و عبور باید کرد...

بایگانی

۴ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۰ ثبت شده است

بسم الله الرحمن الرحیم...

به یاد شهید ایلیا...

در باران آمدی...

در باران هم جا گذاشتی و رفتی...

از پشت سر فریاد نگاهم را نشنیدی؟ ...

ندانستی که ضجه ی دخترک زمین خورده ی سر تا پا در گل فرو رفته التماس آخرین نگاهت بود؟

........................................................

*. سالم باشی...پدر و مادر داشته باشی...گرسنه و تشنه نمانده باشی...کر و کور و چلاق نباشی...جای خواب داشته باشی...اما اگر احمق و کودن و بی عقل و بی شعور و خل و چل باشی...آن ها پشیزی هم نمی ارزند...

*. وقتی عقل نداری دیگه هیچ امیدی تو این دنیا نداری...

*. کاش لحظه ای خودم را دوست می داشتم...

*.حس بدی به هدیه دادن های روز مادر دارم...

*.بعضی چیزا رو وقتی آدم از بقیه کم داره اصلا مهم نیست...اما بعضی چیزا رو اگه کم داشته باشه خیلی بده...

*.مادر یعنی فانی...فقط همین را می دانم...

*.چرا نمی شه تو وبلاگا نظر بذارم؟ عددی که باید وارد بشه نمی آد...

یا علی مددی...

 

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ ارديبهشت ۹۰ ، ۲۰:۳۰
مانا
بسم الله الرحمن الرحیم

به یاد شهید ایلیا...

همین پارسال بود...نه ببخشید پیارسال...بهمن ۸۸...

زیر پتو...با چشمانی ورم کرده و سرخ شده از گریه های گاه و بی گاه...از تلاطم ها و التهاب های مبهم...سر درد های کلافه کننده...احساس خفگی می کردم...گلویم را چنگ می زدم و در سکوت زار می زدم...نمی دانم از چه بود...چه دردی بود که این چنین گرفتارم کرده بود...نه...عشق نبود...شاید بی عشقی بود...نمی دانم...غلتی خوردم...کاغذهای چرک نویس و جزوه ها و کتاب ها زیر پایم که چند روزی بود حوصله نداشتم جمعشان کنم و هر شب رویشان می خوابیدم تکانی خوردند...یکی هم زیر دستم بود...برداشتمش...زیر نور چراغ مطالعه خواندم...

از ایلیا بود...نشریه ای درون دانشگاهی...کمی از زندگی نامه اش را نوشته بود...

وقتی که تمامش کردم...اشک هایم را پاک کردم...کاغذ را به سینه ام چسباندم و با آرامشی وصف ناپذیر خوابیدم...

فردا شب در راه شلمچه بودم...همان جا که مشهد ایلیاست...در آستانه ی سفرم به شملچه او خودش آمده بود تا به میهمانی اش دعوتم کند...

تسبیح به دست ذکرم شده بود اسم ایلیا... و یادم یاد ایلیا...

لحظه به لحظه داستان تولدش...مسلمان شدنش در جمکران در شب قدر ...بیماری هایش...عشقش به حضرت حجه...عشقش به حضرت علی اعلی...سفر کربلایش...ماجرای مکه اش...به کما رفتنش و پرواز روحش در کما به نجف اشرف...ارتباطاتش با دوستانش...روز آخرش در بهشت زهرا...موسسه ی اعتقادی که راه انداخته بود...همه و همه و پر پر شدنش در جمکران در شب قدر... از یادم نمی رفت و نخواهد رفت...

شهید ایلیا...کسی بود که خودش خواست بیاید...برق امید و ایمان را در دلم روشن کند و بماند... و خواهد ماند...

 

........................................................

*.ایلیا جان ببخش که نتونستم خوب معرفیت کنم...

*.هیچ وقت حرف هایی که برام با حافظ زدی رو فراموش نمی کنم...وقتی اولین حرفت با من شد این بیت... نیست بر لوح دلم جز الف قامت یار...چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم...حضرت حافظ خوب رابطی بین من و تو هست...

*.تو زنده ای...خیلی خیلی خیلی زنده...

*.لینک وبلاگ ایلیا که در موردش خیلی چیز ها نوشته... لوح دل

*.شاید تا ۱۴ ماه دیگر...شاید...

یا علی مددی...

