و عبور باید کرد...

بایگانی

۲ مطلب در بهمن ۱۳۹۶ ثبت شده است

جشنواره ی فیلم فجر که شروع می شود؛ من و همسرم بلیط یکی دو عدد از فیلم ها را می گیریم تا از جرگه ی تماشاکنندگان فیم در فضای خاص جشنواره بیرون نباشیم.  قرار ما با همسر روز یکشنبه ساعت هقت شب سینما ونوس است. می دانم سینما کجاست، اما محض احتیاط وقتی که بیرون رفتم جایش را دوباره شناسایی می کنم و کنارش یک مغازه ی گل و گیاهی هم می بینم. یادم می آید قبلاً هم چندین بار دیده بودم و همیشه خواسته بودم که داخلش را ببینم. شنبه شب به همسر می گویم که من کمی زودتر می روم تا به مغازه هم سری بزنم. روز یکشنبه می رسد با خودم این طور برنامه می ریزم که نیم ساعت مانده به شروع فیلم آن جا باشم پس بایستی ساعت شش راه بیفتم. اما طبق معمول دیر می کنم و بی خیال رفتن به مغازه ی گل و گیاه می شوم. تصمیم می گیرم ساعت شش و نیم راه بیفتم تا سر ساعت هفت آن جا باشم. از قضا ساعت شش و بیست دقیقه یکی از دوستانم که مدت ها بود با او تماس تلفنی نداشتم تماس گرفت اما چون ترسیدم دیر شود جواب ندادم و آماده شدم تا از خانه بیرون بروم. همین که خواستم از خانه خارج شوم دوباره زنگ زد. صلاح ندیدم که جواب ندهم. وقتی هم زنگ می زند، صحبتمان تا یکی دو ساعتی طول می کشد. با عجله از خانه خارج شدم و انتظار داشتم وقتی صدای آسانسور را که شنید، صحبتش را کوتاه کند و خداحافظی کند اما همچنان ادامه می داد. با عجله از خیابان عبور کردم و منتظر تاکسی شدم. قرار بود قبل از حرکت از عابر بانک پول بردارم اما چون دیرم شده بود منصرف می شوم. پول کیفم را از کیفم برداشتم تا ببینم اصلاً آیا پولی در کیفم هست یا نه. شکر خدا دو هزار تومانی که جوابگوی کرایه ی این مسیر باشد را داشتم. یک تاکسی سر رسید. سوار شدم و من که با یک دست گوشی را نگه داشته بودم و در دست دیگرم کیف پولم بود تا خواستم در تاکسی را ببندم کیف پولم از دستم افتاد. داد زدم آقا کیف پولم افتاد کیف پولم افتاد تاکسی که چند متری جلوتر حرکت کرده بود نگه داشت من پیاده شدم و دوان دوان کیف پولم را برداشتم و برگشتم سوار تاکسی شدم. خدا را هم شکر کردم که اتفاقی نیفتاد و احیاناً ماشینی از رویش رد نشد تا همه ی کارت های بانکی ام بشکند و مدتی هم معطل گرفتن کارهای جدید بشوم. وقتی در تاکسی نشستم گوشی را که در دستم مشت کرده بودم نگاه کردم با کمال تعجب قطع نشده بود. انتظار داشتم بعد از حدود چند ده ثانیه معطلی دوستم گوشی را قطع کرده باشد اما الو که گفتم گفت سوار تاکسی هستی؟ گفتم بله و صحبت هایش را ادامه داد!. هوا کاملاً تاریک بود و من که در تاریکی نیاز به دقت زیادی دارم تا اطراف را ببینم از یک طرف به صحبت های دوستم گوش می کردم و از طرفی اطراف خیابان را نگاه می کردم تا هر موقع به سینما رسیدم از تاکسی پیاده بشوم. وای خدای من این را کم داشتم. گرماگرم صحبت با دوستم گوشی ام زنگ زد. همسرم پشت خط بود. من که وقتی بخواهم چند کار را به طور هم زمان با هم انجام بدهم گیج می شوم نمی توانستم به دوستم بگویم چند لحظه گوشی تا به تماس همسرم جواب بدهم همین طور که خیابان را می پاییدم و حتی استرس این را داشتم که نکند سینما را رد کرده باشم به صحبت های دوستم گوش می دادم و از طرفی صدای گوشی دومم را قطع می کردم که همسر پشت سر هم زنگ می زد. تا بالاخره یک پیامی برایش فرستادم که من در راه هستم و با دوستم تلفنی حرف می زنم. اما تماس ها همچنان ادامه داشت. پیامی را فرستاده بود که من مهم هستم یا دوستت نگرانت شدم؟!. حالا من را کارد می زدی خونم در نمی آمد. دیگر نمی فهمیدم دوستم چه حرف هایی را می زد فقط در جوابش بله می گفتم تا این که تابلوی سینما را از دور دیدم و از تاکسی پیاده شدم و من که خونم به جوش آمده بود بلافاصله به دوستم گفتم الآن کاری برایم پیش آمده است بعداً حرف هایمان را ادامه می دهیم و به تندی از خیابان پر از ماشین رد شدم و خود را به همسر کلافه ام رساندم. گفتم مگر بوق اشغال را نمی شنیدی دوباره تماس می گرفتی؟ گفت بوق آزاد می خورد و متوجه نشدم با دوستت صحبت می کنی. می توانستی چند لحظه قطع کنی جواب من را بدهی دوباره با او صحبت کنی. من به خاطر این که می خواستی از مغازه ی گل و گیاه دیدن کنی زودتر آمده بودم و منتظرت بودم. من هم تا این را شنیدم به قدری عصبی شدم که می خواستم هر چقدر که می توانم به او غر بزنم اما از پله ها که رفتیم آن قدر آن جا شلوغ بود و همه در حال رفت و آمد بودند تا به موقع به اکران فیلم برسند که ترجیح دادم همه چیز را به باد فراموشی بسپارم و با خیال راحت فیلم را تماشا کنم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ بهمن ۹۶ ، ۰۹:۴۹
مانا

