و عبور باید کرد...

بایگانی

پایان نامه

پنجشنبه, ۷ شهریور ۱۳۹۲، ۱۱:۵۴ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم...
این رو برای خودم نوشتم و طولانیه لزومی نداره که بخونیدش...هیچ قاعده ی ادبی رعایت نشده و فقط صرفا جهت به یاد ماندگی نوشته شده !
خیلی به صورت اتفاقی قرار شد که دوشنبه شب حرکت کنم به سمت اصفهان...برای گرفتن مدرک باصطلاح لیسانسم...یک سال بود که امروز فردا می کردم...چون اصلا دلم نمی خواست دوباره پام رو بذارم تو اون دانشگاه...بالاخره سه شنبه ساعت 6 صبح رسیدم اصفهان...باید اول وقت توی دانشگاه می بودم تا کارهای تسویه حسابم به تاخیر نیوفته...وقتی نزدیکی های دانشگاه رسیدم...در واقع میدان آزادی...گرسنه بودم...صبحانه نخورده بودم...از کنار کله پزی که یک بار قبل هم وقتی اصفهان بودم و دقیقا یادمه که چهار بعد از ظهر از کنارش رد می شدم و یک دفعه به سرم زده بود که برم داخل و شکم گرسنه و دل ضعف رفته ام رو سروسامان بدم...با خودم گفتم احتمالا امروز کارم زیاد باشه با کیک و ساندیس هم نمی شه شکمم رو سیر بکنم بهتره همین اول صبحی برم تو کله پزی و رفتم...قسمت خانوادگی نشستم که یک خانوم و آقایی هم با بچه هاشون بودن...دو تا پاچه سفارش دادم و خوردم و اومدم بیرون...ساعت نزدیک های هشت بود که سوار تاکسی شدم و رسیدم دانشکده...سوت و کور بود...اتاق کارشناس گروه که رفتم و کارت دانشجوییم رو تحویل دادم بهم یک برگه ای رو داد که لیست 16 مسئول مربوطه بود برای امضا گرفتن...نگاه نا امیدانه ای به این لیست انداختم و ساک سنگینم رو که سه تا کتاب سنگین ترمودینامیکی بود که از شخصی از اصفهان امانمت گرفته بودم و باید پس می دادم گذاشتم دفتر گروه فیزیک...از گروه مرگ بار فیزیک خارج شدم...راه دلنشین و آشنا و سر به زیر کتابخانه ی مرکزی رو که همیشه برام آرام بخش بود رو طی کردم تا به کتابخانه رسیدم امضای متصدی اون جا رو گرفتم...با پای پیاده چند ایستگاه  رو  و دیگه رو هم گز کردم تا رسیدم به موسسه ی مالی دانشگاه و اداره ی تغذیه از اون جا هم باید امضا می گرفتم...بعد از اون بود که گفتند باید بری خوابگاه...حس بدی نسبت به رفتم به فضای خوابگاه داشتم اما مجبور بودم برای گرفتم ودیعه ی خوابگاه به بخش اداری خوابگاه هم سر بزنم...اصلا مجال پیاده روی اون همه مسافت طولانی و رو به بالای خوابگاه رو نداشتم...ناچارا رفتم بیرون دانشگاه و سوار ماشین شدم و جلوی خوابگاه پیاده شدم...وقتی وارد خوابگاه شدم...داخل انتظامات خوابگاه یکی از بهترین دوست هام رو دیدم...چند دیقه ای داخل انتظامات شدم و با هم صحبت کردیم وقتی بهش گفتم که صبحی رفتم و کله زدم گفت ایول چقدر مستقلی که حاضر شدی در شهر اصفهان با چادر و حجاب پاشی بری کله پزی غذا بخوری منم گفتم من خیلی وقت ها به عکس العمل بقیه اصلا توجهی نمی کنم رفتم سرمو انداختم پایین غذام رو خوردم اومدم بیرون اصلا هم نفهمیدم کسی چه عکس العملی نشون داد... خیلی نگران این بودم که وقت اداری تمام بشه و کار من نیمه تمام بمونه خداحافظی کردم و ودیعه ی خوابگاه رو گرفتم...کلی امضای مسئولین گروه فیزیک مونده بود...پیاده رفتم سمت گروه فیزیک ما بین خوابگاه و گوره فیزیک مزار شهدای دانشگاه هست ...خیلی خاطره ها برام زنده شد...خاطره ی اولین روز تشییع پیکر..خاطره های دعاهی ندبه ای که هر جمعه صبح از خوابگاها بلند می شدم می اومدم کنار مزارشون و می خوندم اما الآن چند سالی بود که سراغ دعای ندبه رفته ام...خاطره توسل هایی که موقع امتحانا بهشون می کردم...خاطره ی مراسم هایی که کنار مزارشون دانشگاه می گرفت و شرکت می کردم...شاید برای آخرین بار زیارتی کردم و خداحافظ کنان دور شدم...باید امضای تک تک مسئولین آزمایشگاه های مختلفی که در طول سالیان متمادی تحصیلم پاس کرده بودم رو می گرفتم

