و عبور باید کرد...

بایگانی

دوست داشتم در روز شهادت امیرالمومنین عشق ناب و ابدی شهید ایلیا پستم رو متبرک کنم هم به نام حضرت امیر و هم به یاد شهید ایلیا


از بلاگ http://ermiya.parsiblog.com  یار همیشگی ایلیا

شنبه 7 آبان 1384

سلام علیکم

شنیدن خبر بد همیشه سخته ولی سخت تر از اون دادن خبر بده.

بدتر و سخت تر از همه ی اینا بی خبریه. بی خبری از احوال یه دوست، یه عزیز، یه داداش!

همین باعث شد که من الان با این حال خرابم بنشینم و اینا رو تایپ کنم.

آروم باش ارمیا! نگران نشو! حال ایلیا خوبه. بهتر از همیشه.

بعد از ظهر شنبه ی هفته ی گذشته بود. تو موسسه بودیم.

ـ ایلیااااا! کلی کار داریم اونوقت تو نشستی پشت کامپیوتر و...!؟
ـ الان کار من مهمتره.
ـ بفرمایید حضرت استاد چی کار دارن؟
ـ میخوام با داداشم حرف بزنم. کار مهمی باهاش دارم.
ـ ایلیا داری حس حسادت منو تحریک میکنیا! اگه یه وقت دیدی من داداشتو ترور کردم نگی چرا! سند شیش دنگ خونه ی دلتو زدی به نامش! بابا ما هم دل داریم!
ـ بدجنس نشو حامد! شیطونو لعنت کن پسر! برو... برو به کارت برس... چند دقیقه بیشتر طول نکشید. پا شد که بره بیرون
ـ کجا میری؟
ـ دارم میرم دستور ارمیا رو اجرا کنم! مانع نشو که به نفعت نیست!
ـ برو تنبل خان!
ـ تا من نیومدم نریااا. بمون باهات کار دارم.

تقریبا نیم ساعت بعد برگشت

ـ بیا بگیر! این مال شماست.
ـ چی هست؟
ـ میبینی که! یه هدیه.
ـ میدونم ولی به چه مناسبت؟
ـ به مناسبت مزدوج شدن جنابعالی!
ـ ولی تو که...
ـ این از طرف ارمیاست. بازش کن!.... صبر کن! قبلش باید یه قولی بهم بدی!
ـ چه قولی؟
ـ اینکه مطالبشو خوب بخونی و خوب عمل کنی. باشه؟
ـ چشم! (راستی بابت هدیه ی ارزشمندتون ممنونم.)
ـ خب! تو دیگه برو خونه.
ـ مگه تو نمیای؟
ـ منم یه خورده اینجارو مرتب کنم میرم.
ـ میمونم با هم بریم.
ـ نمیخواد! نزدیک اذونه. تو روزه بودی.
ـ مگه تو نبودی؟
ـ چرا ولی... د اینقدر با من کل کل نکن پسر. برو...
ـ پس خدافظ
ـ کجااااااااا!؟ خداحافظی نمیکنی؟
ـ من که گفتم خداحافظ!
ـ خداحافظی درست و حسابی! مث اینکه فردا دارم میرم تهران ها!
ـ آهااا

.....

ایلیا هر ساله، شب بیست و یکم ماه رمضون میرفت جمکران؛ آخه شش سال پیش، شب بیست و یکم، تو مسجد جمکران، ایلیا مسلمان شده بود.

یکشنبه شب خوابشو دیدم. خیلی نگرانش شدم. صبح بلافاصله بعد اذون زنگ زدم خونشون. مادرش گفت رفته بهشت زهرا (س).

همراهش تا بعد از اذون ظهر خاموش بود.

ـ جانم حامد جان!
ـ سلام.
ـ سلام به روی ماهت!
ـ حالت خوبه؟
ـ الحمدلله.
ـ اون که البته ولی جواب سوال من این نیست. پرسیدم حالت خوبه؟
ـ کم نه!
ـ مگه گیرت نیارم!
ـ چی شده باز!؟
ـ چرا گوشیتو خاموش میکنی؟
ـ برای اینکه نخواستم کسی خلوتمو به هم بزنه!
ـ ایلـ...
ـ حامد امروز خودم دیدیم، شنیدم و به یقین رسیدم که شهدا زنده ان و حرف میزنن! نه فقط شهدا بلکه تموم اون کسانی که ظاهرا مردن ولی تو قلب ما حی و حاضرن!
ـ نوربالا میزنی رفیق! خبریه؟
ـ لیلة القدر و شب راز و نیاز است امشب*روی کن بر در محبوب که باز است امشب*عاشقا گر به سرت عشق لقای یار است*باخبر باش که او بر سر ساز است امشب*دردهای دل خود فاش بگو بهر حبیب*جدّ و جهدی که شب عجز و نیاز است امشب*ای که عمری ز خدا خلد برین می طلبی*مژده بادت شب اعطای جواز است امشب.
ـ ایلیا!
ـ جون دلم
ـ بعد از ظهر که میری قم خیلی مواظب باش. شش دنگ حواست به جاده باشه....
ـ تو به رانندگی من شک داری حامد؟
ـ من به جاده و رانندگی دیگران شک دارم ایلیا.
ـ خیالی نیست! هر چه پیش آید خوش آید.
ـ زهرمار!
ـ عصبانی نشو فدات شم. چشم مواظبم.
ـ ما رو هم دعا کن.... کاری نداری؟
ـ نه.
ـ سفر به سلامت.
ـ یا علی مدد.

