرسیدم دیگه چرا طلبه ها هم خودشونو قبول ندارن...
با وجود فداکاری هایی که سید در خانواده انجام داد اما به نظر بنده رابطه ی بین سید و زهرا سادات انقدر پخته شده نشون داده نشده بود که بتونم از پرستار انتظار داشته باشم که تحت تاثیر این رابطه قرار گرفته باشه...
و در آخر اگر صحبت های آخر استاد اخلاق پخش نمی شد به این نتیجه می رسیدم که هیچ درسی از فیلم نگرفتم

در واقع این صحبت ها مثل یک رشته ای بود که رفتارهای سید رو برام دانه دانه در کنار هم قرار داد و تونستم ازشون به این نتیجه برسم که اتفاقاتی که برای سید افتاد باعث شد سید به این سمت برده بشه که

بشوی اوراق اگر هم درس مایی

که علم عشق در دفتر نباشد


در آخر هم متاسفم که نتونستم زیبایی هایی که می بایستی از این فیلم بگیرم رو نگرفتم...

*.راستی ! سید که داشت تو خیابون با تلفن کارتی حرف می زد...یادش رفته بود با خودش کارت اعتباری ببره !!!

اصلاحیه :
دلم سوخت...برای پاکی و زلالی و صفای سید...برای نگاه های معنادارش که انگار دنبال یک چیز غریب می گشتند...گریه ام گرفت و پشیمان از این که این چنین بیرحمانه تونستم به سید و قصه اش نگاه کنم...ازش ممنونم که من رو لحظاتی به حال و هوای پاک چشمانش برد...

حالا فهمیدم که این جمله یعنی چی...

"آن روز که فیلم عاشقانه را از دید یک منتقد بررسی کردم و بجای اشک ریختن برای دختر ِ انتظارش از گره گشایی داستان و بازی نچسب ِ نقش سوم مردش اشکال گرفتم رفتی"

به نقل از وبلاگ مسیح کوچک

                                                                                                       یا علی مددی...

 

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ خرداد ۸۹ ، ۱۶:۵۲
مانا

بسم الله الرحمن الرحیم
ب.ی.ش.ا
بعضی وقت ها دوست دارم دوست داشته باشم تا این که عاشقت باشم...


نقل قول :
بیمارستان امام خمینی (رضوان الله تعالی علیه)...بخش بستری کودکان...
چشمان نگران معصومی که خیره مانده اند به چهره های پر از دلهره و اضطراب مادرانشان...
چند نفر مسئول وارد بخش می شوند...دست هاشان پر از کارتونهایی است از هدایایی جهت نشاندن خنده بر لب های  فرشته ها...
کارتون ها جهت پخش تحویل پرستاران داده می شوند...
ساعتی بعد...
چشمانی که منتظر مانده اند... و پرستارانی که با دستانی پر به خانه برمی گردند...*

........................................................
*.هر کاری کردم نتونستم نفرینشون نکنم

*.بعد از کمی چرخ خوردن دور درخت حرکت کردیم سمت محله ی خانه های قدیمی...
خیابانی خلوت...درخت های  اکالیپتوس...حیف که نشد...بماند...
کوچه باغ ها کم کم داشتن پیدا می شدن...
شاخه های درخت انار که از دیوار ها به سمت کوچه آویخته بودند...
چشم نواز بود...
رسیدیم به محله
و من با چشمانی سرشار از اشتیاق و التماس نگاهشون می کردم
چشمام شوق داشتند که دارن خونه هایی رو می بینن که دل می دونه چه خبره تووشون...و التماس می کردند که این دل تشنه است...تشنه ی صفایی که در این خانه هاست...
خدا رو شکر که م.ا همراهم بود...بهترین راهنمایی که می تونست کنارم باشه چون او هم درد داشت...درد اسیر بودن و غوطه خوردن در مدرنیته...درد  عطش...
و چه خوب برام داشت این درد رو شرح می داد...
سعی می کردم جوری نگاهشون کنم که تا مدت ها در ذهنم ماندگار باشن...
واااای خدای من درهای قدیمی با کلون مردانه و زنانه...انقدر ذوق زده شدم که جلوی هر خونه ای که می رسیدیم و کلون مردانه و زنانه داشت من به صدا در می آوردم...اول کلون مرادنه...بعد کلون زنانه...
رفتیم داخل یکی از خونه ها من عاشق هشتی و اندرونی ورودی خونه های قدیمی ام...اون جا که یه دالان دراز شروع می شه و ختم می شه به حیاط...حیاطی که دور تا دورشو اتاق هایی با در و پنجره های معرق کاری شده گرفتند...
چند چیز توجه منو به خودشون جلب کرد...
بادگیر هایی که خونه های اعیون نشین داشتند حتی یکیش بادگیر دو طبقه داشت...تنها بادگیری در جهان که به صورت دو طبقه ساخته شده...


