و عبور باید کرد...

بایگانی

۹ مطلب در تیر ۱۳۹۲ ثبت شده است

در کل آدم حسودی هستم...

کسی رو هم که با زبونش اذیتم می کنه و بهم زخم زبون می زنه به روی خودش نمی آرم اما نمی تونم ببخشمش...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ تیر ۹۲ ، ۲۰:۳۰
مانا

همسایه ی طبقه ی پایینیمون این عکس رو زده کنار در ورودیشون...

هر موقع می رم بیرون موقع برگشتن که چشمم می افته بهش و دلم می لرزه دوست دارم زیر لبم زمزمه کنم

صلی الله علیک یا علی بن موسی الرضا المرتضی

۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ تیر ۹۲ ، ۲۰:۲۷
مانا
از وقتی دارم می رم برای آموزش یک کاری تهران سرم خیلی گرم شده...مجبورم هر روز صبح شش و نیم هفت صبح پاشم یا خودم برم و یا بابا لطف کنه و من رو برسونه...روزهای زوج چون ساعت سه بعد از ظهر کلاس زبان دارم مجبورم کلاس توی تهرانم رو نصفه نیمه ساعت یک ظهر رها کنم تا به کلاس زبانم برسم اما روزهای فرد تا عصر می تونم تهران باشم بعدش خسته و کوفته میام خونه و به زور تا ساعت 12 دووم میارم و نماز عشام رو در حالت خواب آلودگی می خونم و می خوابم و به همین منوال روزها پیش می رن...امروز وقتی داشتم از ماشین بابا پیاده می شدم بابام لطف کرد و دستش رو توی جیبش کرد و من هم فکر کردم مثل روزهای قبل می خواد پول زیادی بهم بده اما وقتی دیدم که فقط هزار تومانی داد توی دلم گفتم فقط همین؟ بعدش ناراحت و پشیمون شدم و خدا رو شکر کردم و با خودم گفتم خدا قطعا یه جایی بهت ثابت خواهد کرد که هزار تومان هم رزق خداست و تو بهش محتاجی...سوار مترو شدم و طبق معمول فروشنده های داخل مترو وسوسه کنان ظاهر شدند دو تا جنسی رو خریدم که ده هزار تومان شد کیفم رو که گشتم دیدم فقط نه تومان دارم...به فروشنده گفتم هزار تومان تخفیف بدید گفت نمی شه گفتم من فقط نه هزار تومان دارم اگر قبول می کنید که دو تا رو بردارم اگر هم نه که یکی رو برمی دارم که گفت ایرادی نداره بردار اما اگر من رو دوباره تو مترو دیدی بهم هزار تومان رو بده اما اگر هم ندیدی که حلاله...جیبم خالی خالی شد با خودم گفتم یادم باشه واسه برگشتن از عابر بانک پول بردارم...کارم تا ساعت شیش طول کشید خسته و کوفته اومدم ایستگاه مترو میدان آزادی و از اون جا هم سوار اتوبوس های کرج شدم...چند دیقه بعد از راه افتادنش یهویی یادم افتاد که من که پول ندارم...یه دفعه انگار یه سطل آب سرد ریختن رو سرم...با خودم گفتم خدا بزرگه شاید مسافر ها زیاد بودن موقع پیاده شدن زودی پیاده می شم تا راننده نفهمه و بعدا می آم کرایه ی 700 تومانیش رو می دم...اما دیدم در عقب رو موقع پیاده شدن باز نمی کنه...گفتم یا چهارده معصوم شما خودتون یه کاریش بکنید یه دفعه به ذهنم رسید که زنگ بزنم به داداشم بگم بیاد همون ایستگاهی که من پیاده می شم و پولم رو حساب بکنه که خدا رو شکر همین کارو کردم و داداش قبول کرد و راه افتاد که بیاد...پشت تلفن می گفت زهرا اگه بابا بفهمه که بدون پول موندی بیرون خیلی عصبانی می شه این چه وضعشه چند بار این اتفاق واست تکرار شده و چرا اهمیت نمی دی منم گفتم تو رو خدا دیگه به بابا نگو...رسیدم به اون ایستگاهی که باید پیاده بشم اومدم پایین دیدم داداشم نیست چند نفر مسافر هم کرایه اشون رو دادند و پیاده شدند و منم که گوشی چینی در پیتم خاموش شده بود و نمی تونستم زنگ بزنم به دادشم و بپرسم کجایی یه کم رفتم جلوتر تا ببینم داداشم کجاس که راننده گفت کجا خانوم به تته پته افتاده بودم اتوبوس معطل وایستاده بود و منم عذاب وجدان گرفته بودم که دارم وقت مسافرا رو می گیرم و این حق الناسه...گوشیم روشن شد و زنگ زدم به داداشم دیدم جلوتر وایستاده دویید اومد و خدا رو شکر کرایه ام رو حساب کرد...و این چنین خدا بعد از معجزه های زیادی که من باب رزق و روزی دادن بهم نشون داده بود باز هم بهم اثبات کرد که هر چیزی از طرف من بهت به عنوان نعمت می رسه شکرش رو به جا بیار و هیچ وقت اعتراض نکن بهش...