کاشکی بهش میگفتم فردا که برمیگردی مواظب خودت باش. کاشکی سفارش میکردم وقتی که برمیگردی شش دنگ حواست به جاده باشه. کاش اصلا بهش میگفتم نرو . التماسش میکردم...

آروم باش ارمیا! نگران نشو! حال ایلیا خوبه. بهتر از همیشه.

نماز خوندن ایلیا رو ندیدی. نمیدونی چقققققددددددددددررر نمازاش خوشگل و عاشقونه بود. نمیدونم چه بر ایلیا میگذشت، نمیدونم چی بینشون رد و بدل میشد. نمیدونم وقتی تو قنوتش زل میزد به دُرّ نجفی که تو انگشتش بود، چی میدید که اشکش سرازیر میشد. نمیدونم رفته بودیم نجف چه قول و قراری با آقا گذاشته بود نمیدونم شب قدر از خدا چی خواسته بود که سه شنبه، روز شهادت مولا، ایلیا هم...

(توضیح: به قول خود ایلیا، ایلیا کلکسیون درده! بهتر بگم ایلیا کلکسیون درد بود. چند وقت پیش برای یک عمل جراحی بسیار دشوار عازم آلمان شد. - حامد جان یادته مأمور شده بودی منو از حال و روز ایلیا باخبر کنی؟- بعد از عمل بهوش نیومد. دو سه روزی تو کما بود. حامد جان تو خودت می گفتی، وقتی داشت میرفت آلمان گفته بود: «می خوام چند روزی چشمم رو به دنیا و هرچی دنیاییه ببندم!» همین هم شد. توی اون دو سه روز هممون کلافه شده بودیم. وقتی برگشت ازش پرسیدم: «حضرت آقا اون دو سه روزی که چشمشون رو به دنیا و هرچی دنیاییه بسته بودن، کجا تشریف داشتن!؟» گفت: «دفعه ی پیش که رفته بودیم کربلا، قسمتمون شد شب جمعه ای رو نجف باشیم. تو صحن مرقد امیرالمؤمنین نشسته بودیم. از بلند گوها دعای کمیل پخش میشد. صداش خیلی سوز داشت. من دعا رو سریع خوندم و رفتم نشستم جلوی ایوون طلا و زل زدم به گنبد. توی اون دو سه روزی که بیهوش بودم همش اون صحنه ها رو میدیدم و اون صداها تو گوشم بود»!)

آروم باش ارمیا! نگران نشو! حال ایلیا خوبه. بهتر از همیشه

اون چهار بیتی رو که تو  پست آخر وبلاگش نوشته بود دیدی؟

بسوزان هر طـــریقی می پسندی
کــه آتش از تو و خاکــــستر از من

بکش چون صید و در خونم بغلطان
تـــــماشا کـــردن از تــو پرپر از من

ندارم چون مطاعی دیگر ای عشق
بگیــــر انگشت و این انگشتر از من

مـــرا کـــن زائــــر بـــابای زیـــــنب
که خـون ســر از او چـشم تر از من

بکش چون صید و در خونم بغلطان....! هادی میگفت دقیقا همینجوری پر زد .... غرق در خون. تو یه تصادف....

ایلیا رفته تو آسمونا. پیش خدا. شد زائر بابای زینب (س)

آروم باش ارمیا! نگران نشو! حال ایلیا خوبه. بهتر از همیشه. بهتر از من. بهتر از شما.

ایلیا خوبه. خییییییییییییللللللللللللللللیییییییییییییییییییی خوب.

چهارشنبه تولدشه. به آقای مهندس چی کادو میدی!؟

چی بهش میگی؟

حواست باشه یه وقت نگی الهی 120 ساله بشی ...... آخه اگه مامان و باباش بشنون خیلی غصه میخورن...


