و عبور باید کرد...

بایگانی

جالبه !

شنبه, ۱۶ فروردين ۱۳۹۳، ۱۰:۵۶ ب.ظ

طبق روال همیشگی تابستان ها و عیدها خانواده رفتند مشگین شهر.

از اونجایی که کلی کار روی سر من ریخته بود و برادرم هم تمایلی نداشت امسال بره اونجا، چند روز اول رو با اون ها نرفتیم، اما تماس های پی در پی پدر که می خواستند ما هم اونجا باشیم باعث شد تا ما هم راهی بشیم

. ساعت یازده و نیم صبح راه افتادیم نزدیک های زنجان رسیده بودیم که بابام خبر داد که برف شروع شده و بهتره احتیاط کنیم و معطل نکنیم تا زودتر برسیم مشگین شهر.داداشم گفت اگر اینطوره پس ما برمی گردیم خونه چه کاریه این همه راهو بریم که هوای برفی مشگین شهر رو ببینیم که مورد تایید قرار نگرفت و با نق و نوق سفر رو ادامه دادیم.

هوا خیلی خوب بود داداشم با یه تی شرت راه افتاده بود. زنجان رو که یه کمی رد کردیم بارون خیلی شدیدی گرفت. لاستیک های ماشین هم که خیلی صاف بود و سر می خورد، سعی کردیم با سرعت پایین حرکت کنیم که بارون قطع شد و هوا بهتر شد.

به داداشم گفتم چه جالبه مثل بازی های کامپیوتری که از مراحل راحت وارد مراحل سخت می شن ما هم بارون رو رد کردیم و قراره برسیم به مرحله ی برف !

حدود ساعت شش و نیم بود که به بیست کیلومتری اردبیل رسیدیم. از جاده ی سرچم اومده بودیم که با این که من از این جاده متنفرم و خاطره ی خیلی بدی ازش دارم اما واقعا طبیعت مسحور کننده ای داشت و خیلی لذت بردم. وقتی بیست کیلومتر مانده به اردبیل تبدیل به نوزده کیلومتر مانده به اردبیل شد در کمال ناباوری دیدیم داره برف می باره و جاده خیلی لغزنده است و لودرهای راهداری دارن رو جاده خاک می پاشن. داداشم سرعت رو کم کرد تا بتونه ماشین رو کنترل کنه. بهش گفتم نگه دار زنجیر چرخ بزن اما ماشین تحت کنترلش بود و خیلی اهمیت نداد. هوا دیگه کم کم تاریک شد. رسیدیم پلیس راه اردبیل. داداشم ازشون پرسید جاده چطوره و اونها گفتند راه بازه و ادامه دادند که یه دکتری هست توی راه گیر کرده این بنده ی خدا رو هم برسونید تا مشگین شهر.ما هم قبول کردیم و سوار شد.

جناب این دکتر جوان خیلی ترسو تشریف داشتند، گفتند که وای ترمز نگیری ها اگه بگیری، ماشین می ره می خوره به ماشین های روبه رو. وای کاش زنجیر چرخ بزنی این طوری نمی شه و این ها و خلاصه کلی جو داد و داداشم که اولین تجربه اش بود توی جاده ی برفی رانندگی کنه ماشینو نگه داشت. با این که بلد نبود زنجیر چرخ رو وصل کنه به چرخ، یه کم تقلا کردند اما ثمری نداشت. برف هم خیلی داشت میومد و لباس هم نداشت یخ زده بود. دکتر هم می گفت بخاریتو روشن نکن اگه تو راه موندیم سوخت داشته باشیم. درو باز بذار یه دفعه ممکنه گرگی چیزی بیاد زود بپریم تو ماشین. یه جوری جو داده بود که من یک آن فکر کردم توی یه دشت برهوتی هستیم که هیچ چیزی اونجا نیست و ما تک و تنهاییم. درحالی که هنوز تو محوطه ی شهر بودیم.

خلاصه داداشم به شماره ی امدادخودرو زنگ زد که بر احتیاط تو راه دیده بودم و برداشته بودم گفتند ما ماشینو بوکسول می کنیم و به ما ربطی نداره اما خط رو نگه دارید ببینیم چی کار می تونیم بکنیم که قطع شد. بعد از چند دیقه دیدیم ماشین امداد هلال احمر نگه داشت. اومدند خدا خیرشون بده زنجیر چرخ رو بعد یه ساعت تقلا وصل کردند. اون آقای دکتر هم ساکشو برداشته بود. ترسیده بود از لاستیکای صاف ماشینمون که خیلی مناسب نبود و منتظر یه ماشین دیگه بود. کار زنجیر کردن که تموم شد و خواستیم راه بیوفتیم داداشم به دکتر گفت نمی آی؟ امدادی ها گفتن بابا اینو ولش کن شمالیه دیگه می ترسه ( با عرض معذرت از شمالی هایی که نمی ترسن!) خلاصه ما راه افتادیم و امدادی ها دکتر رو بردن اسکان امداد. چون نه من، نه داداشم تجربه ی سوار شدن تو ماشین چرخ زنجیر دار رو نداشتیم و زنجیر چرخ هم به زور وارد لاستیک های صاف و پهن ماشین شده بود، داداشم می ترسید با سرعت زیاد بره. با سرعت ده کیلومتر بر ساعت می رفت و زنجیر چرخ خیلی صدا می داد و ماشین می لرزید و ما فک کرده بودیم اگه تند بریم لاستیکا می ترکه.