محل کاری که می رم جاییه که تقریبا اون هایی که اون جا هستند و همچنین صاحب کاره اصلا اهل نماز و روزه نیستند ماه مبارک راحت نهار درست می کنند می خورند منم برام سخته و اذیت می شم می دونن که من مسافرم و روزه نمی گیرم برای همین نهار رو باید با اون ها بخورم وگرنه زشت می شه از طرفی هم دوست ندارم همراه باشم با کسایی که به خاطر بی اعتقادی نهار می خورن ...خلاصه از این جهت وضعیت سختیه... اما با توجه به عقل خودم به این نتیجه رسیدم که باید برم و اون کار رو یاد بگیرم چون ممکنه انشاء الله به دردم بخوره و منبع درآمد بدون ارتباط با نامحرم و محیط بیرون خوبی می تونه باشه...اما این که اصلا مقید نیستند موقع اذان صدای ضبط ترانه بازه مخصوصا ترانه خوان زن که واقعا رو اعصابمه هر چقدر هم ذکر می گم و سعی می کنم ذهنم رو جایی ببرم که نشنوم نمی شه از طرفی هم این کار باعث شده تا روزه های ماه مبارک رو از دست بدم این هم خودش یک حسرت بزرگیه یا این که شاید اشتباه باشه کار یاد گرفتن توی اون محیط و از غذای اون جا خوردن...نمی دونم...در هر صورت امیدوارم تصمیمی که گرفتم تصمیمی اشتباهی نباشه...اصلا از وقتی رفتم سراغ این کار و کلاس زبان انگار چشم و گوشم باز شده ! چیزهایی رو می بینم و می شنوم که قبلا اصلا تو محیط الحمدالله پاک خانواده و فامیل هام بهش برخورد نکرده بودم...این که مثلا سرکارم مرد که می آد داخل اکثرا بدون حجاب با اون مرده حرف می زنند یا مرده از تو کوچه می آد صاحب ماشینو که بد پارک کرده رو صدا می زنه طرف با همون حجاب لختی می ره دم در...یا در مورد فیلم های شبکه های فارسی ماهواره که صحبت می کنند و خیلی راحت صحنه های از نظر من مشکل دار رو به هم تعریف می کنند...یا توی کلاس زبان سر یه بحثی استادمون ازمون پرسید هیجان انگیز ترین اتفاقی که براتون افتاده بود چی بود ...یکی از دخترا پاشد مثلا به زبان انگلیسی گفت درینکینگ الکحل...من که شنیدم دیگه ماتم برد اصلا تا آخر کلاس نمی فهمیدم استاد چی می گفت صفحه ی اشتباه کتاب رو باز کرده بودم خیره شده بودم به صفحه...خیلی بده آدم با آدم  های  بد (البته ظاهرا )همنشینی کنه چون این طوری هم قبح رفتارهای بد اون ها براش ریخته می شه و هم خودش رو بهتر می دونه و دیگه به فکر اصلاح خودش نمی افته...
ضمنا انشاء الله فردا امتحان میان ترم زبان دارم و صبح هم سرکار آموزشی ام و هنوز نخوندمش!
۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ تیر ۹۲ ، ۲۲:۰۹
مانا

_امروز صبح رفتم تهران قرار بود برم خونه ای و تا بعد از ظهر هم کارم طول می کشید.تشنه ام بود سر کوچه که رسیدم سریع بطری آب رو سر کشیدم بعدش رفتم زنگ در رو که زدم نبودن ! از این غصه ام نشد که چرا این همه راه رو رفتم و نبودن از این ناراحت شدم که چرا روزه ام از دست رفت اگه آب نمی خوردم برمی گشتم و قبل ظهر رسیده بودم خونه و روزه امو می گرفتم...بعد که فکر کردم دیدم غصه خوردن نداره خدا با آدم ها بر حسب نیت هاشون برخورد می کنه من دوست نداشتم روزه بگیرم و نگرفتم همین !