***

چهارشنبه 11 آبان 1384

هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق       ثـبـت است بر جریده ی عالم دوام مـا

سلام داداشی. اون شب جمعه ای رو که هنوز تو کما بودی یادته؟ خیلی گریه می کردم. یادته بهت گفتم چشمم به دیوان حافظ افتاد، خواستم تفألی بزنم بلکه دلم باز بشه، اما نتونستم حتی بازش کنم؟ یادته می گفتی صبح جمعه دکتر به دختر داییت که پرستار همون بیمارستان بود گفته بود: «اگر امروز به هوش نیاد مرگ مغزیشو اعلام میکنم.»؟ یادته؟ خودت میگفتی اونم ناراحت میشه. میره خونه. چشمش به حافظ میوفته. باز می کنه و این دو بیت میاد:

ســــاقی به نور باده بر افروز جام ما       مطرب بگو که کـار جهان شد به کام ما
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق       ثـبـت است بر جریده ی عالم دوام مـا

یادته بعد از ظهر همون روز به هوش اومدی؟ وقتی حامد بهم خبر داد خیلی خوشحال شدم. شب رفتم سراغ حافظ و دقیقا همین دو بیت اومد؟ یادته داداش؟؟؟ می خوام اینو بگم: اون روز دیگه خیالم راحت شد. فکر کردم دیگه خوب میشی. فکر میکردم دیگه از تو دور نمیشم. خیال میکردم دیگه نمی میری. دیدی حافظ راست گفت؟ آره! تو نمردی. تو زنده ای! مطمئنم. تو از ما هم زنده تری. فقط کشته شدی.

مَنْ عـَشَّـقَ فـَعـَفَّ

ثـُمَّ ماتَ

ماتَ شـَـهیدا

ایلیا جون! ... داداشی! ...

یادته یه روز گفتی خواب هردومون رو دیدی. خوابت این بود؛ از زبون خودت میگم:

«رفته بودیم کوهنوردی. تو راهنما بودی، پیشتاز.
حالا اینجارو داشته باش:
سر یه دو راهی گیر کردیم. تو میگفتی باید از اینور بریم. تاکید میکردی که عاقلانه اینه. ولی من میگفتم نه راه اینور بهتره. بابا من تجربه کردم. هر جمعه میرم کوهنوردی، تو بیا اگه بلایی سرت اومد با من.
ولی اونقدر یه دنده بودی که قبول نکردی. رفتیم ..........
میون راه «خدایا عاشقان را..... » رو میخوندی. صدات چه سوزی داشت. یاد قرض و قوله هام افتادم! آتیش زدی به جونم!
خلاصه...... اون اتفاقی که نباید افتاد.»
  
...

دیدی داداش؟ دیدی خوابت تعبیر شد!؟ دیدی آخر خدا منو با غم عشقت آشنا کرد؟؟؟؟؟؟؟

ایلیییییییییییییییییییییااااااااااااااااااااااااااااااااااااا.... پاشو داداشی! پاشو ببین این تویی که آتیش زدی به جونم. پاشو ببین چکار کردی با دل من! پاشو ببین حامد دیگه تنها شده! هادی ... بابا ... مامان ... 

«خدایا هرچی میدی شکرت، هرچی هم میگیری شکرت!»

چند روزیه احساس میکنم قلبم نمیزنه. احساس میکنم اصلا قلبی تو سینم نیست. احساس میکنم قلبم رفته زیر خاک. خاک شلمچه ...


نه ... بزار بگم! ... بزار بگم تا همه ی عالم بدونن. ... آخه قربونت برم. مصیبت جوون کم مصیبتی نییییییییییییییست. دیگه چرا وصیت کردی تو شلمچه دفنت کنن؟؟؟؟؟؟؟ به فکر ما نیستی به فکر پدر مادرت باش. داغ فاطیما براشون کم نبود؟؟؟؟؟؟؟ تو هم ...بالاخره به آرزوت رسیدی. رفتی پیش فاطیما.

ایلیا... ایلیا ی عزیز ... داداش خوبم.

با مرام! ... لوطی! ... با معرفت! ... پهلوون! ... یادته همیشه میگفتی «وصال مدفن عشقه!»؟ به خاطر همین قرار گذاشتیم نه تلفنی با هم تماس داشته باشم نه حضوری. بابات میگفت این جمله رو با اون خط قشنگت نوشتی، قاب کردی و زدی تو اتاقت. میگفت: «ایلیا هم کشته منو با این شعارش!» آقای پطروسیان خدا صبرتون بده. والله قسم به ایمان شما غبطه میخورم. صبر بر مصیبت نشانه ی ایمانه. داشتم برای یه عزیزی داستان ایلیا رو تعریف میکردم. گفت وقتی کسی پیمانش پر بشه، خدا سریع میبردش. ایلیا هم به کمال خودش رسید و رفت. ای کاش میدونستم اون شب توی بهشت زهرا (س) چی دید و چی شنید که به یقین رسید. ای کاش میدونستم اون شب قدر ....