امدادی ها گفته بودند ما می ریم جلوتر دورادور مواظبتون هستیم. وقتی دور زدن، دیدن ما با این سرعت داریم می ریم، نگه داشتن گفتن اینطوری که خطرناکه میان می زنن به ماشینتون. داداشم گفت اوضاع ماشین خوب نیست. قرار شد بریم تو اسکان تا صبح بمونیم. یکی از امدادی ها سوار ماشین شد و ماشین رو روند با سرعت شصت کیلومتر و گفت ایردی نداره که با این سرعت ماشینو برونی. داداشم گفت پس اگه اینطوره ما توی یه نماز خونه ای وایمیستیم نماز بخونیم و برمی گردیم. امداد رسان یه جایی ما رو نگه داشت خودش پیاده شد و دست تکون داد به ماشین امداد. اما ندیدن و رد شدن. داداشم گفت ما مثل اون دکتره نیستیم شما رو می رسونیم تا امداد.

از بس تو سرما و تاریکی بودیم تا داداشم جای گرم و نرم و امکانات امداد رو دید، بهم گفت بهتر نیست اینجا بمونیم؟ گفتم نه دیگه، بریم بهتره. تشکر کردیم و راه افتادیم و بعد یک و نیم ساعت یعنی دوازده ساعت بعد از حرکت کردنمون ساعت یازده و نیم رسیدیم خونه.

جالبیش این بود که من و داداشم خدا رو شکر آروم بودیم و استرس نداشتیم اما بابام هر دیقه زنگ می زد کجایید؟ چی کار می کنید.مامانم به همه خبر داده بود. خلاصه شاکی شده بودیم و اعصابمون خورد شده بود که بچه نیستیم خدا هم امداد هلال احمر رو واسمون رسونده بود و راحت بودیم. داداشم می گفت این دکتره دیگه کی بود اون وسط سبز شد منم گفتم از کجا معلوم حتما کار خدا بوده ما هم که ناشی و بودیم و لاستیکا ناجور بودن اگه زنجیر چرخ نمی زدیم ممکن بود اتفاق بدی بیوفته اما کلا با احتیاط و ترس های مسخره اش خیلی رو اعصاب بود مخصوصا برای منی که تا حدی تو این شرایط بی خیالم.

وقتی رسیدیم مشکین برف داشت می بارید با این که داشتم غر می زدم که شش ماه تو تهران یخ زدم حالا هم باید عیدم رو توی برف بگذرونم و چقد از این مشگین خراب شده بدم میاد، یک لحظه که برف های ریز رو دیدم که آروم آروم و سلانه سلانه داشتن زیر نور تیر چراغ برق به آرومی زمین می ریختن خیلی لذت بردم.

*. من خودم به شخصه هیچ نظری در مورد ترسو بودن یا نبودن شمالی ها ندارم اما به نظرم آدم های ناامید و کم تحملی ان !

*.درسی که از این ماجرا می شه گرفت این بود که بدون نق و نوق از همون اولش به حرف پدر گوش بدید تا گرفتار این مسائل نشید!

*.چهار پنج روز بیشتر مشگین شهر نموندیم به غیر یکی دو روز آخر هوا خیلی سرد بود همه می دونستن که من روی هوای سرد خیلی حساسم می گفتن زهرا با خودش برف آورده اما خدا رو شکر خیلی خوش گذشت.
*. خدا خوب می دونسته که منو حوالی رشته های پزشکی و این چیزا سوق نداده، خواهرم مشگین شهر چهار نفرو پشت سر هم حجامت کرد، من این جا خودشو حجامت کردم، حالم از دیدن خون به هم خورد !
۹۳/۰۱/۱۶
مانا

نظرات  (۳)

سلام

چه عجب بالاخره یه متن طولانی ترکوندی

اونم با سانسور

خوشحالم که به روز شدی

همه جا خوب و بد داریم نمیشه گفت فلان جا فلان جور

به خان داداشت هم بگو : مثلاً راننده هستش

حداقل تمرینی چند بار زنجیر چرخ بستن رو تمرین کنه

فکنم اگه خودت از ماشین پیاده میشدی میبستی براشون

امیدوارم همیشه خوش سفر باشی

سال خوبی رو برای خودت و خانواده محترمت آرزو مندم

خوش باشی و پیروز

۱۸ فروردين ۹۳ ، ۱۸:۱۵ پلڪــــ شیشـہ اے
آبجی زهرا

ب سلامتی و دل خوش
همیشه ب شادی و سفر
خوبه که از حال و هوای قبل اومدی بیرون
روزات بهاری باشن
لطفا به منظور پرهیز از خروج ناخواسته از بهشت خود متن تفسیر روایی برهان آیات 35 و 36 سوره بقره را حتما مطالعه نمایید.