بادگیر در ساختمان ها برای این بوده که بادی که تقریبا دائما در منطقه جریان داره به صورتی منتقل می کرده به داخل ساختمان که هوا رو خنک می کرده مخصوصا وقتی رفتیم ایستادیم زیر دریچه های بادگیر...
اگر فیزیکو درست و حسابی خونده بودم می تونستم ته و توی عملکرد این بادگیرا رو دربیارم...
مسئله ی دیگه که متوجه شدیم این بود اگرشخص غریبه ای وارد خونه می شد قطعا گم می شد مخصوصا اگر از پشت بام می خواست این کارو بکنه...این خونه هایی که دیدیم مربوط به عصر قاجار بوده...نمی دونم در عصر صفویه که من عاشقشم و بناهاش رو کاملا قبول دارم و معتقدم روح معنوی و الهی و فسلفه ی خاصی در نحوه ی ساختمان عمارات وجود داشته هم این طوری بوده یا این خان های مربوط به عصر قاجار که اکثرا ظالم بودند و سر و سری داشتند خانه ها رو این طور ساختند...
مسئله ی دیگه وجود اتاق ها و گوشه های خلوتی در کنار اتاق های خانه بود...چه قدر مناسب بود برای کسانی که تشنه ی پیدا کردن کنج خلوتی برای تفکر و عبادت و ... هستند...
موضوع دیگه مسئله ی پله ها بودند...حتی باغچه ها هم پله داشتند...
اتاق های بالایی با پله هایی که پیچ داشتند به حیاط راه داشتند... م.ا می گفت: به نظر من وجود پیچ در پله ها موقع بالا رفتن به دلیل وجود غیرتی بود که داشتند چون اگر کسی از پله ها بره بالا بعد از چندین پله می پیچه و از دید شخصی که از دور داره نگاه می کنه پنهان می شه...
نکته ی دیگه ای که کشف شد البته با دادن خسارت این بود که وقتی از پله ها بالا می رفتیم در محل پیچ سقف پله ها پایین می آمد و باید سر رو خم می کردیم...من چند باری سرم رو خم نکردم و سرم به شدت به طاق خورد طوری که تکون جمجمه خودم رو حس کردم...ازاون به بعد هر جا که وارد راه پله ی می شدیم می گفتم خم شدن یادت نرده...جالب این بود که موقع بالا رفتن خم شدن لازم بود اما موقع پایین اومدن نیازی به خم شدن نبود...
و این من رو به این نکته متذکر شد که با خم شدن به درگاه خدا و فقیر درگاه حق بودن می شه متعالی شد...که مطمئنم فلسفه ی این نوع ساختن هم همین بوده...
در بعضی  پیچ و خم های خانه، اتاق های تنگ و تاریکی بود که وحشت آورد بود حتی بعضی هاش سقفش بسیار کوتاه یا بسیار بلند بود...
اما من که در اثر جو گرفتگی شجاعتی پیدا کرده بودم با شوق و ذوق به بررسی و کندو کاو معماری این اتاق ها می پرداختم و م.ا هم از اشاره ی نکات پر بهای من در مورد سکونت اجنه در این مکان های تنگ و تاریک در امان نبود...
کم کم بازدیدمون تموم شد... و نصیب من کلی ذوق از دیدن محل هایی که من رو یاد زلالی و صفای زندگی معنوی گذشته انداخت... و کلی حسرت از شرایط امروزه ی زندگی...زندگی که روحش سرشار از روح تمدن کفر آمیز و ظلمانی و تاریک مدرنیته شده...

                                                                                                        یا علی مددی...


