و عبور باید کرد...

بایگانی

۱ مطلب در خرداد ۱۳۹۱ ثبت شده است

به نامش...

به یک دلیلـــِ کاملن مضخرفی* دوست داشتم بعدن بنویسم...اما امروز شروع کردم به دوباره نوشتن...میم ِ لام گفت که امروز چله تموم شده...راست می گفت...دقت نکرده بودم...به نیتـــِ چله هم نبود...اما بر حسبـــِ اتفاق _نه...چون مطمئنم که هیچ چیزی تو این دنیا اتفاقی نیست..._امروز چهل روز از ننوشتنم در این جا می گذره...

یک دلیلی که باعث شد بخوام امروز پست بذارم...تموم شدنـــِ درسم بود..._البته اگرر نمره ی قبولی بیارم_

داشتم خاطراتــــِ این شیش سال رُ مرور می کردم...

85-86

86-87

87-88

88-89

89-90

90-91

از زمستانـــِ 84 شروع می کنم...زمستانـــِ تلخی که مسیر ِ زندگیم رُ عوض کرد...شیرین بود...چون پایـــِ منُ به اصفهان کشوند ُ مابقیـــِ ماجرا ها...اما تلخ بود چون هنوز حسرتش رُ می خورم...فکر می کنم اگر تلخ نمی شد...الآنم خیلی بهتر رقم خورده بود...زمستانی که از درس خوندن بیزار شدم ُ دیگه درس نخوندم...منی که واقعن خر می زدم واسه رتبه ی 5 شدن تا برم رشته ی هوا-فضا...دیگه نخوندم تا تیر ماه...تیر ماه شدم 6000...

تابستانـــِ 85...لحظه شماری می کردم برای اومدنـــِ نتایجـــِ کنکور...از خیلی از حالاتـــِ روحی صرفـــِ نظر می کنم ُ نمی نویسمشون...اما همیشه در خاطرم خواهند ماند...حالاتـــِ روحی که باعث شد...وقتی جلویـــِ پدر انتخاب رشته کردم...اومدم در خفا کدها رُ جابه جا کردم...اولین انتخابم رُ زدم اصفهان...و از همون هم قبول شدم...

پاییز ِ 85...دختر ِ خجالتی که تا حالا با هیچ کسی دوست نبود رُ با کلی وسیله در آمفی تئاتر ِ خوابگاه تنها گذاشتند ُ برگشتند تهران...اون موقع ها بابام هم موبایل نداشت چه برسه به خودم...صبحـــِش اولین روز ِ ماهـــِ مبارک بود...سحری خواب موندم...مجبور شدم بدونـــِ سحری روزه بگیرم....بهم گفتن خوابگاهت یه ساختمونـــِ دیگه است...مجبور شدم کلی وسایلــــِ سنگینُ جابه جا کنم به اتاقـــِ شماره ی 248...

به خاطر ِ مسائلی از پاییز ِ 85 متنفرم...

زمستانـــِ 85...دومین دوستـــِ خوبی که خدا واسم فرستاد...اولین بار تو کلاســـِ ادبیات اومد ُ ازم جزوه گرفت...بعدش بیشتر با هم دوست شدیم...هیچ وقت یادم نمی ره وقتی بهم گفت زهرا چقدر خوشحال شدم مقنعه ات ُ گذاشتی کنار  ُ روسری لبنانی بستی...

گذشت ُ گذشت...تا رسید بهار ِ 87...اوجـــِ درگیری های روحی...حذفـــِ ترم واسه خاطر ِ این که بفهمم بالاخره عشق مهمه تو عرفان یا عقل ! فقط همین...

کلن از خط ِ درس اومده بودم بیرون...تو هوا سیر می کردم...یادمه وقتی دیگه نفسم هم از گلوم رد نمی شد...تنها جایی که می رفتم تا آروم بگیرم...گلستانـــِ شهدا بود...یادم نمی آد چطور جذبـــِ گلستان شدم...منی که وقتی بابام کنار ِ مزار ِ شهدایـــِ گم نامـــِ فاز ِ 3 شهر ِ جدید ِ اندیشه ی شهریار نگه می داشت با غرور پیاده هم نمی شدم ُ از دور به زور صلواتی می فرستادم...اما یک چیزی تهـــِ دلم بهم می گه هر چی که دارم از شهدای همون جاست...

من حتا نمی دونستم مشروطی چیه...سری به واحدایی که باید انتخاب کنم نمی زدم...یه ترم یادمه فقط 2 واحد پاس کردم...نمی دونستم که می شه رفت پیشـــِ استاد ُ ممکنه دلش به رحم بیاد...هر جا می دیدم که آماده نکردم خودمُ نمی رفتم سر ِ جلسه...

الآن که دارم به اون روزا فکر می کنم...حس می کنم یک عمر زندگی کردم...یک عمر تجربه دارم...یک عمر خاطره دارم...از دنبالـــِ استاد ِ عرفان گشتن...تا دنبالـــِ  فلان کتاب گشتن تا فلان برنامه رُ ریختن...فلان سیر ُ سلوکُ شروع کردن ُ...