_ماه رمضان برای داداشم خیلی سخت می گذره و بی حال می افته تو خونه.اذان رو گفتن و افطار کرده و خیلی بی حاله دراز کشیده و همه اش پای مامانم رو می بوسه و می گه من که حال ندارم پاشم نماز بخونم پس این عبادت رو انجام می دم.

_آبجی و داداشم بعضی وقت ها نماز جماعت با هم می خونن اما من هیچ وقت نمی تونم باهاشون نماز بخونم چون تا داداشم نیت می کنه مدام خنده ام می گیره شدید و بند هم نمی آد !

_یه دفعه ای یاد دوران بچگیم افتادم. این یادم افتاد که وقتی بچه بودیم کار بابام تهران بود و ما شهرستان زندگی می کردیم دو هفته تهران بود و یه هفته خونه امون همیشه سحر ها می رسید خونه و با سر و صدای بسته و کیسه هایی که دستش بود از خواب بیدار می شدیم و زود می رفتیم بسته ها رو نگاه می کردیم ببینیم بابا کتاب جدید واسمون چی گرفته.بابام همیشه یه عالمه برامون کتاب داستان می گرفت و ما با خوندن اون ها بزرگ می شدیم. هیچ وقت هم از خوندن تکراری داستان هاش خسته نمی شدم از بس جذاب و خوب بودن. حتی یادمه تا چند وقت پیش ها هم می شستم و می خوندمشون و حتی تو عالم بچگی یه مدت اسم کتاب ها رو لیست کرده بودم و پشتشون رو شماره زده بودم و دفتر امانت درست کرده بودم و به بچه های توی کوچه امون امانت می دادم یادش بخیر...

_زندگی بدون شیطان چه راحته !

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ تیر ۹۲ ، ۰۰:۳۹
مانا

دریغ از حتی یک مناجات شعبانیه !

حال و روزم در ماه معظم شعبان

جانی هم باقی نمونده برای روزه گرفتن در ماه مبارک.

ان شاء الله برای کاری روزها مجبورم برم تهران تا حدی خوشحالم که روزه نمی گیرم چون انقدر ضعیف شدم که دیگه بدنم ذخیره ای برای مصرف اضافی در طول روزه نداره.

همیشه ناراحت می شدم از این که ماه مبارک می رسه و من نمی تونستم استفاده ی خوبی ازش ببرم و حسرت می خوردم اما امسال این حس رو ندارم شاید چون این دفعه فرصتی نداشتم که از فضیلت این ماه به گوشم بخوره و من رو دچار حسرت و ناراحتی بکنه

اما همچنان بسیار خوش بینم به رحمت ارحم الراحمین


*.چه شب ها که تا صبح این دل برات تپیده...
*.این دعا را خواهم خواند به نیت حضرت حجت و عزیزی...
اللَّهُمَّ أَدْخِلْ عَلَى أَهْلِ الْقُبُورِ السُّرُورَ اللَّهُمَّ أَغْنِ کُلَّ فَقِیرٍ اللَّهُمَّ أَشْبِعْ کُلَّ جَائِعٍ اللَّهُمَّ اکْسُ کُلَّ عُرْیَانٍ اللَّهُمَّ اقْضِ دَیْنَ کُلِّ مَدِینٍ اللَّهُمَّ فَرِّجْ عَنْ کُلِّ مَکْرُوبٍ اللَّهُمَّ رُدَّ کُلَّ غَرِیبٍ اللَّهُمَّ فُکَّ کُلَّ أَسِیرٍ اللَّهُمَّ أَصْلِحْ کُلَّ فَاسِدٍ مِنْ أُمُورِ الْمُسْلِمِینَ اللَّهُمَّ اشْفِ کُلَّ مَرِیضٍ اللَّهُمَّ سُدَّ فَقْرَنَا بِغِنَاکَ اللَّهُمَّ غَیِّرْ سُوءَ حَالِنَا بِحُسْنِ حَالِکَ اللَّهُمَّ اقْضِ عَنَّا الدَّیْنَ وَ أَغْنِنَا مِنَ الْفَقْرِ إِنَّکَ عَلَى کُلِّ شَیْ‏ءٍ قَدِیرٌ
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ تیر ۹۲ ، ۲۲:۱۶
مانا

