و عبور باید کرد...

بایگانی

۴ مطلب در آبان ۱۳۸۸ ثبت شده است

من مستم...هر دم "مست" بوی عطری هستم که نسیم از مزار پاکت به مشامم می رساند... نسیمی که همیشه دور مزارت طواف می کند و آن گاه که جانش آمیخته با عطر کعبه ی وجودت شد... سوی من بال می گشاید...می داند که منتظر هستم...می داند که دلم تاب ندارد...می داند که تحمل خماری را ندارم...

اما این روزها

نسیمی هم هست از" غربت" که جان مرا به آتش می کشاند...عطر غروب های دوکوهه را با خود به همراه دارد...دل من او را از طلائیه...از شلمچه...از... به این جا کشانده است...

اما این روزها

دلم لحظه شماری می کند...تا جمعه...تا جنوب...تا عرفه...تا عشق...

می داند که آن جا پر است از حضور "تو"

 ........................................................

*.

نویسنده: امین مجد
شنبه 30 آبان1388 ساعت: 0:7
یاسر اولین شهید راه عشق بود...همین.

یا علی مددی..

دلم رو خیلی لرزوند... انقدر که داره از جاش کنده می شه... 

 

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ آبان ۸۸ ، ۱۱:۴۶
مانا

چادر نمازش رو سرش کرد...سجاده اش رو پهن کرد و نشست رو سجاده اش...زل زد به چشمانش...چشمان معصومش که داشت باهاشون  آسمونو...اون بالا بالا ها رو نگاه می کرد...انگار که داشت وجب به وجب عرش رو برانداز می کرد...اشک از چشماش سرازیر شد...بلند شد...الله اکبر...

آخه تا "او" نبود و با چشمانش راه آسمونو براش باز نمی کرد...نمی تونست قامت ببنده...اصلا کیف نمازش تو هق هق گریه هاش بود...گریه هایی که هدیه ی چشمان "او" بود...

 

.........................................................

*.امتحانای میان ترمم شروع شده...دعا کنید...

 

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ آبان ۸۸ ، ۱۶:۲۶
مانا

"ناز" نورانی غنچه های لبخندی که همیشه بر لب داری مرا در خلسه ای ابدی فرو می برد...

.

.

.

نمی داند سرّ زیارت عاشورایی که سر مزارش می خواند چیست... که بعد از تمام شدنش لبریز از رهایی می شود...

.....................................................

*.به زندگی عشق بورز... اما از مرگ نهراس... زیرا مرگ دری است که به حیات متعالی تری باز می شود و عشق نورزیدن به زندگی یعنی از دست دادن آن...اما هیچ گاه نباید بیش از حد آن را دوست داشت... زیرا زندگی به ما داده شده است تا آن را در خدمت به جهان بگذرانیم...

(از کتاب هر روز به سوی تو می آیم : جی.پی.وسوانی)

 

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ آبان ۸۸ ، ۱۳:۰۹
مانا

در "او" زندگی بود و زندگی نور و روشنایی "من" بود...

........................................................

*. هر کس نمی تواند فرمانروا و حاکم یا وزیر باشد ... اما همه می توانند سرور خویش باشند...تسلط بر نفس را بیاموز...

(از کتاب هر روز به سوی تو می آیم : جی.پی.وسوانی)

 

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ آبان ۸۸ ، ۱۴:۴۸
مانا