لیلة القدر و شب راز و نیاز است امشب*روی کن بر در محبوب که باز است امشب
عاشقا گر به سرت عشق لقای یار است*باخبر باش که او بر سر ساز است امشب
دردهای دل خود فاش بگو بهر حبیب*جدّ و جهدی که شب عجز و نیاز است امشب
ای که عمری ز خدا خلد برین می طلبی*مژده بادت شب اعطای جواز است امشب.

lya_petrosyan (23/07/1384 08:13:16 ب.ظ): هنر آنست که خود بمیری پیش از آنکه بمیرانندت، و مبدأ و منشأ همه هنرها آنانند که اینگونه مرده اند. سید مرتضی آوینی

ایلیا جان ... ایلیای خوبم ... عزیز برادرم. نمی دونم اون انگشتر دُرّ چی شد. امیدوارم از بین نرفته باشه. ای کاش....

 

داشت یادم میرفت. آقای مهندس تولدتون مبارک! عیدتون هم مبارک! دعا می کنم علی الدوام محضر آقا و مولایت امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب علیه السلام باشی و از دست خود حضرتش روزی بگیری. یادته روزای اول آشناییمون بهت گفتم از اسمت معلومه که انتخاب شده ای!؟ دیدی راست گفتم!؟ تو ایلیایی، همنام علی و غلام علی (علیه السلام). ... و تو مصطفایی... برگزیده و انتخاب شده ای، مصطفای ارمیا.

داداش وصال مدفن عشقه! ... درست! ... اما خودت بعدش گفتی به جز عشق های آسمانی و الهی! عمر آشناییمون خیلی کوتاه بود. به سال نکشید. اما می خوام تا آخر باهات دوست باشم. دعا کن تا آخر عمر به یادت باشم. بهم سر بزن. میگن همیشه اولین دیدار به یاد ماندنی ترین دیداره. پس دیدار به قیامت برادر!

***

دوشنبه 3 بهمن 84

سلام

دیشب خوابشو دیدم.
تو حرم امام رضا (ع) بودیم.
داشتیم از جلوی پنجره فولاد رد می شدیم.
بهش گفتم ایلیا بیا ببندمت به پنجره فولاد بلکه شفا بگیری
گفت: من خیلی وقته شفا گرفتم. شما برو دلتو گره بزن ....
.
.
.
چند روز قبل از اینکه بره آلمان، یه روز با هم زدیم بیرون. از شهر خارج شدیم. به منطقه ای رسیدیم که همش مزرعه ی آفتابگردون بود. ایلیا با دیدن این صحنه ها کلی ذوق زده شد. ماشینو کنار یکی از مزارع نگه داشت و پیاده شد و شروع به نماز خوندن کرد. نمازش که تموم شد، وقتی نگاه کنجکاو منو دید گفت:
« بی انصافیه اگه بعد از دیدن این مناظر نماز شکر نخونی! »
بعد همونجا کنار مرزعه نشست و خیره شد به گلهای آفتابگردون.
گفت: « ببین حامد! این گلا تا وقتی که کوچیک هستن و نیاز به رشد و تکامل دارن به سمت خورشید میگردن و نگاهشون همیشه به خورشیده؛ اما همین که بزرگ میشن، سرشونو به سمت خودشون خم می کنن و فقط خودشونو می بینن! دیگه به خورشید نگاه نمی کنن. با این حال خورشید هیچ وقت ازشون رو برنمی گردونه و همیشه هواشونو داره! حکایت این گلها، حکایت ما آدماست! »
بعد از چند لحظه به گلهایی اشاره کرد که علی رغم اینکه خیلی بزرگ بودن و سنگین، اما باز هم  به سمت خورشید برگشته بودن. گفت:
« استثنا هم وجود داره. اینا با اینکه بزرگ شدن ولی بازم نگاهشون به سمت خورشیده. ازش مدد می خوان و پرستشش می کنن. می دونن اگه خورشید نباشه از بین میرن حتی اگه خیلی هم بزرگ و قدَر باشن. کاش ما هم بتونیم از جنس این گلا  باشیم! »

یا علی مدد

یکی از نامه های مرحوم حامد امجد (مورخ 20 آبان 84) که بدون دخل و تصرف در نوشتار آن خدمتتان عرضه شد.

هم او که در ایام اربعین شهید ایلیا پطروسیان همراه با همسر جوانش که تازه ازدواج کرده بودند به دیار باقی و دیدار خانواده ی شهیدش و صمیمی ترین دوستش (شهید ایلیا) شتافت!

شادی روحشان صلوات با یک فاتحه




۹۲/۰۵/۰۸
مانا

نظرات  (۱)

۲۵ مهر ۹۲ ، ۱۵:۲۹ پلڪــــ شیشـہ اے
دلم لرزید خیلی حالم خراب شد! ;(