وقتی دم در هر کدومشون رفتم و دیدم در ها بسته است نگران شدم تا این که متوجه شدم امضا ها اینترنتی و اتوماسیونی است و هر بار که به اتوماسیون مربوط به خودشون سر بزنن الکترونیکی امضائش می کنند...خیالم راحت شد و باز هم پیادکه راهی رو که اول صبح به سمت پایین دانشگاه رفته بودم رو با عجله طی کردم...در اداره رفاه باید هزینه ی چند ترم زندگی در خوابگاه رو که پرداخت نکرده بودم رو واریز می کردم...من همیشه وقتی وارد فضای اداری می شم از همون اول می گم زهرا حتما آرامش خودت روحفظ کن با این وجود اما بعضی وقت ها دیدن سهل انگاری و تنبلی مسئولین آدم رو خیلی عصبی می کنه...مخصوصا این که مسئولی با بغل دستیش حرف بزنه یا با تلفن و از این قبیل کارها و اصلا براش مهم نباشه که وقت ارباب رجوع داره تلف می شه و یا خیلی  عجله داره که کارش تموم بشه...به هر حال فیش های واریزی رو گرفتم و باید می بردم بانک...توی مسیرم گفتم برم قسمت اداره ی شهریه و امضای جریمه ی تاخیر تسویه حسابم رو هم بگیرم...اما اون جا گفتند که اول باید تسویه حساب خوابگاه انجام بشه...ما هم هلک هلک مسیر رفته رو هلک هلک برگشتیم به سمت بانک و بعد واریز دوباره برگشتم اداره ی رفاه و بعد از اون دوباره اداره ی شهریه و بعد دوباره بانک و دوباره اداره ی شهریه که الحمدلله کار تسویه حساب انجام شد و دنبال گرفتن مدرک موقت بودم که گفتند ببعد از چندین روز به صورت پستی ارسال می شه...خیلی زیاد خسته شده بدم با این همه پیاده راه رفتن...یک دفعه یادم افتاد که کتابه ای امانتی رو دانشکده فیزیک جا گذاشتم دوباره به خاطر نبودن سرویس ها داخل دانشگاه در فصل تابستان...رفتم بیرون و دوباره سوار تاکسی شدم و رفتم دانشکده و بعد از اون دوباره خوابگاه و پیش دوستم که یکی از