مپرس از من چرا در پیله ی مهر تو محبوسم

که عشق از پیله های مرده هم پروانه می سازد*


با قلب من، ای عشق ! کاری کن که باید

کاری که دل بردارم از اما و شاید*


پایان ماجرای دل و عشق روشن است

ای قایق شکسته به دریا خوش آمدی*


خاکیان بالاتر از افلاکیان می ایستند

عشق از انسان چه موجود عجیبی ساخته است*


*فاضل نظری

شعرهای آقای نظری فوق العاده اند...وقتی هر کدوم از کتاب هاش رو برمی دارم تا بخونم دقیقا همون حس و حال و هوایی رو بهم می دن که همون موقع بهش نیاز دارم...

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ تیر ۹۲ ، ۲۳:۰۰
مانا

خدایا کاش قدرتی بهم بدی تا دنیا رو قشنگ ببینم سرشار از زیبایی

کاش به دنیای درون قلب یک شاعر برسم


اگر جای مروت نیست با دنیا مدارا کن

به جای دلخوری از تنگ بیرون را تماشا کن

دل از اعماق دریای صدف های تهی بردار

همین جا در کویر خویش مروارید پیدا کن

چه شوری بهتر از برخورد برق چشم ها با هم

نگاهش را تماشا کن، اگر فهمید حاشا کن

من از مرگی سخن گفتم که پیش از مرگ می آید

به آه عشق کاری برتر از اعجاز عیسا کن

خطر کن زندگی بی او چه فرقی می کند با مرگ

به اسم صبر کم با زندگی امروز و فردا کن

فاضل نظری-آه-کتاب ضد

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ تیر ۹۲ ، ۱۶:۵۵
مانا
خدایا دلم برات تنگ شده
دلم می خواد یه جایی باشم انقدر از تو... از بزرگیت...از عظمتت... از بخشش و کرم و رحمت و زیباییت بهم بگن که به خودم ببالم که خدایی مثل تو دارم و تمام وجودم سرشار از شادی و شعف بشه ...هیچ ترسی ازت نداشته باشم و فقط به آرامش محض تو رو داشتن فکر کنم...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ تیر ۹۲ ، ۲۲:۵۶
مانا

یادمه چند وقت پیش یکی از دوستام ازم پرسید خیلی دوست دارم در مورد آقای خامنه ای بیشتر بدونم تو که خیلی مطالعه و برخورد داری با بچه حزب اللهی ها بهم بگو.من و من کردم و هر چقدر سعی کردم که هرچی تا حالا در مورد آقا خوندم و شنیدم انتقال بدم نتونستم. همه ی اون چیزایی که می دونستم از ذهنم سریع رد می شدند اما هیچ کدوم رو نمی تونستم تندی بقاپم و به زبون بیارم. سکوت کردم و گفتم هیچی نمی دونم. بعدا که فکر کردم که چرا نتونستم در مورد آقا هیچ حرفی بزنم و توی این فرصت مناسب کسی رو که متمایل بود در این مورد چیزهایی رو بدونه آگاه بکنم به این نتیجه رسیدم که خیلی وقت بود که هیچ ارتباط روحی و دلی و ولایی با آقای خامنه ای نداشتم و چون این ارتباط برقرار نبود هیچ چشمه ی جوشانی از این محبت هم از دلم نمی جوشید. این قضیه برام در مورد امام زمان هم صدق می کنه نمی تونم بیام این جا یه عکس خوشگل بذارم و بگم که میلاد با سعادت دوازدهمین اختر تابناک امامت و ولایت یگانه منجی جهان و داد گستر بشریت مبارک باد چون چنین حسی ندارم. به خاطر نبود همون ارتباطی که گفتم. فقط برای جلوگیری از ایجاد عذاب وجدان می تونم چند دیقه ای یه جایی بشینم بگم زهرا تو باید خوشحال باشی چون امروز روز میلاد کسی هست که خداوند به وسیله ی اون به هدفش از خلفت بشریت می رسه و از این چیزها ! تا یه کم این سیم ارتباطه وصل بشه و فقط ! یک شادی هرچند چند لحظه ای برام ایجاد بشه !


شاید یکی! از دلایلی که از ساعت 22 شب نیمه ی شعبان خواب بر چشمانت مستولی می شود همین باشد !


۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ تیر ۹۲ ، ۱۰:۴۸
مانا