و عبور باید کرد...

بایگانی

تمرین سوم

دوشنبه, ۱۲ آذر ۱۳۹۷، ۰۵:۳۰ ب.ظ
از در خانه که بیرون می آیم به خودم یادآوری می کنم که در مسیرم به عابربانک هم سری بزنم. استاد گفته است گشت و گذار در رسیدهای بانکی پای عابربانک برای خلق یک داستان و موقعیت مربوط به یک رسیدی که تراکنشی عجیب و غیر معمول دارد، فوق العاده مهم است. تا عابر بانک سر خیابان را می بینم، به سمتش می روم. چندین نفر کنارش ایستاده اند. با خودم می گویم حتماً وقتی نوبت من شود هم چندین نفر پشت سرم خواهند بود و خواهند دید که از سطل زباله ی کنار عابربانک دنبال رسید بانکی هستم. از احتمال این که با افکار متفاوت و شاید هم ناپسند مورد قضاوت واقع شوم حس خوبی پیدا نمی کنم و منصرف می شوم و به خودم می گویم وقتی خلوت بود می روم سراغش.
در مسیرم به یک عابر بانک دیگر برمی خورم. کسی آن اطراف نیست. خوشحال می شوم و سرعتم را زیادتر می کنم تا کسی نیامده بروم و چندین رسید بانکی را بردارم. سطل مربوط به رسیدها را که نگاه می کنم خالی است جز چند رسیدی که مربوط به تغییر رمز و انتقال وجه است. همان ها را برمی دارم. با خودم می گویم همین که این جا آمده ام و حس خلق موقعیت را پیدا کرده ام کافی است. سر راهم به عابر بانک دیگری برخورد می کنم. این بار با خودم نقشه می چینم تا رسیدها را با دقت گلچین کنم. وقتی نگاهی به سطل رسیدها می اندازم در کمال ناباوری آن هم خالی است. تعجب می کنم و به خودم می گویم همیشه که هر موقع از کنار عابربانکی رد می شدی تا خرخره پر بود و حتی رسیدها اطراف عابربانک ریخته بودند این چه وضعش است دیگر. نگاهی به رسیدهایی که در دستم است می اندازم و سعی می کنم خودم را قانع کنم با همین هایی که در دستم هست هم می توانم کاری انجام دهم. اصلاً هم به خودم این زحمت را نمی دهم که بروم و عابربانک های دیگر را هم چک کنم.
بساط نوشتنم را هم که باز می کنم هر چه به رسیدها نگاه می کنم چیز دندانگیری به دست نمی آورم و تصمیم می گیرم خودم رسید بانکی خاصی را تصور کنم و در موردش داستانی سر هم کنم.
گریه اش بند نمی آید. آن قدر هراسان است و غرق در فکر که نمی داند با چه شدتی بچه اش را تکان می دهد تا به خواب رود. طفلک ترسیده است. آن قدر سریع تکان می خورد که نمی داند چه واکنشی باید نشان دهد. تا می آید گریه کند می بیند در آنی از ثانیه چند سانتی متر آن طرف تر جا به جا شده است. چشمانش با همان سرعتی که خودش تکان می خورند دنبال دهان مادر است. زمزمه های مادر نامعلوم است. به خیال خودش لالایی می خواند. اما آن قدر درگیر فکر خودش است که نمی فهمد لالایی اش زمزمه ای بیش نیست. انگار بیشتر برای جان خودش می خواند. وقتی اشک هایش پهنه ی صورتش را پر می کند به خودش می آید. خنده ی تلخی به روی کودکش می زند. کودک که به احتمال زیاد سرش گیج رفته است و چشمانش کم کم بسته می شود، اعتنایی نمی کند. تکان هایش را آرام تر می کند. وقتی مطمئن شد که خوابش برده به آهستگی پاهایش را از زیر بدن کودک که آن قدر لباس بر تنش پوشانده است که سنگین تر احساسش می کند، بیرون می کشد. رویش را با پتو می پوشاند. بوسه ای بر گونه و سرش می زند و از جا بلند می شود.