 

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ خرداد ۸۹ ، ۱۴:۱۹
مانا
بسم الله الرحمن الرحیم
ب.ی.ش.ا

می دانی؟

برق قطرات لرزان آب که روی شیارهای محاسن خرمایی ات می لغزند چشمانم را گرفته...

وقتی مسیر پر پیچ و خم ناودان های نور را طی می کنند و به آخر می رسند... آرزو می کنم ای کاش این چکه های مقدس روی کویر تشنه ی دلم بنشینند...

                                                                                                   یا علی مددی...

........................................................

*.چند ماه پیش با یکی از دوستام م.ا * داشتیم در مورد فرهنگ غنی سنتمیمون و این که فرهنگ مدرنیته چه بلایی سر اون آورده بود بحث می کردیم... م.ا شروع کرد از شهرش "ابر کوه" و فرهنگ و بافت قدیمی اونجا تعریف کردن و من رو در لذتی ناشی از وجود چنین بینش و معرفتی در نخوه ی زندگی مردمان اون زمان قرار داد...
 ازم خواست یه موقعی برم شهرشون تا از نزدیک برام نشون بده منم از خدا خواسته قبول کردم....
بالاخره چهارشنه روز موعود فرا رسید...
اول که ساعت ۴۵/۱۴ عظم سفر کردیم برای اتوبوس ساعت 15 ... البته این تدبیر م.ا بود من محتاط تر از این حرف ها هستم لا اقل به خاطر بابای نازنینم که همیشه بهم توصیه می کنند" دختر گلم اگه دیر برسی و جا بمونی چی کار می خوای بکنی"

و منم همیشه تو دلم می گم : نگران نباشید هیچ وقت جا نمی مونم...
ساعت 15 رسیدیم ترمینال...اتوبوسی که همیشه همین ساعت حرکت می کرد این دفعه خراب شده بود و بایستی تا ساعت ۳۰/۱۶ صبر می کردیم تا اگر اتوبوس جا داشت راهی بشیم...من از ناراحت شدم که چرا قراره۵/۱ساعت از وقت گران بهام هدر بره (نیست خیلی دقیق قدر لحظه لحظه ی وقتم رو می دونم ) به خودم گفتم

- ببین! زهرا سفر تو از ساعت ۴۵/۱۴ دقیقه شروع شده و ممکنه چندین شبانه روز هم طول بکشه ! تو آگاهانه این همه وقت صرف سفرت کردی پس لزومی نداره برای خودت لحظاتت رو تلخ بکنی و الان که بیکاری کلی کار می تونی بکنی ... مثلا کتاب بخونی...قرآن...ذکر بگی...تفکر کنی...سخنرانی گوش بدی...آهنگ...

 جالب این بود که تونستم همه ی این کار ها رو در این مدت نسبتا کم انجام بدم که مطمئنم اگر خوابگاه بودم وقتم این همه برکت نداشت...
فکر می کردم راه نزدیکه و دو ساعته می رسیم اما کاشف به عمل اومد ظاهرا سفری چهار ساعته در پیش هست... با این حساب نماز اول وقت هم از دست می رفت... که رفت...
خلاصه سوار اتوبوس بنز شدیم ...برام جالب بود که صندلی هاش راحت تر از اتوبوسای ولوو بود...تنها عیبش برای بقیه این بود که کولر نداشت و گرم بود...اما من که گرمایی نیستم اتفاقا از گرما لذت هم می برم !...
در قسمت عقب اتوبوس گروهی مختلط از بانوان و آقایان محترمی بودند که می زدند و می رقصیدند... الحمدلله رب العالمین در این مواقع سخنرانی های پرمغز حاج آقا پناهیانه که من رو از سر و صدای بیرون در امان نگه می داره.. .م.ا هم داشت کتاب "طوفان دیگری در راه است" "سید مهدی شجاعی" رو می خوند...انقدر در عمق کتاب فرو رفته بود که در طول این چهار ساعت فقط تنها جملاتی که بین ما رد و بدل شد مربوط به لحظه ای بود که از یک پیچ جاده رد می شدیم و قلعه ای قدیمی رو نشونم داد...
تمام سخنرانی ها و دعاها و هر چی که فکرشو می کردم می تونه گوش منو حفظ بکنه ته کشید اما هنوز صدای ساز و دهل! به گوش می رسید...
فکر کنم بهترین راه حل این باشه که روی تمرکز خودم کار کنم و بتونم اون جایی که خودم می خوام ببرمش...
ساعت 21 است ...رسیدیم... م.ا از قبل بهم اطلاع داد که خواهرزاده اشم می آد که خیلی زیاد به اون وابسته است و اصلا ازش جدا نمی شه...توصیه های اکید کرد که بهش رو ندم وگر نه در دامش گیر خواهم افتاد ! ..پیش خودم گفتم نه بابا کی حوصله ی بچه رو داره...
اصلا فکر نمی کردم خواهرزاده اش "امیرحسین" به این شیطونی باشه بیچاره م.ا رو چسبیده بود و ول نمی کرد و همه اشم منو سوال پیچ می کرد...