من فقط توی لاکـــِ خودم بودم...با بیرون از خودم هیچ کاری نداشتم...هیچ کاری...فقط دنبالـــِ حقیقتی بودم که مثلـــِ خوره به جونم افتاده بود ُ آرومم نمی ذاشت...

بهار ِ 87...اون شبی که تا صبح زار می زدم...هیچ لحظه ای مثلـــِ اون لحظه نبود...لحظه ای که از شدتـــِ درد به خدا پناه ببری...هر چند که بعد ها ضایعش کردم اون لحظه رُ...اما یک حســـِ نابی بود که هیچ وقت تکرار نخواهد شد...

و عبور باید کردی که در لحظاتـــِ پایانیـــِ بهار ِ 87 به دستـــِ چهارمین دوستــــِ خوبم بهم هدیه داده شد...

وقتی با انتقالیم به دانشگاهـــِ امام صادق موافقت شد چقدر خوشحال شده بودم...اما رد شدن تو مصاحبه اش غرور ِ خطرناکی که داشتم رُ ترکوند...چقدر له ُ خورد شدم تو جلسه ی مصاحبه اش...

بعد پاییز 88 دیگه دستم رو شد...فهمیدن خودمُ زدم به بی خیالی...گریه می کردم ُ به بابام می گفتم خسته ام...می خوام تغییر رشته بدم...اما بابام مثلـــِ همه ی وقتایی که شکست می خوردم ُ با مهربانی ُ صبوری بهم می گفت شکست مقدمه ی پیروزی است نگران نباش...نذاشت کاری رُ بکنم که اگر می کردم مطمئنم پشیمون می شدم...

دیگه چیز ِ خاصی یادم نمی آد...

شاید به خاطر ِ این که بعد از اون از لاکـــِ خودم اومدم بیرون...ُ شروع کردم به جنگیدن با خودم...برای نجات پیدا کردن از درس خوندن !

اما خدا تو این سالـــِ آخری به همه ی سوالایی که تو این سال ها دنبالش می گشتم ُ پیداشون نمی کردم جواب داد...یکی یکی...به ترتیب...و من رُ رسوند به اون جواب هایی که دنبالش بودم...

همه ی روز ها ُ لحظاتـــِ این شیش سال می ارزه به تک تکـــِ اون جواب هایی که خدا بهم داد...

امروز وقتی ساعتـــِ 12 شد ُ آخرین برگه ی امتحانیم رُ دادم...آخرین درسم هم ترمودینامیک بود...درسی که من خیلی باهاش خود درگیری ! داشتم...فکر می کردم حســــ عجیبـــِ آزادی رُ تجربه خواهم کرد...فکر می کردم یک نفســــِ عمیقی خواهم کشید ُ خواهم گفت سلام آزادی...فکر می کردم تمامـــِ حرص ُ عصبانیت هام رُ سر ِ کتابهایی که دیگه نمی خونمشون در خواهم آورد...اما هیچ کدوم از این ها اتفاق نیوفتاد...حتا دیشب که داشتم با خودم می گفتم اولین کاری که بعد از اتمامـــِ امتحان می کنم اینکه که می رم نماز خونه و سجده شکر به جا می رامم انجام ندادم...اما رفتم گلستانـــِ شهدا...

به شهید محسنـــِ داوودی دهاقانی دانشجوی شهید ِ رشته ی فیزیک گفتم که بالاخره تمام شد...

همه چیز گذشت...تمام شد...با تمامـــِ خوبی هایی که خدا نشونم داد...و با تمامــــِ بدی هایی که من در عوض نشون دادم...

از نا امید نشدن تحتــــِ هر شرایطی به درگاهـــِ خدا...تا عقل آدم رُ به لبـــِ دریا می رسونه اما این عشقه که تو خود ِ دریا می ندازه...از شهدا شما کی بودید...تا اللهم صل علی علی بن موسی الرضا المرتضا...از گفتگو با خدا تا من عرف نفسه فقد عرف ربه...از بندگی تا کلُ من علیها فان...از یا ربــِ تا اعوذ بالله من شر ِ نفسی...از یا احد تا مقامـــِ طلب...از سلوکـــِ فردی تا سلوکـــِ اجتماعی...از عظمتـــِ مقامـــــِ پدر ُ مادر...تا معجزه ی ولایت...از یا حسین...تا یا زهرا...

چون خیلی وقته ننوشتم...نوشتن هم از یادم رفته...می خواستم قشنگ بنویسم...لا اقل برای خودم که بعدن ها دوباره می خونمش...

*.فک کنم مزخرف درست باشه !

*.تو این دنیا هم حسرتـــِ حقیقتـــِ 851190313 رُ نخورم...قطعن تو اون دنیا خواهم خورد...شماره دانشجوییم بود با آخر ِ 313...

*.اما یک چیزی مانده...عشق !

*.خدایا...چه کنم...خودت می دانی با چه !

*.چمران...31 خرداد...فیزیک...خیلی خوب می تونستند با هم ارتباط داشته باشن !

۲۰ نظر ۳۱ خرداد ۹۱ ، ۱۶:۱۲
مانا