دستش را به کمرش می گیرد و اطراف را نگاه می کند. یادش رفته است که برای چه کاری بلند شده است. چشمانش را می بیندد و سعی می کند تمرکز کند. سرش گیج می رود. می نشیند. همیشه وقتی زیاد گریه کند، احساس گیجی پیدا می کند. باز هم بر و بر اطراف را نگاه می کند. از خودش می پرسد حالا باید چه کار کند؟ جواب سوالش اشکی است که دوباره از چشمانش سرازیر می شود. اشک ها از روی رد اشک های خشک شده ی قبلی جاری می شوند. سوزش ناشی از خشک شدن صورتش را احساس می کند. یادش می آید دوباره یادش رفته کرم نرم کننده به صورتش بزند. بلند می شود می رود سمت سینک ظرف شویی. صورتش را که شست خشک می کند و سریع کرم نرم کننده را با غلظت زیاد تر از حد معمول روی صورتش می مالد.
فکر از این که هست زشت تر نشدن و چین و چروک اضافه روی صورتش نیفتادن در آن لحظات مشکلش را از یادش می برد. تا کارش تمام می شود و نگاهی به خودش در آینده می اندازد دوباره همه چیز یادش می آید. تا چشمانش ریز می شوند که قطرات اشک دیگری را بیرون بریزند جلوی خودش را می گیرد. نمی خواهد کرمی که زده است با اشک هایش شسته شود. با ترسی آمیخته از تأسف به خودش در آینده نگاه می کند و می گوید حالا دیگر چروک پوستت به چه دردت می خورد؟ نگاهی به عکس شوهرش که روی میز توالت است و یک ماه پیش در یک تصادف کشته شده است می اندازد. عکس را برمی گرداند و کاغذ مچاله شده را از جیب سوئیشرتی که همیشه در خانه می پوشد در می آورد و نگاه می کند. دوباره نزدیک است که اشک هایش سرازیر شود. هر چه سریع تر کاغذ را در جیبش می گذارد و به سمت آشپزخانه می رود. قبل از بیدار شدن پسرش باید ظرف ها را بشوید. وقتی بیدار می شود یک آن از او جدا نمی شود و نمی تواند کارهایش را انجام دهد.
دستکشش را می پوشد و شروع می کند. دوباره فکرها به ذهنش حمله ور می شوند. این بار دیگر آن قدر تحت تأثیرش قرار داده اند که صورت و کرم و چین و چروک از یادش می روند. وقتی صورتش به تمامه پر از اشک می شود با همان دستکشی که دستش است پاک می کند. گرمی آب داغی که به صورتش می خورد کمی آرامش می کند.
دستکش را از دستش درمی آورد. شیر آب را می بندد و همان جا پشت به کابینت ظرفشویی روی زمین می نشید. سرش را تکیه می دهد به کابینت سقف آشپزخانه را نگاه می کند. حالا باید چه کار کنم؟ همین یک جمله را ذکر خودش می کند و بارها از خودش می پرسد حالا باید چه کار کنم؟ حالا باید چه کار کنم؟ تا به حال این قدر در زندگی درمانده نشده است. چشمانش را می بندد و دست در جیبش می کند و دوباره کاغذ را بیرون می آورد. این بار نمی داند کاغذ را نگاه کند یا نه. دستانش می لرزند. صد میلیون است. این را بارها از شمردن صفرهای پولی که به حسابش انتقال داده اند مطمئن شده است. صد میلیون باید نه تا صفر داشته باشد. چندین بار خودش شمرده است. حتی به خیال این که شاید یک صفری را دوبار شمرده باشد با خودکار زیر صفرها شماره گذاشته است. یک دو سه چهار... نه. نه تا صفر دارد. کنارش هم نوشته ریال. پس می شود صد میلیون تومان. صد میلیون تومان برای بچه ای که در شکم دارد.

*. آخرشو که خودم خوشم نیومد حس می کنم سرهم بندی کردم و با عجله تمومش کردم.
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۷/۰۹/۱۲
مانا

نظرات  (۱)

 «حالا باید چه کار کنم؟ همین یک جمله را ذکر خودش می کند »
ذکری عجیب و  کارامد 
البته در صورت مداومت

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">