و عبور باید کرد...

بایگانی

بی ربط

سه شنبه, ۵ آذر ۱۳۹۲، ۰۸:۴۳ ب.ظ

این روزا نفرت خونم رفته بالا...خیلی زود از دست یکی عصبی می شم و کلافه...ممکنه تو ظاهر به روش نیارم...اما باطنم به هم می ریزه...قبلا این طور نبودم...خیلی بی خیال و آروم بودم...

امروز عصری که از ایستگاه مترو اومدم بیرون...هوا رو صاف دیدم و تا حدی حس کردم که با Fresh air سر و کار دارم...خودم رو آماده کردم...تا اومدم یه نفس عمیقی بکشم...دود سیگار مرتیکه ای که جلوم راه می رفت رفت تو حلقم...همیشه همین طوره تا می خوام یه کمی هوا معطر و مطلوب می شه بتونم چند نفسی از هوای همیشه آلوده ی این دور و برها لذت ببرم...دود سیگار آدمای اطرافمه که پشیمونم می کنه...از هر چی سیگاریه متنفرم...به شدت...مخصوصا صبح ها که مجبور می شم به خاطر دود سیگارشون که می دونم چندین برابر بیشتر از خودشون به آدمای اطرافشون ضرر می رسونه بدو بدو کنانٰ دستمال بگیرم جلوی دماغم و دچار تنگی نفس شم و از نفس عمیق کشیدن محروم شم...فقط اینو با خودم می گم که خدایا واقعا نمی تونم حلالش کنم...


*.حالا آب دهن و تف و خلط و این چیزا رو که می بینم نادیده می گیرم...
*.اه اه چه بی ادبی شد...
*.یه عالمه بی فرهنگی هایی که می بینم و اون همه نوبت هایی که ازم می گیرن و چیزی نمی گم رو هم نادیده می گیرم فقط به خاطر این که به بخشش خدا نیاز دارم...
*.رمان همسایه ها رو به مدد اجبار دوره داستان نویسی که خیلی هم توش به خاطر مشغله های زیادم کم کاری کردم خوندم و تمومش کردم...فضای داستان مربوط به دورانیه که صنعت نفت ملی شد...نویسنده بی فرهنگی و فقری که توی جامعه موج می زد رو به زیباییی تمام نشان داده...وقتی بعضی از موارد و مصادیقی که به تصویر کشیده بود رو خوندم با خودم گفتم یعنی توی این بیش از نیم قرن سال نمی بایست یه کمی فرهنگ این مردم تغییر کرده باشه؟ دریغ از یه جو...


۹۲/۰۹/۰۵
مانا

نظرات  (۲)

این‌جور وقت‌هاست که آدم باید بشناسه حقیقت پیامبری «پیامبر» رو و «رئوف» به مومنین بودنش رو ...

۱۴ آذر ۹۲ ، ۲۲:۲۵ مـَـ ه جَـبـیـטּ
:|