 

 

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ ارديبهشت ۹۰ ، ۱۹:۱۶
مانا
بسم الله الرحمن الرحیم

به یاد شهید ایلیا....

خسته شدم...از همه چی...قلبم خیلی کوچیک تر از اینکه دردهای بزرگی رو در خودش جا بده...نمی تونم تحمل کنم...دلم می خواد فرار کنم...برم جایی که هیچ اسمی از به اصطلاح جمهوری اسلامی نشنوم...تازه دارم ذره ای  از درد و رنج های جوانان انقلابی زمان انقلاب رو درک می کنم...ای وایِ من... تحملش رو ندارم...سال ها در بی خبری و بی دردی...در محیطی که بوی بی دینی و بی ایمانی و بی اسلامی نشنیدم زندگی کردم و اما حالا...رفتار ها... گفتار ها... سیاست هایی که کاملا در تضاد هستند با اون چیزی که بهشون اعتقاد دارم به سمتم حمله ور شدند...الآن که دارم این پست رو می نویسم...نمی تونم نفس بکشم...دارم خفه می شم...انگار که کم کم دارم می فهمم غریبی یعنی چی...مظلومیت یعنی چی...یعنی چی که آسید مرتضی آوینی گفتند در این کشور حزب اللهی ها غریب اند...حضرت آقا حق داشتند که مرگ خودشون رو از خدا می خواستند...ام ابیها حق داشت که مرگ خودش رو زود خواست....مدتی بود دیگه نمی خواستم منتظر باشم...انتظار برام واژه ای بی معنا بود...چون خودم رو در حد انتظار نمی دونستم...چون ایمانم رو در اون حدی نمی دونم که منتظر باشم...منتظر ثمره ی تاریخ...اما نمی شه...گویا درد و انتظار با هم عجین اند و از هم جدا نشدنی...

جرقه هاش : http://rajanews.com/detail.asp?id=87611

http://goldencity.blogfa.com/post-107.aspx

http://mashreghnews.ir/NSite/FullStory/News/?Id=44099

و خیلی چیزهای دیگه...

........................................................

*. با رویی سیاه و قلبی سیاه تر ... العجل آقا...العجل...

*.شرح صدر  می خواد تا آدم خیلی چیزها رو ببینه و بفهمه و بچشه و اما جا نزنه...

*.این حرف ها هیچ ربطی به قضیه ی اخیر دولت نداره...

اینو گوش بدید بد نیست...سخنرانی حاج آقا نبویان در مورد اقای مشایی 

یا علی مددی...

 

 

۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ ارديبهشت ۹۰ ، ۲۱:۴۶
مانا
بسم الله الرحمن الرحیم...

به یاد شهید ایلیا...

از جلسه ی امتحان خارج می شم...نسبتا امتحان خوبی بود...می رم حرم الشهدای دانشگاه...می شینم...حدیث کسایی زمزه می کنم...هر از چند گاهی صدای غرش آسمان به گوشم می رسه...با این که هوا آفتابیه...بعد از تموم شدن...بلند می شم تا برم خوابگاه...وارد محوطه می شم...هوا خیلی بهاریه...تصمیم می گیرم کمی بشینم تا از این هوا لذات ببرم...نم نم بارون شروع می کنه به باریدن...کم کم شدت می گیره...بچه ها دارن بدو بدو رد می شن تا خیس نشن...اما من نشستم...تصمیم گرفتم که خیس شدن رو در این بارون زیبا تجربه کنم...هر کسی رد می شه می گه خیس شدی برو تو...تو دلم می گم مگه می شه از این بارون دل کند...لحظه به لحظه به شدت اعتراضات افزوده می شه! تصمیم می گیرم قدم بزنم و از دیدشون خارج بشم...تقریبا دیگه خیس خیس شدم...سلانه سلانه و آروم آروم راه می رم و به نگاه های پرسش گری که انگار صحنه ی عجیبی رو دارن می بینن اهمیتی نمی دم...

........................................................

*.لرزی که بعد از خیس شدن لباس ها داشتم من رو متوجه علت اعتراض های دیگران  کرد...اما اصلا مهم نیست... عشق و حال اینجوری رو عشقه...

*.الآن که دارم این پستو می ذارم داره تگرگ می باره ! 

*.با این پست زیاد حال نکردم...چرا؟ 

یا علی مددی...

 

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ ارديبهشت ۹۰ ، ۱۷:۴۸
مانا