انتظامات خوابگاه هست...با هم در حال صحبت بودیم و نهار می خوردیم که دیدم از شیشه ی انتظامات یکی داره نگاه می کنه تا سرم رو برگردوندم یکی دیگه از بهترین دوست هام رو دیدم...چون به صورت اتفاقی رفته بودم اصفهان برنامه نریخته بودم که بهشون خبر بدم...من که دیدمش کلی ذوق کردم و بشقاب نهارم رو برداشتم و با هم رفتیم اتاقش...با هم که داشتیم صحبت می کردیم و اون هم عجله داشت با این که هر دومون شدیدا دلمون برای هم تنگ شده بود و می خواستیم بیشتر با هم باشیم اما اون باید  آخر هفته رو می رفت خونه اشون...لپ تاپش رو که روشن کرد یک دفعه به ذهنم رسید که یک سری به سایت سازمان سنجش بزنم چون صبح از کارشناس گروه شنیده بودم که نتایج قراره از ششم بیاد رو سایت اما اون روز پنجم بود وقتی رفتم تو سایت دیدم نتیجه اومده...دوستم هم پیشم نشسته بود یا زهرا گویان مشخصاتم رو که وارد کردم دیدم از یکی از دانشگاه های تهران قبول شدم...برام جالب بود با این که خیلی برام این مهمی قبول بود اما در اون اندازه ای که دوستم خوشحالی و ذوق نشون داد خودم نشون ندادم...برام خوشایند بود که پیش اون نتیجه ی ارشدم رو دیدم بعدش با یکی دیگه از دوستهای دیگم گلستان شهدا قرار داشتم...از اون رفقایی هست که
وقتی همدیگرو می بینیم یک عالمه حرف برای گفتن داریم...دو سه ساعتی توی مزار نشسته بودیم و با هم حرف می زدیم تا این که اون باید می رفت و رفت من تنها موندم...منتظر بودم تا صاحب کتاب هایی که امانت گرفته بودم سر برسه تا از دست بسته ی سنگینی که واقعا اسیرم کرده بود راحت بشم...به گذشته ی خودم فکر می کردم که چقدر با ولع و با عطش وصف ناپذیری می اومدم گلستان با شهدا حرف می زدم ازشون کمک می خواستم درد هام رو بهشون می گفتم
باهاشون روضه ی اهل بیت گوش می دادم بهشون قول می دادم باهاشون برنامه ریزی می کردم...وقتم رو فقط و فقط با اون ها تو گلستان پر می کردم...یکی یکی و به ترتیب سر مزار شهدایی که به مرور زمان باهاشون آشنا شده بودم می رفتم...اما این دفعه اصلا چنین حسی رو نداشتم...هیچ کدوم از شهدایی که بهشون سر می زدم من رو نطلبیدن تا برم سر مزارشون...شهید محسن موسوی که مثل همیشه پشت گلدان درختچه ی مزارش از دیدم مخفی بود...روم نشد نگاه

بکنم به عکس شهید نیلفروش زاده...اصلا سمت شهید محسن موسوی دهاقانی...شهید تورجی زاده و سه چهار تا شهید محسن دیگه که همیشه بهشون سر می زدم نرفتم...فقط سر مزار شهید خرازی رفتم و شهید شاه زیدی که یادش بخیر چه دورانی باهاش داشتم...قرار بود برم دهاقان خونه ی دوستم که اومده بود مزار اما یکی دیگه از دوستام که خونه اشون تو اصفهان بود دعوتم کرد منم از خدا خواسته قبول کردم و بهش گفتم واقعا نمی تونم لحظه ای تو محیط خوابگاه
باشم...موقع رفتن به خونه اشون می خواستم یک چیزی بخرم...چون اهل مراعات طب سنتی بود شیرینی و کیک نخریدم...رفتم از میوه فروشی و یکی دو کیلو انگور سیاه و زرد گرفتم...راه افتادم به سمت خونشون...خیلی خوشحال بودم که شب رو قراره پیشش باشم...چون همیشه از هم صحبتی باهاش لذت می برم...خلاصه با کلی صحبت های خیلی خیلی مفید و موثر شب رو صبح کردیم...نیم ساعت بعد از اذان صبح من و ایشون و یکی از دوستانش رفتیم کوه صفه برای
پاده روی صبح گاهی...یاد دورانی افتادم که خودم به تنهایی از خوابگاه راه می افتادم به سمت کوه صفه و در هوای با طراوت بهاری بهترین لحظات صبحگاهیم رو اون جا می گذروندم و برمی گشتم خوابگاه...قرار بود امروز سری به اداره
کل آموزش بزنم تا ببینم مدرک موقتم رو آمده می کنند تا می مونه برای چند روز دیگه...و بعدش چند جا باید سر می زدم و می رفتم پیش یکی از دوستام و بعد هم برگشت به تهران...که باز هم دوستم گفت که اگر برنامه ات فشرده است
امشب رو هم پیش من بمون و فردا برگرد...منم چون خیلی دوست داشتم باز هم باهاش حرف بزنم و ازش استفاده بکنم قبول کردم...روز بسیار خسته کننده ای بود...بعد از رفتن به دانشگاه و بانک ...تصمیم داشتم برم شهرضا مزار شهید همت اما نطلبیدند و من بعد از شش سال زندگی در اصفهان توفیق پیدا نکردم زیارتش کنم...اما زیارت علامه مجلسی رو باید می رفتم...که خدا رو شکر قسمت شد...از دیروز که وارد شهر شده بودم و بیلبورد های تتبلیغاتی نمایشگاه با 40