من از همون اول بهش رو ندادم حساب کار دستش اومد...
بعد از استراحت و نماز و شام... که بیکار شدیم امیر حسین داشت یکی از کارتون های مزخرف و بی خود خارجی رو نگاه می کرد منم که داشتم می دیدم حرص می خوردم و به م.ا می گفتم می بینی دارن چه بلایی سر بچه ها می آرن؟ ...
بعد از کلی بحث کردن به این نتیچه رسیدیم که تخیل گرایی که در این نوع کارتون ها به صورت وحشتناک زیادی وجود داره کودک رو اسیر دنیای خیالات و اوهام می کنه...خیالاتی که تازه یک عارف بعد از کلی جون کندن! و رسیدن به مقام برزخی با اون ها مواجه می شه و باید پشت سرشون بذاره...

بحث که تموم شد...وقت خواب رسید...به به این پشه های نازنین من رو یاد چهار پنج سال پیش انداختند که هر شب قبل از خواب داداشم با مهارت خاصی مراسم پشه کشون رو اجرا می کرد !...
و چه زود صبح شد ! ...
بعد از نماز صبح م.ا برنامه اشو گفت
-ببین زهراجون دو حالت داره می خوای بخوابیم و یکی دو ساعت دیگه راه بیوفتیم یا این که الان راه بیوفتیم البته این دو حالت مثل همه فقط تفاوتشون اینکه اگه بخوابیم امیر حسین بیدار می شه و باهامون می آد...
منم به سرعت گفتم که زود بریم بهتره...
-ایول می دونستم که از بچه خوشت نمی آد
راه افتادیم...اولش برام سخت بود...فکر می کردم سفر بی خودی رو امدم و داشتم به خودم تلقین مثبت می دادم
-زهرا ببین این تویی که می تونی این سفرو برای خودت شیرین یا تلخ کنی پس با ذهنیت مثبت جلو برو...قطعا زیبایی های پیام خداوند رو در این سفر درک خواهی کرد...
در همین فکرا بودم که یهو م.ا بهم گفت
-اینم سرو 5 هزار ساله ی ما

سرو ابرکوه


من دهنم باز موند (واکنشی که موقع تعجب کردن بهم دست می ده )
خیلی ذوق زده شدم...
چقدر درخت با ابهتی بود
واقعا حس می کردم که موجودی جان دار و با روح در برابرمه...
داشتن بهش آب می دادن و دورش برکه ای از آب رو احاطه کرده بود...نتونستم برم کنارش و دستی بکشم به تنه ی درخت و بگم : بابا ! ایول...دست مریزاد به خدای تو...
م.ا می گفت تا 8000 سال هم عمرشو تخمین می زنن و گفته می شه که حضرت نوح سلام الله علیه یا پسرشون این درخت رو کاشته..
دوست داشتم بشینم مقابلش و باهاش حرف بزنم...
بهش به دید جلوه ی اسم حی خدا نگاه کنم...یا حی...
چقدر نگاه های مهربان و با تمانینه ی خاصش رو حس می کردم
گفتم: م.ا ! به این می گن درخت...
گفت: فکرشو بکن چقدر موجود دارن ازش روزی می خورن...
دیگه اون روحیه ی نا امیدی و بی ذوقی از وجودم رخت بسته بود...
و می رفت که بقیه ی ماجرا ها اتفاق بیوفته...

*.فکر کردم دوستم شاید راضی نباشه اسمشو ببرم بهش تخفیف دادم...

 

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ خرداد ۸۹ ، ۱۱:۴۱
مانا