کلاس نویسندگی را که ثبت نام می کنم روزشماری می کنم تا اولین جلسه اش سر برسد. مدت زیادی است که منتظر هستم تا اصول نویسندگی را یاد بگیرم که بتوانم خوب بنویسم. در اولین جلسه استاد از ما می خواهد سعی کنیم هر روز یک متنی را بنویسیم و در گروهی که برای فعالیت های کلاس تشکیل می شود قرار دهیم. شب آن روزی که جلسه ی اول سپری شده است گروه تشکیل می شود و یکی از بچه های کلاس سریعاً متن خود را نوشته و ارسال می کند. کم کم بقیه ی دوستان هم نوشته های خود را در گروه می گذارند. اما من هنوز نتوانسته ام مطلبی بنویسم. هر روز گروه را چک می کنم و متن های دوستان را می بینم. تصمیم داشته باشی هر روز یک متن بنویسی کجا و این که هنوز چیزی ننوشته ای کجا. بالاخره دل را به دریا می زنم و پشت لپ تاپ می نشینم تا دیر نشده من هم متنی نوشته و ارسال کنم اما نمی شود. موضوعاتی از ذهنم می گذرد که مربوط به احساسات و زندگی شخصی ام هستند و آن ها را دوست ندارم بر قلم بیاورم. حواسم به صحبت استادم است که می گفت در نوشتن بی پروا باشید و به قضاوت دیگران اهمیت ندهید. اما نمی دانم چرا نمی توانم بی پروا باشم. بلند می شوم قدم می زنم و کمی فکر می کنم تا علتش را پیدا کنم. شاید علتش این باشد که هر زمانی موضوعی به ذهنم رسیده است ننوشته ام چون نخواسته ام دیگران از ذهنیات من مطلع شوند و سبب شده است تا ذهنم قفل شود. شاید علتش این شبکه های مجازی باشد که دوست و آشنا و فامیل صفحه ات را دنبال می کنند و تو نمی توانی هر چیزی را که می خواهی بنویسی. شاید علتش این باشد که ترسیده ای تأثیر بدی روی دیگران بگذاری یا این که تخصصی در آن موضوعی که می خواهی بنویسی نداری. بارها به صفحات و وبلاگ های دیگران رفته ای و دیده ای که چقدر متن های طولانی و جذابی می نویسند و دلت خواسته که تو هم بنویسی اما در همه ی این ننوشتن ها فراموشت شده که چه خواسته ای داشتی و حتی به این هم فکر نکرده ای که در جایی که کسی از آن با خبر نباشد برای خود خودت بنویسی. به این ها که فکر می کنم می بینم در طول این مدت خودسانسوری شدیدی کرده ام اما برای به دست آوردن مهارت در نوشتن با این مسئله را کنار بگذارم. باید شروع کنم به نوشتن حتی شده بنویسم که چرا نمی نویسم.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ بهمن ۹۶ ، ۱۳:۲۷
مانا