درصد تخفیف کتاب رو دیده بودم حتما می خواستم یک سری هم به اون جا بزنم...خیلی گرسنه و تشنه بودم...خودم رو رسوندم به پارک نزدیک نمایشگاه و از غذای حاضری که دوستم برام گذاشته بود و قرار بود تو راه برگشت بخورم اما برگشتم کنسل شده بود خوردم و کلی دعاش کردم که خدا از گرسنگی و تشنگی برزخ و قیامت نجاتش بده...متاسفانه نمایشگاه چندان به درد بخور نبود و غرفه های کمی هم داشت...خیلی خسته بودم وسایل سنگینی هم مثل همیشه دستم
بود...کلا عادت دارم به حمل کردن بارهای خیلی سنگین و البته نه چندان لازم...اما باید به دیدن یکی از دوستان دیگه ام توی خوابگاه می رفتم...وقتی دیشبش زنگ زده بود تا بهم تولدم رو تبریک بگه بهش گفته بودم که اصفهانم و از
کنکور قبول شدم...گفته بود حتما باید بیای ببینمت و شیرینی هم باید بیاری...موقع رفتن به خوابگاه یک بستنی کیلویی می گیرم و راهم رو به سختی همراه با پا درد و کمردرد ناشی از خیلی سر پا ایستاده بودن ادامه می دم...دوست داشتم
امشب رو زود تر پیش دوستم برم اما باز هم دیر می شه و ساعت نه می رسم خونه اشون...امشب انقدر صحبت هامون حساس و مهم می شه که با این که صبح زود باید می رفت کوه و من هم می رفتم ترمینال ادامه می دیم و دیر وقت می خوابیم...از هول این که به خاطر حرف های من خوابش دیر شده بود و ممکن بود نماز صبحش رو اول وقت نخونه چند باری رو شب از خواب بیدار می شم اما به لطف خدا این طور نمی شه و به موقع بیدار می شه...لطف می کنه و من رو می رسونه ترمینال و خودش و دوستش با هم می رن کوه...خیلی خدا رو شکر کردم که این دفعه اصفهان رو با خاطره های خوبی ترک کردم...این دو روز با این که از اول تا آخرش سر پا بودم و فقط راه می رفتم و راه می رفتم و راه اما جز بهترین روزهای زندگیم بود...همیشه از این که مستقل زندگی بکنم خیلی لذت می برم...چون هیچ وقت داخل محیط خانه شرایط این که خاطره هایی به این شکل برای من پیش بیاد وجود نداره...
از خدا به خاطر نعمت قبولی در ارشد تشکر می کنم و ازش صبر می خوام تا بهم این صبر رو بده که در برابر فشار های روحی و روانی که از همین امروز شروع شده مبنی بر این که نباید مثل دورانی که تو اصفهان بودم درس بخونم...نباید اصلا دست به کامپیوتر بزنم ...باید به سمت اینترنت برم...نباید هیچ کاری علاوه بر درس خوندن انجام بدم...و هزار تا نباید های دیگه که منو یاد دوران سختی که تو دانشگاه اصفهان داشتم می ندازه و عصبیم می کنه محکم و قوی باشم...

۹۲/۰۶/۰۷
مانا

نظرات  (۶)

سلام

مبارک باشه به سلامتی

ان شاءالله در تمام مراحل زندگی

موفق و پیروز باشی

تبریک تبریک تبریک

ان شالله مدارج علمی بالاتر.

موفق باشید.

۰۸ شهریور ۹۲ ، ۱۷:۳۵ محمد محمودی
به به انشا الله  که همینطوری به پیشرفت های علمی و معرفتی برسید

یادت نمی کنم به همه عمر زانکه یاد

آنکس کند که دلبرش از یاد می رود

۰۹ شهریور ۹۲ ، ۱۲:۵۱ طلبه امروزی

سلام

با مطلب " حجاب اختیاری (قسمت دوّم) " بروز هستم . خوشحال میشم نظرتون رو بگید . این مقاله حاوی نظر و دیدگاهی نوین درباره حجاب است . نظریه ای بر نوین بر اساس شریعت قرآنی .

۱۰ شهریور ۹۲ ، ۰۰:۰۹ خارج ازچارچوب
اون حالت استقلال و آزادی خیلی دلچسبه ولی "تنها شدن" آفتشه که ما توی قم بارها چشیدیم.

تبریک میگم قبولی رو.