و عبور باید کرد...

بایگانی

باد...

دوشنبه, ۱۱ شهریور ۱۳۹۲، ۰۹:۰۵ ب.ظ

پریروز رفته بودیم خونه ی خودمون...خونه ای که تا 16 سالگی اون جا زندگی کرده بودم...و حالا خالی از مستاجر بود...این عکس درخت گردوئیه که یادمه بابام نهالش رو گرفته بود و زمین رو کنده بود و از من خواسته بود نهال رو با دستم نگه دارم تا چاله رو با خاک پر بکنه و حالا تا این حد به حمدلله قد کشیده...

همون روز هم مادر یکی ازدوستای صمیمیم که با هم عقد اخوت هم بستیم، زیر عمل قلب توی تبریز به رحمت خدا رفت...دیروز جسد رو از تبریز آوردند مشکین و ظهر هم تشییع جنازه بود...اما برای من حضور در این جور مواقع پیش اون کسی که داغ دیده برام خیلی سخته...بیشتر به خاطر این که دل داری دادن بلد نیستم...یا شاید هم در اون موقع حضور یک کسی که باید دل داری بده رو بی معنی می دونم...شاید هم می ترسیدم توی این حالی که داشت باهاش رو در رو شم...برای همین دیروز صبح با خالم اینا به بهانه ی یک کاری رفتیم تبریز و شب ساعت ده برگشتیم...البته یکی از دوستای نتیم رو هم اون جا دیدم...باهاش قرار داشتم که هر موقع مسیرم به تبریز افتاد همدیگرو ببینیم...خیلی لحظات خوبیو باهاش داشتم...یه کم عذاب وجدان گرفتم که چرا در سخت ترین شرایط پیش دوستم نموندم و فرار کردم...

امروز از صبح توی مراسم سوم مادرش پیشش بودم...آدم هایی رو توی مراسم می دیدم که می تونستند توی این چندین سال که خانواده ی دوستم شرایط اقتصادی بدی رو به خاطر نبود سرپرست داشتن، بهشون کمک بکنند و دستشون رو بگیرند و حتی با کمک اون ها شرایط قلب مادرش به این وضعیت بحرانی نمی رسید که زیر عمل از دست بره...می اومدند و تسلیت می گفتند و گریه می کردند و می رفتند...احتمالا خیلی هم با شوق و خوشحالی، خرج مراسم ختم مرحومه رو هم تقبل بکنند...مثل هر سال که توی ده محل تولدشون توی عاشورا کلی خرج می کنند برای دادن نذری، اما دریغ از کمک مالی به خانواده ی این دوستم...کلا آدمای مرده پرستی هستیم ما...

دوستم یه کار خوبی که کرده بود این بود، که این جا رسم نیست نوحه خوان بیاد توی مراسم ختم...نوحه خوان خانوم توی مجلس زنانه دعوت کرده بود...قبل از ظهر تونست مجلس رو خوب اداره بکنه...بعد از ظهری هم یک نوحه خوان دیگه اومد...اما متاسفانه قرآن که می خوند انگار حس می کردیم بلانسبت داره هایده قرآن می خونه...دوستم هم بهش تذکر داد چند باری، اما باز هم اون طوری خوند...توی دلم گفتم خوشم نیومد...چرا این طوریه...نوحه هاش رو هم نمی فهمیدم...نا مفهوم می خوند...کلا دیگه نخواستم باهاش ارتباط برقرار کنم...به نوحه هاش هم گوش ندادم...آخر مراسم یکی کنارم نشسته بود...گفت این نوحه خوانه هم کلاسی من بود تو بچه گی خیلی تنبل بود...انقد اعصابم خورد شد...خواستم بگم خب حتما بعدش زرنگ شده که تونسته نوحه خوان بشه...تا شریک غیبتی که کرده نشم...اما روم نشد بگم...خلاصه این که گفتم زهرا خاک تو سرت انقد می گفتی نوحه خوانه چرا این طوریه آخرش هم خدا یه کاری کرد...با شنیدن غیبتش بر فرض محال اگه ثوابی هم داشتی بره تو پرونده ی اون و هرچی هم که اون گناه داشته بیاد به پرونده ی تو...کلا حال کردم با این همه دقت عمل خدا...

۹۲/۰۶/۱۱
مانا

نظرات  (۶)

سلام

امیدوارم هیچ وقت غم نبینی

ولی حال کردم ، دمت گرم ، با اونجایی که خواستی به طرف بگی حالا زرنگ شده که تونسته نوحه خون بشه اونم این مدلی

سفر خوبی داشته باشی ، همه جا همه جور آدم پیدا میشه

موفق باشی و سر بلند و پیروز

۱۳ شهریور ۹۲ ، ۲۳:۴۹ خارج ازچارچوب
آدم خب تو دلش از یکی بدش میاد دیگه! نمیشه که اینم نباشه! به زبون اوردنه ملاکه به نظرم
از اونجا که شما طفل بودین موقعی که این نهال بوده و حالا درختی شده واس خودش،‌سن تون لو رفت خخخخ
۱۵ شهریور ۹۲ ، ۱۲:۲۴ زهره سعادتمند
خب میدونی؟
تو خیلی خوبی که اینطوری فک میکنی!

مثلا من عمرا وقتی غیبت می شنوم به این چیزاش فک کنم!
سلام .
حتما یه سر بزن به من .
۲۵ مهر ۹۲ ، ۰۳:۱۸ پلڪــــ شیشـہ اے
نوحه خون ... 
نهال ...
گردو ...
9سال طول میکشه تا درس حسابی میوه بده!
بودن کنار دوستان!
غم ... سنگین ... دلداری کار سختی است!
غیبت ... رو اعصابِ ... لعنت به شیطون حروم زاده! :/

التماس دعا
یاعلی
یه دور خوندمت دم قلمت گرم خوب مینگاری 
خیلی خوب
واینکه غم زمینه اصلی همه نوشته هات شده
یه نشاط اساسی برای خودت فراهم کن(الان خودم دقیقا به همین نیاز دارم)